منطق برای زندگی -77/هشدار فردوسیپور به جامعه ایرانی
احتمالاً آخرین برنامه نود را که در بامداد سهشنبه، 24 خرداد ماه 1390 میزبان حبیب کاشانی و علی دایی بود، بتوان یکی از آن دست برنامههای جذابی دانست که کمتر در صدا و سیمای ایران به نمایش در آمده است.
این جذابیت اما فقط به دلیل محتوای سخنان و موضوعات مورد مناقشه طرفین نبود بلکه شاید آنچه در این برنامه بیشتر از هر چیزی به چشم میآمد نحوه مواجهه و صفآرایی طرفین بر سر اختلافاتشان بود، مواجههای که میتوان آن را بازنمودی از بسیاری مناقشات و اختلافات و در واقع نابههنجاریها در سطوح مختلف جامعه ایرانی انگاشت.
بی آنکه قرار باشد جانب یکی از طرفین را گرفت، میتوان گفت که دایی و کاشانی هر دو بر آمده از متن جامعه و احتمالاً آیینه تمامنمایی از شرایط موجود در جامعه ایرانند. هر یک از هر دو میکوشند به هر نحو ممکنی بر دیگری تفوق یابند بیآنکه لحظهای در این باب تأمل کنند که آیا حق به تمامی با من است. اما این سیاه و سفید اندیشی و دو-انگاری که بر اساس آن "یا با منی یا بر من" با بسیاری مسایل دیگر در هم آمیخته است تا در نهایت ادبیاتی تلخ و نا به هنجار را بر فضای بحث حاکم کند.
در واقع فاش کردن سخنانی که گویا در خفا و به طور خصوصی طرح شدهاند بیآنکه مستندات و شواهدی مستدل برای آنها ارائه شود، قسم خوردنهای مدام، به کار بردن زبان عاطفی، زهرآلود کردن چاه، تله گذاری، توهین و بسیاری موارد دیگر بیشتر از آنکه امکان تفاهم و آشکار شدن حقیقت را سبب شوند، خود حجاب حقیقت شدهاند و در نهایت از میانه این رزم، خشونت پنهان در زیر پوست سخنان دوستانه و از سر لطف و معمول سر بر آورده است.
بر تمامی این موارد میتوان تصاویری را افزود که در آغاز همین برنامه 90 از درگیریهای تلخ پایان بازی ملوان و پرسپولیس به نمایش در آمد تا پیش از آشکار شدن این خشونت پنهان، وجه آشکاری از نابهنجاریهایی که گویا صدا و سیما نیز از نمایش آنها معذور است، به نمایش در آید؛ تصاویری که فردوسیپور پس از هماهنگی با پورمحمدی، رئیس شبکه 3 امکان پخش آنها را یافته بود.
با این اوصاف آخرین برنامه نود برای بازیهای لیگ برتر دهم را شاید بتوان یکی از مهمترین رخدادهای به نمایش در آمده در تلویزیون به شمار آورد، نه از آن رو که میلیونها مخاطب را تا بر آمدن خورشید از شرق پای جعبه جادو میخکوب کرد، نه از آن رو که جنجالآفرین بود، و نه از آن رو که افشاگریهای بسیاری را در خود داشت و دل بعضیها را خنک کرد و حال برخی دیگر را گرفت.
این آخرین برنامه نود که باید امیدوار بود آخرین برنامه تاریخ نود نباشد - و عمرش همچنان مستدام باد- بیشتر از هر چیز از آن روی حائز اهمیت است که مناسبات نا به هنجار و روابط سرشار از سوءتفاهم و سوءفهم، بیبنیانی اخلاقی و بسیاری از واقعیات تلخ دیگر جامعه ایران را عریان و بی هیچ تعارفی به تصویر کشید.
بنابراین باید از عادل خان فردوسیپور سپاسگزار بود که کاری کارستان کرد تا شاید باز این پرسش بیشتر از همیشه در مقابل دیدگان ما ایرانیها قرار بگیرد که به راستی در کجای جهان ایستادهایم و چه میکنیم و آیا هنوز وقت آن نرسیده که به جای جدل و دعوای مدام و ویران کردن جهان-زیست خود، به امکان بر آمدن جهانی دیگر یندیشیم که اندکی رنگ و بوی دیگر – انسانیتری - داشته باشد، نه آنکه مدام چشممان به دیگرانی باشد که هر یک چیزی ارزشمند در چنته دارند و ما هیچ؟
در داستان "لباس پادشاه" نوشته هانس کریستین اندرسن، خیاطان شیاد لباسی را که وجود خارجی نداشت، بر تن پادشاه پوشاندند و مدعی شدند که حرامزادگان توان دیدن آن را ندارند. نتیجه این بود که هیچ آدم عاقلی جرأت آن را نداشت که لخت بودن پادشاه را به زبان آورد اما تنها کودکی بود که فریاد برآورد "پادشاه لخت است".
این آخرین نود را نیز شاید بتوان روایتی دیگر از همین داستان دانست؛ هشدار در نود فردوسیپور با همان حس و حال کودکانه، کنجکاو و سرشار از شیطنتهایش به جامعه ایرانی تا شاید در خود نظری کند و ببیند چه قبایی بر تن خود پوشانیده است؟
امانت
















