رمضانی:قلعه نویی یادش رفته ناصرخان او را مربی کرد
داماد ناصر حجازی بودن افتخار بزرگی است و سعید رمضانی چون موقعیت خودش را به درستی درک میکند وقتی بحث از اسطوره فوتبال ایران میشود با غرور خاصی دراین رابطه حرف میزند.
پس از فوت ناصر حجازی تصمیم گرفت مدتی سکوت کند اما حالا فضا آرامتر شده و او اکنون در ارتباط با مرحوم حجازی صحبت کرده که در ذیل میخوانید:
*ناصر حجازی را آنطور که شناختید، برای مردم بازگو میکنید؟
- هر کسی اعمالی که انجام میدهد نتیجهاش را میبیند. تلخترین روزهای زندگی من افتخارآفرینترین روزهای زندگیام شد. وقتی در مراسم درگذشت ناصرخان آن جمعیت را دیدم که چطور اسطورهشان را دوست دارند باعث شد احساس غرور کنم. وقتی کسی را دوست داری میتوانی به آن شکل گریه و زاری کنی. مراسم تشییع پیکر ایشان ساعت 8 صبح در ورزشگاه آزادی بود که حضور برای مردم خیلی سخت بود اما جمعیت آمدند و آنقدر شلوغ شد که حتی خودمان به بهشتزهرا نرسیدیم و لحظه تدفین را ندیدیم. وقتی کسی اینقدر محبوب است، لازم نیست من در موردش حرف بزنم. ناصرخان همیشه صادق و رک بود و مصلحتاندیش نبود و حرف دلش را میزد. شاید کسانی که از بیرون ایشان را میدیدند، فکر میکردند غرور خاصی دارد اما در خانه اینطوری نبود. وقتی با امیر ارسلان بازی میکرد انگار یک بچه با بچه بازی میکرد. نیازی به گفتن من از ناصر خان نیست چون ایشان همه چیزش در زندگی رو بود.
*از دوران بیماری ناصرخان و شرایط خاصی که بر فضای خانواده حاکم بود صحبت میکنید؟
- روز اولی که این اتفاق افتاد من اهواز بودم و خبردار شدم. یکی از دوستان مشترک تماس گرفت و پریشان بود اما موضوع این بود که چنین مسألهای را چطور میتوانستم به خانواده بگویم. قبل از هر چیزی به دوست مشترکمان گفتم شما مطمئن هستید شاید اشتباهی رخ داده. گفتند بله کاملا مطمئن هستیم چون آزمایشها کامل است. قرار شد این قضیه را به ناصر خان نگوییم و به همین دلیل به ایشان گفتیم عفونت ریه است و با مصرف یکسری داروها بهبودی کامل حاصل میشود. خودمان را میخوردیم تا ناصرخان موضوع سرطان را متوجه نشود. خیلی سخت بود. همان روزها چند تا مجله نوشتند که ناصرخان سرطان دارد؛ ما مجلهها را پنهان میکردیم تا قضیه حادتر نشود.
*مجلهها از کجا فهمیده بودند؟
- خبرنگار آنها به بیمارستان مراجعه کرده بود و به هر حال این موضوع را فهمیده بودند. ناصرخان میپرسید پس چرا مجله ها چنین مسائلی را نوشتند؟ اما ما طور دیگری رفتار میکردیم و سعی میکردیم مجلهها همیشه پنهان بماند. وقتی که ناصر خان به بیمارستان مراجعه و دارو استفاده کرد بهبودی تا حدودی حاصل شد اما اصل داستان را ما میدانستیم و شاید بیماری به صورت پنهان رشد میکرد.
*و بالاخره یکروز ناصرخان اصل ماجرا را فهمید، وقتی این اتفاق افتاد ایشان چه واکنشی داشتند؟
- گفت میخواهم مبارزه کنم و طوری رفتار میکرد که ما اذیت نشویم و کمتر حساسیت نشان بدهیم. انگار برایشان طبیعی بود.
*تلخترین اتفاقی که در این مدت برایت افتاد چه بود؟
- یک شب از اهواز به تهران میآمدم ناصرخان اصلا خبر نداشت که قرار است به تهران بیایم. دقیقا همان یک هفتهای که بستری شده بود و حالش خیلی بد بود انگار متوجه شده بود کار سخت شده. از هواپیما که پیاده شدم به محض اینکه تلفن همراهم را روشن کردم ناصرخان تماس گرفت که من شوکه شدم و تعجب کردم. ناصرخان گفت سعید کجایی؟ گفتم تازه رسیدم تهران. گفت سعید بیا بیمارستان مرا ببر خانه. از فرودگاه تا بیمارستان قرنها برایم گذشت. نمیدانید چه حالی داشتم. ناصرخان بخش مراقبتهای ویژه بود و اصلا نمیتوانستیم او را مرخص کنیم. آن شب خیلی سخت گذشت. 2 ماه قبل از فوت ایشان هم رفتم بیمارستان که یکی از پزشکان ناصرخان گفت سعید خودت را برای روزهای سخت آماده کن. این موضوع را به همسرم گفتم اما قبول نکرد. مادر همسرم هم گفت نتیجه آزمایشات و MRI که گرفتیم نشان میدهد چیز خاصی نیست و پزشکان هم گفتند که مسأله خاصی وجود ندارد اما در نهایت آن اتفاق تلخ افتاد.
*در ماههای آخر هر لحظه شایعه فوت مرحوم حجازی منتشر میشد که خیلی زود تکذیب میشد، از آن روزها بیشتر صحبت کنید؟
- خیلی سخت بود. آدم در آن حالت باشد و هر لحظه بپرسند برای عزیزت چنین اتفاقی افتاده. خیلیها تماس میگرفتند و من مدام در راه منزل و بیمارستان بودم. مدام دلهره داشتم اما نمیدانستم این افراد از پخش چنین شایعاتی چه هدفی داشتند البته یکسری هم شیطنت میکردند اما دلیلش را واقعا نمیدانستم.
*شرایط تو کمی متفاوت از بقیه اعضای خانواده بود، چون تو عضو تیم فولاد بودی و باید در کنار تمام این مشکلات بازی هم میکردی، این اتفاقات روی بازی تو چه تأثیری گذاشت؟
- یکی از سختترین سالهای فوتبالم همین امسال بود. مصدومیت و این داستانها باعث شده بود به لحاظ روحی داغان شوم. با آقای جلالی صحبت کردم و گفتم از نظر روحی اصلا شرایط خوبی ندارم. آقای جلالی محبت کرد و گفت هرطوری راحت هستی همان کار را بکن. آقای جلالی و باشگاه فولاد خوزستان خیلی به من لطف کردند تا بتوانم این مدت کنار خانوادهام باشم. من کنار تیم بودم اما شرایط بازی نداشتم. فقط جسمم کنار تیم بود. تصمیم برای سال آینده هم سخت است و دیگر نمیتوانم در لیگ برتر بازی کنم.
*چرا؟ تو که شرایط خوبی به لحاظ فنی داری؟
- چون مراسم چهلم ناصرخان نزدیک است و بعد از آن هم 2، 3 هفته باید به خانوادهام برسم. من لیگ برتر را با ناصرخان شروع کردم و الان هم که ایشان نیست اگر حضورم در لیگ برتر را تمام کنم خیلی قشنگتر است چون با ناصرخان آمدم و با او هم رفتم.
*تو شاگرد و داماد ناصرخان بودی، بزرگترین درسی که از ایشان گرفتی چه بود؟
- بهترین درسی که از ایشان گرفتم صداقت بود. من عاشق صداقت ناصرخان شدم. دوست دارم همانطوری رفتار کنم اما نمیتوانم مثل او باشم. شاید مصلحتاندیشتر از ناصرخان هستم و به همین دلیل خیلی چیزها را نمی توانم بگویم اما ناصرخان میگفت. دوست دارم همیشه صادق باشم. اگر یک حرفی را نمیزنم دلیل نمیشود دروغ بگویم اما آن چیزی که میگویم صادقانه است.
*یکسری از آدمها بعد از مریضی و فوت ناصرخان کنار ایشان آمدند که به فکر منافع خودشان بودند، در مورد این آدمها چه نظری داری؟
- چه زمان مریضی ناصرخان و چه بعد از فوت ایشان خیلیها خیلی کارها کردند اما نباید از این موقعیها سوءاستفاده کنند. کسانی که ناصرخان رادوست داشتند همانهایی بودند که در ورزشگاه آزادی و بهشت زهرا(س) گریه میکردند و هیچ منافعی نداشتند. ناصرخان آدم سیاسی نمیتوانست باشد. وقتی کسی در حرفهایش همیشه صادق است، مصلحتاندیش نیست و به فکر منافع خودش نیست، نمیتواند سیاسی باشد. ناصرخان به رنگ آسمان بود. چنین آدمی چطور میتواند سیاسی باشد. متأسفانه خیلیها آمدند و کنارش عکس گرفتند که بگویند ما هم هستیم. بعد از فوتش هم همینطور بود که این سوءاستفاده از موقعیت بود و به هیچ وجه کار درستی نیست. ناصرخان حرف دل مردم را میزد و اگر انتقادی میکرد اصلا به خاطر خودش نبود و فقط به خاطر مردم حرف میزد. وقتی ایشان کاندیدای ریاست جمهوری شد، گفتم ناصرخان شما آدم سیاسی نیستی و اصلا درست نیست چنین کاری انجام بدهید اما ایشان گفت وقتی آدمهای سیاسی بدون اینکه کوچکترین تخصصی در ورزش داشته باشند میآیند و در ورزش مدیریت میکنند من باید اعتراض خودم را به این شکل نشان بدهم تا غیرمتخصصها در ورزش ما حاضر نشوند. میخواهم برایتان یک داستان بگویم.
