به پاس نیم قرن تلاش و فعالیت در عکاسی ورزشی 3 ساعت و 50 سال با عـلـی کــاوه
علی کاوه، علی کاوه است. سادهتر و بی تکلفتر از همه آدمهایی که می شناسید. هر چه هست در همین ظاهر دلنشین است و هیچ زیر و رویی ندارد. ساده همچون روزهایی که پشت لبش را با مداد سیاه میکرد تا فکر نکنند بچه است و بیتکلف به مانند آن روزی که پوست موزی زمین می انداخت تا سوژهی بخت برگشتهای زمین بخورد و او به تصویر دلخواه سردبیرش برسد!
علی کاوه، علی کاوه است. نه چاپلوسی بلد است و نه زیر پای کسی را خالی کرده تا نردبانی برای پیشرفتش شود. همیشه افتخار میکند به روزی که آخرین مدرک تحصیلیاش دوم راهنمایی بود و برای آزمون ورود به صدا و سیما با 104 دیپلمه و لیسانسه امتحان داد و در میان آنها یکی از دو نفری بود که پذیرفته شد. «نه پارتی داشتم و نه کسی حمایتم می کرد، فقط کار میکردم و کار.»
علی کاوه، همو که همچون علی پروین در میان عکاسها است، بیش از 50 سال است که سوژهها را به قاب تصویر کشانده، یعنی درست از سال 1340 در مجله فردوسی، ولی او خود امروز – در روز گرامیداشت اهل رسانه - سوژه مدیران گروههای ورزش و عکس ایسنا شده تا ساعاتی را به گپ و گفت بگذرانند. در ادامه به پاس نیم قرن تلاش مرد شاد و خستگی ناپذیر ورزش ایران، گفت و گویی از او منتشر خواهد شد که بی شک تا کنون نشنیدهاید. (البته سخنان او به صورت پاره پاره و خاطره محور تنظیم شده است.)
علی کاوه روز چهارم مهر 1325 در روستای "وازیک" میان آمل و محمودآباد چشم به جهان گشود و سال 1332 بود که برای کار به پایتخت آمد. در هفت سالگی کارهای متفرقه از جمله خیاطی می کرد، اما به خاطر اینکه کوچک بود و هر روز برای آوردن چای از خیابان رد میشد، استادکارش تصمیم گرفت از این خطر روزانه بگذرد و او را شاگرد عکاسخانهای کند که در طرف مقابل خیابان بود.
علی کاوه برای نخستین بار در همان هفت سالگی بود که با دنیای عکس، در عکاسخانهای در میدان امام حسین (ع) آشنا شد. جایی که صاحب مغازه کسی نبود جز (حاج) اسماعیل زرافشان. همو که نه تنها او را عکاس کرد، بلکه راهور کاوه برای ورود به عرصه رسانه بود.
** آشنایی با تاریکخانه و عکاسخانه
«حدود 7 سالم بود که شاگرد آقای زرافشان شدم. پس از یک هفته ته کشیدن رفتم کارم را در تاریکخانه شروع کردم. آنجا یک کاغذ سفید را میانداختیم در آب، دارو هم میریختیم، عکس درمیآمد. کار جالبی بود و خوشم آمد. این طور شد که من از عکاسی خوشم آمد. آن روزها حاج اسماعیل کاسهای به من میداد و میگفت برو از مغازه کناری برق بگیر. من هم میرفتم میگفتم: یک کم به ما برق بدهید. آنها هم در کاسه را میبستند و میگفتند مواظب باش که نریزد. بعدها به حاج اسماعیل گفتم چرا با من این کار را میکردید، او هم به من گفت: وقتی من خودم هم تازهکار بودم، استادم به من میگفت این آب را اینقدر هم بزن تا سفت شود!
یادم میآید اولین دوربینی که خریدم، دوربین لوپیتر روسی بود که 12 فریم عکس میگرفت. آن قدر کوچک بودم که وقتی برای برنامههایی مانند تولد یا عروسی میرفتم عکاسی- هنوز 12 سالم بود - با مداد پشت لبم را سیاه میکردم که نگویند عکاس بچه است.
اوایل مشتری وقتی برای گرفتن عکس به عکاسی میآمد، برای اینکه نشان بدهیم وارد هستیم، او را روی صندلی مینشاندیم، چراغ را روشن میکردیم و الکی سرش را درست میکردیم و میرفتیم از او عکس میگرفتیم، در حالی که در دوربین فیلمی نبود. چون که صاحب مغازه به ما اجازه نداده بود عکس بگیریم. به ما گفته بود، فیلم داخل دوربین نگذارید. برای اینکه فیلم داخل دوربین نبود، به طرف میگفتیم فیلمت سیاه شده، باید دوباره عکس بگیری؛ یا میگفتیم که پلک زدی و عکست خراب شده. دیگر تا آن موقع صاحب مغازه از بیرون آمده بود و خودش عکس میگرفت. یک بار به خودم گفتم تا کی باید این کار را بکنیم. فیلم نگذاریم و سر مردم را کلاه بگذاریم. یک بار گفتم فیلم بگذاریم و به هر حال یاد میگیریم. دیگر خودمان داخل دوربین فیلم میگذاشتیم، اما به صاحب مغازه نمیگفتیم. بعضی وقتها متاسفانه طرف پلک میزد و فیلم خراب میشد. وقتی صاحب مغازه میفهمید، حسابی دعوا میکرد و یک سیلی نصیب ما میشد. ولی کم کم که دیدند عکاسیام خوب است، گفتند عیب ندارد، عکس بگیر. دیگر خودم اوستا شده بودم. کسی میآمد عکسش را میگرفتم و عکس 6 در 4، پانزده ریال بود. این طور بود که عکاسی را شروع کردم، تا سال 1340.»
** ورود به عرصه مطبوعات از سال 1340
«ورودم به عرصه مطبوعات مربوط به آقای زرافشان - صاحب مغازهام بود که با مجله فردوسی همکاری میکرد. این مجله، مجلهای بود که قشر دانشجو آن را میخریدند. آقای زرافشان هم برای این مجله عکاسی میکرد.
یادم هست که در روزهای اول به من گفتند برو میدان توپخانه و از یک نفری که روی پوست موز سر میخورد، عکس بگیر. یک کیلو موز خوردم و پوستش را ریختم در خیابان فردوسی. هرچی ایستادم کسی نیامد سر بخورد. آن موقع من یک لنز 135 داشتم و تک فریم هم باید عکس میگرفتم. دوربینم موتور هم نداشت و باید دستی فیلم را عوض میکردم. یکی را پیدا کردم، گفتم تو رو خدا بیا اینجا بخور زمین، من میخواهم از تو عکس بگیرم. او سر خورد و من عکس گرفتم؛ گفتم این خوب نشد یک بار دیگه. دفعه دوم چنان رفت و خورد زمین که خودم دلم سوخت. بهش گفته بودم که به تو پول میدم، اما تا عکس را گرفتم فرار کردم. آن عکس چاپ شد. این یکی از کارهایی بود که در اوایل عکاسی کردم. البته این کار کاملا غلط بود، اما به هر حال برای روزنامه باید این کار را میکردم.»
** ورود به عکاسی ورزشی و ورزشگاه امجدیه
« در همان مجله فردوسی بودم که برخی اوقات من را میفرستادند امجدیه (شیرودی امروز) و میگفتند کنارمرحوم باقر زرافشان، عکاس کیهان ورزشی بنشین و عکس بگیر. یادم هست که 15 سالم بود وقتی برای عکاسی اولین بار به امجدیه رفتم. خیلی ترسیده بودم. 10 ـ 15 هزار تماشاگر در ورزشگاه بودند. ناگهان دیدم پشتم از ترس خیس شده. یک بازی ملی بود، اما نمیدانم با کجا بود. واقعا خیلی ترسیده بودم.
البته در آن دوران یادم هست که یک مدتی هم خودم کشتی میگرفتم. در کشتی باید پل میرفتیم تا عضلات گردن قوی شود. من هرچه پل رفتم، نه گردنم قوی شد و نه کلفت. از میدان ژاله تا میدان امام حسین(ع) با کفش کشتی پیاده میرفتم و گردنم را این طرف و آن طرف میکردم تا کلفت شود، اما آخر نشد. وقتی دیدم گردنم کلفت نمیشود، کشتی را ول کردم و رفتم دنبال دوچرخهسواری. از تهران تا اصفهان یا از تهران تا بابل با دوچرخه میرفتیم. این رشته خیلی سخت بود، چون کسی نبود که تشویق کند. در یک دورهای هم میخواستم فوتبالیست شوم، اما اصلا استعداد نداشتم. در 90 دقیقه یک بار هم توپ به پایم نمیخورد، اما با این حال یک جایی بین ناهاری میرفتیم که اسمش طیارخانه بود در تهراننو و تمرین فوتبال میکردیم. دیگر تا سال 45 همین کارها را ادامه دادم تا رفتم سربازی.»
** ورود به موسسه اطلاعات و دنیای ورزش
« سال 47 بود که رفتم موسسه اطلاعات. برای رفتن به موسسه اطلاعات با همین آقای زرافشان آمدم ازگل تا تست بدهم. یک دوربین رولفلکس دادند که عکس بگیریم و بعد به موسسه اطلاعات بدهیم تا آزمایشمان کنند. آقای زرافشان برای من آن موقع زاویه را انتخاب میکرد و من هم شاتر را میزدم که وقتی عکسها را بردیم آنجا و قسم میخوردیم که علی کاوه این عکسها را گرفته، دروغ نباشد. رفتم آن جا و با آن عکسها قبول شدم. شدم عکاس مجلات اطلاعات. من آن زمان از خوانندهها زیاد خوشم نمیآمد و از آنها عکاسی نمیکردم. در موسسه اطلاعات هم عکاسی میکردم، هم عکس ظاهر میکردم. یک روز قرار بود عکس یکی از خوانندههای زن معروف را ظهور اسلاید کنم. قرار بود این عکس صفحه اول مجله چاپ شود. وقتی آن موقع اسلاید را درون آب ظاهر میکردیم، باید همیشه دستم در آب میبود تا آب بیش از حد گرم نشود. باید دمای آب بین 24 تا 27 درجه میبود. یکی اشتباه میکند و شیر آب داغ را باز میگذارد. من هم حواسم نبود و دمای آب به 40 درجه رسید. تمام اسلایدها ژلاتینش کنده شد و همه عکسها خراب شد. سردبیرها فهمیدند که عکسها خراب شده، اما خراب شدن آن عکسها کار آن عکاس را خراب کرد، چون قرار بود این عکسها را به یک مجله بدهد، اما وقتی عکسها خراب شد، فهمیدند او قول داده عکسها را به مجلههای دیگر هم بدهد، بنابراین آن عکاس را به کارگزینی معرفی کردند، سپس تصمیم گرفتند که عکاسهای مجلات را تقسیم کنند. من را گذاشتند عکاس ورزشی. وقتی من رفتم ورزشی، همه به عکاسهای قدیمیتر میگفتند وای به حالتون، علی کاوه از محلات آمده تیم ملی. یعنی تا آن زمان محلات بودم و الان وارد تیم ملی شدم. یادم میآید تاج تهران با تاج نوشهر در نوشهر مسابقه داشت. ساعت 11 شب از نوشهر برمیگشتم و عکس را به مجله دادم تا شنبه چاپ شود. واقعا تلاشم را میکردم که در زمان مناسب عکس داشته باشیم.»
** خروج از موسسه اطلاعات به خاطر سردبیر پرسپولیسی
« در موسسه اطلاعات شاید یکی از بهترین روزهای زندگیام، روزی بود که عکسم از ورزشگاه امجدیه در صفحه اول دنیای ورزشی چاپ شد. چرا آن روز خاطرهانگیز بود؟ برای اینکه چاپ کردن اسلاید یک دورهای داشت که باید در آن حرفهای میشدی. من تنها با تحقیقات تجربی خودم و در هم ریختن مواد مختلف ظهور عکس، توانسته بودم بفهمم که چه اسلایدی را با چه نوری باید چگونه به چاپ رساند. آن روز امجدیه نور زرد داشت و من هم فیلمی را در دوربین داشتم که مخصوص نور زرد بود. این عکس را خوب چاپ کردم و صفحه اول روزنامه شد. آن هم عکسی بود که بدون فلاش گرفته بودم.
سال 54 تصمیم گرفتم که از دنیای ورزشی بیایم بیرون. علتش پرسپولیس و سردبیرم بود. وقتی پرسپولیس میبرد، من بهترین عکاس دنیا بودم، اما وای به روزی که میباخت. من میشدم بدترین عکاس دنیا و سردبیرم میگفت: برو دهاتت، تو عکاس بشو نیستی. همین مسئله باعث شد تا بخواهم از دنیای ورزش بیرون بیایم. وقتی هم فهمیدم صداوسیما عکاس میخواهد، مصمم شدم بروم و تست بدهم. آقای فرهاد مسعودی من را خواست؛ گفت: شنیدم از دنیای ورزش میخواهی بروی؛ گفتم: دیگر نمیتوانم کار کنم، یا باید زنم را طلاق بدهم یا دنیای ورزش. گفتم: تمام روزهای پنجشنبه و جمعه که فوتبال است، استادیومم و زنم میخواهد از من طلاق بگیرد. گفتم: زنم را که نمیتوانم طلاق بدهم، اما دنیای ورزش را میتوانم. او یک دفعه 5 هزار تومان درآورد و به من داد و گفت: برو با همسرت شمال بگرد. حالا حقوقم چقدر بود، ماهی هزار و سیصد تومان. پول را گرفتم و گذاشتم بانک و 15 روز هم مرخصی رفتم. بعد که برگشتم، گفتم: میدانید مشکل من چیست؟ مشکل من این آقای رفیعی است؛ و داستان پرسپولیس را گفتم. گفتم من دیگر نمیتوانم کار کنم. باز با این حال که این حرفها را راجع به سردبیرم زدم، او به من گفت: اینجا خانه توست، اگر میخواهی برو، اما هر موقع خواستی میتوانی برگردی.»
** بازیهای آسیایی تهران، 3.5 کیلو لاغر شدم
« بازیهای آسیایی سال 1353 سه و نیم کیلو لاغر شدم، چون فقط در بین دویدن بین سالن 12 هزار نفری، سالن شنا و یا استادیوم اصلی بودم. در این بازیها از شمشیربازی عکاسی میکردم که نوک شمشیر ایرانی شکست و به دل شمشیرباز ژاپنی فرو رفت. همان عکس من را AP خرید. گفتند از ما چه میخواهی، گفتم فقط اسمم را زیر عکس بزنید. آنها حتی حاضر بودند یک دوربین به من بدهند. فردا همه مجلهها، دنیای ورزش و کیهان ورزش آن عکس را چاپ کردند. به آنها گفتم که این عکس من است. آنها خندیدند و گفتند: بابا ما این عکس را از AP گرفتیم. رفتم نگاتیو عکس را آوردم. آنها گفتند: چقدر برای این عکس پول گرفتی؟ گفتم: هیچی. گفتند: پس برای چه عکس را به آنها دادی، گفتم: دادم که اسمم را بزنند، گفتند: اسمت را هم که نزدند؛ بعد رفتم از آنها حداقل یک چیز بگیرم. رفتم گفتم اگر میشود همان دوربین را بدهید، گفتند: نمیشود، چون همه بارهایمان را جمع کردهایم.»
** استخدام رویایی در صدا و سیما
« رفتم برای آزمون صداوسیما. برای آزمون باید چند حلقه عکس میبردیم. عکسهای من از آقای پرویز زاهدی و خانوادهاش بود. از آقای زاهدی در محیط کار عکس گرفتم. از همسرش در محیط آشپزخانه و از فرزندش در محیط بازی. بعد چون نمایشگاه بینالمللی افتتاح شده بود، همه اینها را سوار جرثقیل کردم رفتیم بالا و از آنها طوری عکس گرفتم که نمایشگاه زیر پایشان مشخص بود. همین عکس باعث شد با توجه به اینکه کلاس دوم راهنمایی، باز با این حال در میان 104 نفر یکی از دو نفری باشم که انتخاب میشوم.»
** نخستین سفر خارجی به عراق
« اولین سفر خارجیام، قرار بود با تیم فوتبال نوجوانان برویم عراق. به من گفتند برو شناسنامهات را بیار. من هم از خوشحالی داشتم بال درمیآوردم. فکر میکنم پیش از بازیهای آسیایی تهران بود. رفتم میدان راهآهن شناسنامهام را برداشتم و آوردم. در راه بود که شناسنامهام را گم کردم، از بس گیج و خوشحال بودم. دو ماه گذشت تا بتوانم شناسنامهام را بگیرم. بعد از آن قرار شد با تیم کشتی بروم عراق. رفتیم کربلا، مسابقههای کشتی جوانان آموزش و پرورش. قاسم رایگان هم آنجا داور بود. قرار بود آنجا هم عکس بگیرم و هم خبر بفرستم. من که خبر نوشتن بلد نبودم، به این آقای رایگان میگفتم تو اسم کشتیگیران را بنویس، نتیجه آنها را هم بنویس و من هم چیزهایی که او مینوشت را تلفنی برای تهران میخواندم.
در همان سفر ما هم بغداد رفتیم، هم سامره. در سامره عکاسی کردیم، وقتی آمدیم بیرون، یک سدی آنجا بود. من، داوران و کشتیگیران را همه جمع کردم که کنار سد، عکس دسته جمعی بگیریم. یک دفعه پلیس عراق آمد و ما را گرفت. در آن حالت من سریع دوربینم را با یکی از داوران عوض کردم. آنها آمدند و دوربینی که دست من بود را گرفتند و فیلمش را پاره کردند، اما فیلمهای ما در دوربین دیگری بود و سالم چاپ شد.»
** خاطرات بیزبانی در المپیکهای مونترال و آتلانتا
« در المپیک 1976 مونترال، در یک آپارتمان 40 طبقه بودیم. یکی از اساتید دانشگاه هم آن جا بود. او خبرنگار بود و من عکاس. تیم تایوان را از المپیک اخراج کردند و تیم چین را وارد کردند. من عکس خروج پلاکارد تایوان و ورود چین را داشتم. او گفت: عجب عکسی انداختی و 100 دلار به من جایزه داد.
من به آن آپارتمان 40 طبقه که میرفتم، کارت ورود نداشتم. بنابراین دوربینم را روی سینهام میگذاشتم تا نگهبان به من گیر ندهد. یک روز او به من گفت "پارابلوم". رفتم به آقای گیلانپور- سردبیر کیهان ورزشی گفتم که این آقا به من گفته یک بار دیگر بدون کارت بیایی با "پارابلوم" میکشمت. او گفت: بابا جان، منظورش این است که تو بدون کارت میآیی و این مسئله مشکلساز شده. منظورش "problem" بوده. همین مسئله باعث شد در طول زندگیام وقتی بچههایم به دنیا میآمدند و بزرگ میشدند، اولین کاری که میتوانستم بکنم ثبت نام آنها در کلاس زبان بود. به آنها گفتهام که حرف اول و آخر را زبان انگلیسی میزند. دخترم را دوم دبستان بود گذاشتم کلاس زبان. یارو به من میگفت رشدش میسوزد، گفتم مگر میخواهد کشتی بگیرد که رشدش میسوزد. خدا را شکر اکنون او دکتر است. پسرم هم زبانش فول است. او هم عکاس است و هم مترجم. یا دختر کوچکترم فوقلیسانس فرانسه است.
