برایت غمنامه نمی نویسم..
با تمام وجود تو را احساس کردم. حدود ساعت 1:30 بود. در مسیر قله کهار بودم. با فرشید داوودی گرم صحبت بودیم. لحظاتی، چهره ات آمد در نظرم. چهره ی پر نور در فضای سفید و پر برف قله. با لبهای پر خنده. با عینک. با پرچمی در دست. از شدت وضوح تصویر، دهنم باز موند. حرفمو یا حرف فرشید رو (نمی دونم اون لحظه، کدوم یکی حرف می زدیم) قطع کردم و گفتم: فرشید امروز، لیلا قله رو صعود می کنه. من الان احساسش کردم. با تعجب منو نگاه کرد. گفتم به هر حال خبر صعودش، امروز یا فردا می یاد. شک ندارم و به تصویری که لحظاتی قبل در ضمیر ناخودآگاهم نقش بسته بود فکر می کردم. تا قله از لیلا حرف زدیم و من در ذهنم به دنبال عکسی می گشتم که برای خبر صعود لیلا، روی خاک خوب بگذارم...
وقتی خبر دردناک لیلا رو شنیدم، باور نکردم. یاد اون حادثه دماوند زمستانی، یال داغ افتادم و این که در رادیو، خبر فوت یکی از اعضای تیم را به اشتباه، گفته بودند و بعد فهمیدیم آسیب، در حد شکستگی پا بوده. در دل نذر کردم و آرزو کردم، که این بار هم، این طور باشه. اما با چند تماس تلفنی، فهمیدیم خبر، حقیقی بوده و بغضم ترکید...
دوست نداشتم برگردیم تهران، آروم آروم کوه را پایین آمدیم. شاید مسیر نیم ساعته را، سه ساعتی طول کشید تا به کلوان رسیدیم. راه می رفتیم در سکوت، فکر می کردم و مرور می کردم. اس. ام. اس های رگباری و خبر های تلگرافی، کلافه کننده بود..
بالاخره رسیدم خانه. رفتم یکراست پای کامپیوتر. به دنبال تکذیب خبر، تمام سایت های کوهنوردی رو شخم زدم. اما خبر همان بود، که بود. ساعت 3بامداد اس. ام. اسی از یک دوست آمد: بیداری؟ کلافه شده بود از شب بیداری. با هم تا ساعت 6 صبح حرف زدیم و ..
امروز سومین روز کلافگی است. چند بار نوشتم. اما هیچکدام را شایسته لیلا ندونستم. برای لیلا نباید غمنامه نوشت، نباید با با حزن و اندوه نوشت، نباید آشکار گریست. باید در خفا گریست و در عیان، بغض را فرو خورد و سر را بالا گرفت و با غرور، از تلاش هایش سخن گفت. باید از او به عنوان اسطوره تلاش برای رسیدن، نام برد و مایوس نشدن. او که پس از عمل جراحی سنگین کمرش با تمرین و بردباری، خود را به سطحی از آمادگی جسمانی رساند که توانست نانگاپاربات را صعود کند، که شاید 99 درصد " آدمها"، پس از همچین عملی، نهایتا ورزش زا به پیاده روی محدود کنند.
گفتم "آدمها". بحثم، بحث جنسیت نیست، چون لیلا از این مرز ها عبور کرد. لیلا سنبل عبور از تمام محدودیتهای جنسیتی است. برای او، "نمی توانم"، چون من یک "زنم" معنی نداشت.
تمرینات آمادگی جسمانی طاقت فرسا را برای رسیدن به هدف، به جان می خرید. لیلا بیشترین استفاده را از وقت و پولش می کرد. آن روزها که خانه اش خیابان پیروزی بود، برای تکمیل تمرینات هوازی، به استخری می رفت، سمت میدان توحید. بررسی کرده بود که سانس آن استخر، 1 ساعت بیشتر از استخرهای دیگر بود و هزینه اش کمتر.. این طور زندگی می کرد، لیلا.
او به کاری که انجام می داد، اعتقاد کامل داشت و با ایمان و صلابت مرد.
نمی دونم این طرفا هستی یا نه لیلا. اما بدون که اینجا دوستانت بی تابتند.
آرام بخواب، دوست همیشه ناآرام من. آرام بخواب، که مانند تو، جالا، حالا ها، کسی پا به عرصه کوهنوردی نخواهد گذاشت.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق بگیرد، آزادم
وبلاگ خاک خوب
















