برای استفاده از همه امکانات سایت باید جاوا اسکریپت مرورگر خود را فعال کنید.

اتفاقی غیر معمول در یک شب معمولی

با اینکه چند روزی است از این ماجرا می گذرد اما هنوز کهنه نشده، گرچه اگر کهنه هم بشود خاطره تلخ آن مانند جای زخمی بر صورت، مدت ها بر چهره فرهنگ ما خواهد ماند. اما آن جوانک پشیمان که می گوید دوست دارم هرچه زودتر از این همه فشار پشیمانی خلاص شوم خود قربانی شده است

یک شب معمولی مثل بقیه شبها در منزل در حالیکه شام میخوردم نیم نگاهی هم به اخبار ورزشی داشتم. اخباری که گوش دادن به آن برایم یک عادت روزمره شده. در دل خبرهای گوناگون از موفقیت ها و شکست های ورزشی جمله ای شنیدم که گفت: روح الله داداشی قوی ترین مرد ایران و عنوان دار جهان با ضربات چاقو به قتل رسید! گوینده خبر پس از گفتن این خبر از روی تاسف سری تکان داد و ناراحتی خود را از گفتن این واقعه و از این واقعیت تلخی که نقل می شد ابراز کرد.
من هم در حالی که ماتم برده بود تصاویری که از روح الله داداشی در ذهنم ذخیره داشتم مرور کردم و همچنان نمی توانستم باور کنم. شاید اگر نام های آشنای دیگری را می شنیدم باورش برایم راحت تر بود ولی این یکی را نه. نمی توانم بگویم که روی خوب بودنش قسم می خورم ولی با مختصر شناختی که از او داشتم و در حد دیدن رقابتهایش در چند مسابقه مردان آهنین، چنان شخصیتی از او در ذهنم ایجاد شده بود که به هیچ وجه با یک درگیری و مشاجره خیابانی مقاربتی ندارشت.
خیلی کنجکاو شدم ولی تنها اطلاعاتی که به دست آمد حاکی از درگیری لفظی چند نفر با او در حین رانندگی و سپس درگیری فیزیکی و در نهایت فرود آمدن چاقو در قلبی که با تمام قدرت می تپید! چاقو از دستان نحیف جوانکی فرود آمد که هنوز از دوران بچگی فاصله چندانی نگرفته بود و درگیر دغدغه ها و مشکلات اصلی زندگی نشده و در اجتماع به استقلال رفتاری نرسیده بود. خودش هم نمی دانست با دوستانش با ماشین عاریه ای به کجا می روند و قصد انجام چه کاری را دارند. با کسی درگیر می شود که او را نمی شناسد و جان شیرینی را می گیرد که خیلی ها دوستش دارند. قلبی را با زخم چاقو می سوزاند که قلب های زیادی به خاطرش سوخت و گویی ضربه چاقوی او ملیونها قلب را مصدوم کرد.
فردای آن روز وقتی کنجکاوانه در پی واقعیت به دنبال خبر یا نوشته ای بودم دیدم احساس خیلی ها نسبت به او مثل من است. همه می گفتند جوان دوست داشتنی بود و انگار با بقیه متفاوت بود. جوانی که قدرت بازویش در روزهای خوش هر سال همگان را بهت زده می کرد اما از ساختن آن بازوان سترگ قصد خشونت یا ضعیف کشی نداشت. او می گفت از اینکه مرا قوی ترین مرد ایران صدا می زنند احساس خوبی ندارم و معتقدم مرد قوی کسی است که به دنبال روزی حلال برای خانواده اش باشد.
با اینکه چند روزی است از این ماجرا می گذرد اما هنوز کهنه نشده، گرچه اگر کهنه هم بشود خاطره تلخ آن مانند جای زخمی بر صورت، مدت ها بر چهره فرهنگ ما خواهد ماند. اما آن جوانک پشیمان که می گوید دوست دارم هرچه زودتر از این همه فشار پشیمانی خلاص شوم خود قربانی شده است. شاید او هم می توانست جوانی موفق و الگویی برای دیگران باشد ولی سرنوشتش چنین رقم خورد. او خود قربانی سهل انگاری پدر و مادرش و پدر و مادر دوستانش و بسیاری والدین دیگر شده که چنان در زندگی فرو می روند که از توجه به خانواده و تربیت فرزندان و مسئولیت در قبال آینده آنان غافل می شوند. فقط وقت نمی کنند برای خانواده وقت بگذارند و به فرزندان خود بیاموزند به جای چاقو گذاشتن در جیب که مبادا اتفاقی بیفتد و از خودت دفاع کنی (یا بهتر بگویم اتفاقی بیندازی و به دیگران حمله کنی!) به فکر زندگی درست باش، حرفه ای بیاموزد که و حداقل اگر نتواند معضلی از جامعه را برطرف کند حداقل عامل ناهنجاری نشود. باشد که بیاموزیم که برای چه زنده ایم و چگونه باید زندگی کنیم و چه چیزی را در زندگی فدا می کنیم ته چه را به دست آوریم.
 

حسین رضایی

تاریخ: 1390/5/5
کلمات کلیدی: ،
اشتراک گذاری:          
لینک کوتاه:

نظرات
نام:
ایمیل:
وب سایت:
متن:
کد امنیتی:کد امنیتی
تکرار کد امنیتی: