رنگ هایی به نشان بیرنگی
تنها این که مانند هر سال، در آغازگاه هر جدال، منحنی پراکندگی مفاهیمِ آشکار و پنهانِ برآمده از آن، آزمون پیدایش ناگهانی یک نقطه اوج تازه را پشت سر خواهد گذاشت؛ نقطه اوجی که البته تا این فوتبال هست، آزمودنی است و تکرار میشود، اما چشماندازی به دست نمیدهد. بازی بزرگ فوتبال ما، که زمانی همه معنای آن فوتبال بود و سرچشمه ماندگاریاش، حالا بیشتر با عشق ناکام سکونشینان به دلها خواهد نشست و نه هیچ چیز دیگری. حالا زمان زیادی میشود که از دل این جدالِ عاشقانه تباه شده، جز مشتها، توهینها و ناسزاگوییها، جز تکه شیشههای خرد شده، جز صندلیهای چاکچاک، دیگر چیزی سهم این فوتبال دلمرده نیست.
2-این سالها دیگر ورزشگاه آزادی، این معبد عاشقانه دلدادگان قرمز و آبی، وقتی پذیرای نسل تازه شیفتگان است، از آن همه خاطره، برای رونمایی، هیچ با خود ندارد، حتی معبد سرخوردگی است. و همه اینها در حالی است که معابد برپا شده در قلب فوتبال مدرن، بر خلاف، هنوز معبد آرزوهایند. هنوز برنابئو، ویسنته کالدرون، استمفورد بریج، وایتهارت لین، آنفیلد و گودیسون پارک، رازها با خود دارند؛ رازهایی که شیفتگان فوتبال را همواره سوی خود میکشاند و در راه درکشان، عشق توجیه نهایی است. یک روز امجدیه کهنسال و دیگر روز آزادی میانسال، همپای شورآفرینی میان هواداران، همپای تعالیبخشی به پرچین پریشانِ روحشان، معبد جاذبههای ابدی یک فوتبال نابِ افسونگر بودند و با وجود آن همه زشتیِ برآمده از لمپن-ستارههای همیشگی این فوتبال، دستکم انتظار موعود شیفتگانی را که گاه حتی از دورترین نقاط این سرزمین، برای تماشا میآمدند و مانده بر پشت درهای بسته، ناکام باز میگشتند، پاسخ میگفتند. حال آن که امروز سکوها، تنها، مکانی شده است برای سرگرمیها و یا شاید فریفتنها و حسرتها. در این دو دهه گذشته، فوتبال ایران دو بار به جامجهانی رسیده، اما روز به روز از بازیِ بزرگش آهنگی خسته، خشک و زرد، ساز شده است و این معنایی فراتر از غروب ستارهها یا فقدان تعصب دیرینه و مرسومِ میان آنها را، با خود دارد و نشانهها را باید جای دیگری پی گرفت، در سطحی فراروی مولفههای دربرگیرنده این فوتبال.
3-گذشته این بازی بزرگ را که میکاویم و در نشانههای بازماندهاش دقیق میشویم، همه اینها چشماندازی به دستمان میدهد که مقایسه وضع موجود فوتبال ایران با برابرهای موجود در فوتبال مدرن را، در قیاسی بدون ابهام به انجام رسانیم؛ روزگاری نهتنها عصاره و چکیده، که کالبد و پیکره اصلی فوتبال ملی ما، به دو قطب بزرگ باشگاهی آن، استقلال و پرسپولیس، ختم میشد و چنین تصوری را سرشته میکرد که اگر این دو تیم دستنیافتنی و در اوج قدرت باشند، فوتبال ملی ما هم در اوج خواهد بود؛ تصوری که البته در سال 1990 با قهرمانی تیم ملی ایران متشکل از ستارههای استقلال و پرسپولیس، در بازیهای آسیایی پکن، قهرمانی استقلال در جام قهرمانی باشگاههای آسیا و فتح جام حذفی آسیا توسط پرسپولیس، نهتنها بر فرض درستی آن افزوده شد، بل منظری یکتا و بیبدیل هم به خود گرفت. این برداشت بازدارنده از انگیزههای ارتقای فوتبال ایران، البته به کار نیامده و فوتبال ما در تمام این سالها مرارتهای کمی نکشیده است. اما به هر روی، اصرار به تحلیل فوتبال ایران بر مبنای یک سازه دو قطبی، پس از سالها همچنان برجا مانده و این در حالی است که وقتی هم که برای نخستینبار رهسپار جام جهانی فوتبال در سال 1978 آرژانتین شدیم، قهرمان مطلق و دوساله لیگ تخت جمشید، تیم «پاس تهران» بود. این نشان میدهد که از همان آغاز، در محاسبه از نقش کلیدی استقلال و پرسپولیس در معادلههای ارتقای فوتبال ایران، دارای خطای برآورد بودهایم و امروز هم که پس از سالها به لیگ برتر نگاه میکنیم، در کنار نام دو قطب فرضشده، نام سایپا، فولاد، پاس و سپاهان هم در سیاهه قهرمانان به چشم میخورد. تیمهای شهرستانی حتی در ورزشگاه آزادی، امان تیمهای بزرگ پایتخت را برای یک پیروزی ساده، میبرند. حالا هم که ریخت اصلی ساختار دفاعی تیم ملی فوتبال را بازیکنان باشگاه اصفهانی سپاهان شکل دادهاند.