*داستان؟! در مورد چه چیزی حرف میزنی؟
- شغالها از شیر میترسند اما وقتی که شیر میمیرد به او حمله میکنند، شیر وقتی زخمی باشد شغالها از صدای غرش او هم میترسند. زیستشناسان صدای غرش شیر را کنار جنازه او گذاشتهاند و باز هم شغالها از غرش صدای ضبط شده شیر هم میترسند. کسانی که بخواهند در مورد ناصرخان حرف بزنند من صدای ضبط شده آن شیر خواهم بود.
*در مورد چه کسانی صحبت میکنی؟
- در مورد امیر قلعهنویی. آقای قلعهنویی در برنامه 90 یک خاطره تعریف کرد تا در نهایت بگوید من ناصرخان را به آقای فتحاللهزاده پیشنهاد دادم و باعث شدم حجازی به استقلال آمد. آن لحظه گفتم شاید می خواهد ارادت خودش را به ناصرخان نشان بدهد تا اینکه در برنامه ورزش و مردم آقای شفیع به ایشان گفت در 10 سال گذشته فقط شما توانستهاید استقلال را قهرمان ایران کنید که آقای قلعهنویی گفت قبل از من هم آقای پورحیدری استقلال را قهرمان کرده بودند. ایشان اگر می خواست خاطره تعریف کند آنجا یعنی در برنامه ورزش و مردم باید میگفت که خیلی جلوتر از من ناصرخان حجازی استقلال را قهرمان ایران و نایب قهرمان آسیا کرده بود و وقتی ناصرخان سرمربی استقلال بود مرا دستیار خودش گذاشته بود. ناصرخان با مردم خاطرات قشنگی دارد و اصلا هم نیازی نیست ایشان برای مردم خاطره تعریف کند. اگر میخواهد خاطره تعریف کند از همان خاطراتی که در برنامه 90 به مردم اشاره داد از همان خاطرات تعریف کند قشنگتر است. مردم ما آنقدر باشعور هستند که هم ناصرخان را میشناسند و هم این آقا را و احتیاجی نیست ایشان راجع به این مسأله زیاد حرف بزند. من صدای ضبط شده آن شیر هستم و ممکن است برایش ایجاد وحشت کنم.
*مسئولان در این مدت چه برخوردی با ناصر حجازی و خانوادهاش داشتند؟
- همیشه 2 نیت وجود دارد. یا ناصرخان را دوست داشتند و میآمدند که از تکتک آنها تشکر میکنم یا اینکه برای منافع شخصی خودشان بوده که آنها در بارگاه خداوند مسئول هستند.
*در این مدت چه چیزی بیشتر از همه تو را عذاب میداد؟
- اینکه هر لحظه ممکن است خبر بد بشنوی. هر لحظه منتظر یک اتفاق ناگواری باشی و در خلوت خودت گریه کنی اما در جمع خانواده آرام باشی. اینها خیلی سخت بود.
*تلویزیون برخلاف مطبوعات این اتفاق بزرگ را آنطور که باید و شاید پوشش خبری نداد به جز برنامه 90 که پوشش مناسبی داشت.
- من از عادل فردوسیپور ممنون هستم که مثل برنامهاش که همیشه صداقت و عدالت در آن وجود دارد در این ماجرا هم سنگ تمام گذاشت و خیلی خوب به این اتفاق پرداخت. شاید مسئولان صداوسیما فکر کردند اگر برای ناصرخان این کار را بکند بقیه پیشکسوتان هم توقع چنین کاری داشته باشند اما ناصرخان با بقیه خیلی فرق داشت. ناصرخان یک دانه بود و اسطوره بود.
*حرف پایانی؟
- ناصرخان هنوز زنده است. شاید به لحاظ فیزیکی بین ما نیست اما مردم فکر میکنند که ایشان همچنان زنده و بین ما است چون صداقت هیچوقت نمیمیرد. ناصرخان را لیاقت اسطوره بودن را دارد.
بعد از مرگش هم مراسمش با تمام بیبرنامگیها درجه یک بود. مردم او را بدرقه کردند تا به بهشت برسد. از تمام کسانی که سختی کشیدند تا در این مراسم شرکت کنند عذرخواهی میکنم. ما تمام تلاشمان را کردیم تا از دوستداران ایشان به خوبی پذیرایی کنیم. از تمام کسانی که تماس گرفتند، پیام دادند، حضوری تسلیت گفتند تشکر میکنم. این را هم باید بگویم ناصرخان زیر دین هیچکسی نبوده و نیست.
اگر کسی فکر میکند هزینهای کرده به من بگوید خودم تمام مبلغ را تقبل میکنم و پس میدهم چون هیچ هزینهای از طرف کسی نشده و تمام هزینههای مراسم را خانواده خود حجازی داده است. این حرف را گفتم چون دوست نداریم ناصرخان زیر دین کسی باشد. آقای پرورش به خواسته خودش مراسم شب هفت ناصرخان را با هزینه شخصیاش گرفت که باید از ایشان هم تشکر کنم.
ایپنا
