4- دوقطبی پنداشتن فوتبال ایران، به طور کلی نادرست است و دستاورد درخشانی هم در پی نخواهد داشت. دولت پس از پیروزی انقلاب اسلامی، مالکیت مستقیم بر استقلال و پرسپولیس را بر عهده گرفته و از سویی دیگر، نقش بسیار اثرگذاری را در تصمیمگیری برای تیمهای صنعتی حاضر در لیگ برتر، ایفا میکند. اینها همه از دولت یک قطب مسلط ساخته است و گمان نادرستی نخواهد بود. اگر فوتبال ایران را سازهای بدانیم که یک قطب بیشتر ندارد، آن هم نه استقلال است و نه پرسپولیس و نه بازتابنده هیچ رنگ دیگری. حالا دیگر پای هر رنگ دیگری که به میان بیاید، عشق به فوتبال دیگر به قوت گذشته عیان نخواهد شد. قرمز و آبی، حالا دیگر قلههای این فوتبال نیستند، اما آن چه بر سرشان آمده، از این رنگهای عشق، رنگهایی ساخته است تنها برای واکاوی درباره تمام میراث یک فوتبال. حالا دیگر بیراه نخواهد بود اگر داربی بزرگ تهران را سایهای تکافتاده از یکی از آن داربیهای نابی بدانیم که در لحظه، فوتبال را با همه عشقهایش به یاد میآورند؛ سایهای که حالا عرصه تاخت و تاز لایههای فرادست تصمیمسازان دولتی بوده و به میراث خصوصی آنان بدل شده است. به هر حال نادیدهانگاشتن ردپای دولت و نقش آمرانگی آن، در اداره امور دو باشگاه، خوشبینی محض است؛ آمرانگی عیانی که مدیریت هزینه در دو باشگاه بزرگ مردمی را، به بند ناف یارانهها و عنایات دولتی پیوند زده است و از جایگاه ممتاز خود در برنامهریزی غیرمشارکتی هزینه، ذخیرهسازی و نیز تسهیم اعتبارات دولتی، در نهایت برای کنترل، فشار و اعمال قدرت بهره میگیرد. این باعث شده است که به ویژه در دهه اخیر، استقلال و پرسپولیس به سبب تغییرات بیحساب و کتاب و گاه روزانه ساختار مدیریتی و بیتوجهی به گسترش ساختاری فوتبال و تیمهای پایه، نه توان تولید بازیکن داشته باشند و نه امکان صدور لژیونر به آن سوی مرزها را. این دو تیم حالا مصرفکننده محض هستند که ناسیر در افیون لقمههای دولتی، توان تولید و جذب سرمایه را ندارند. مالکیت دولتی و نفوذ پنهان و آشکار دولت، که گاه به تهدید شبیهتر است (برای نمونه ماجرای واگذاری سهام فولاد خوزستان به محمد جابریان)، تمام انگیزهها را برای سرمایهگذاران خصوصی از بین برده است و این باعث میشود تا دست مردم از تیمهایی که همیشه و برای ابد، نام مردمی را با خود دارند، کوتاه بماند و سودهایی هم که خصوصیسازی در روندی سالم و سامانیافته، میتواند شامل حال دو باشگاه یا صرف ارتقای وضع موجود آنها کند، از میان برود. امروز مدیران دو باشگاه حتی نمیتوانند از فروش پیراهن بازیکنان هم سرچشمه حقیری برای درآمدزایی فراهم کنند و همه اینها البته آغاز یک سقوط است.
فوتبال مدیا - عدنان دانشیار
