در المپیک 1996 آتلانتا هم چند نفر بودیم که همیشه از یک در وارد ورزشگاه میشدیم. یک خانمی آنجا بود که همیشه به ما میگفت "excuse me next door please" ما هم به او میگفتیم "thank you very much" چون زبان بلد نبودیم، نمیفهمیدیم که او به ما میگوید که باید از در بعدی وارد ورزشگاه شویم. تا آخر المپیک از همان در وارد میشدیم. برای همین به همه همکارانم توصیه میکنم که زبان را یاد بگیرند. واقعا برای یک خبرنگار زبان حرف اول را میزند حتی برای یک عکاس.
یک روز به آقای ابوالقاسم فارسی که عکاس بزرگی بود، گفتم: آقای فارسی شما 8 بار المپیک رفتید، 20 بار بازیهای آسیایی، چرا تو حداقل یک "next door" بلد نیستی؟ او به من گفت مگر خودت بلدی؟ من به او گفتم next نمیدانم یعنی چه، ولی door یعنی در. ببینید اگر زبان بلد نباشید همین یک چیز کوچک هم برای شما مشکلساز میشود. مثلا شما وقتی به عنوان خبرنگار یا عکاس میروید جام جهانی، اگر زبان بلد باشید میدانید کجا بروید و چه بازیهایی را ثبت نام کنید تا به استادیوم بروید. به نظر من کسانی که زبان بلد هستند در کار رسانه بسیار موفقترند.»
** خاطرات روزهای شلوغ انقلاب و دستگیریاش
« در همان شلوغیهای سال 57 من و برادر خانمم را را به اسم خرابکار در خانه پدرخانمم گرفتند. وقتی پدر خانمم به پاسگاه آمد، آنها گفتند این فرد اعلامیه چاپ میکند، اما من کارت عکاسیام را درآوردم و گفتم من خودم عکاس شاه هستم، کجا اعلامیه چاپ میکنم، این هم کارتم. رفتند و خانه ما را گشتند و چند کتاب دکتر شریعتی را آورده بودند و چند تا از اعلامیههای امام(ره) داخل آن بود. آنها به من گفتند که پس اینها چیست؟ گفتم چون برادر خانمم دانشجو است، اینها را از مسجد هدیه گرفته. به هر حال سه روز آنجا ما را نگه داشتند و چون من ترسو بودم، آن سه روز30 سال برایم طول کشید. برادر خانمم هم که با من زندان بود، راحت در زندان سخنرانی میکرد و از امام دفاع میکرد. هر غذایی هم که میدادند میخورد، اما من آب هم از گلویم پایین نمیرفت. بعد از 3 روز ما را بردند دادستانی ارتش. یارو گفت: پس که این طور، شما میخواستید اعلیحضرت را بکشید؛ گفتم والله من وقت این کار را ندارم، گفت: چرا؟ گفتم صبح تا ظهر تلویزیونم و بعدازظهرها روزنامه. پنجشنبهها هم صبح در کاخ گلستان عکاسی میکنم. آنجا از وسایل و فرشهای قدیمی و یک سری وسایل باقی مانده از دوره قاجار عکس میگیرم. جمعهها هم میروم از اسبسواری عکس میگیرم. من کی وقت دارم که اعلیحضرت را بکشم؟ به هر حال ما را با سند آزاد کردند.»
** بهمن 57 و عکسهای امام (ره) و انقلاب
« بهمن 57 همه جا اعتصاب بود. رفتم عکاسی برای خودم، اما عکسها را به تلویزیون تحویل دادم، چون اعتقاد داشتم کارمند رادیو تلویزیون هستم. هنوز انقلاب به پیروزی نرسیده بود که کارت جمهوری اسلامی داشتم. همان کارتی که پسر آقای طالقانی به من داد. در روز ورود امام یک گروهی تشکیل شده بود که تقسیم میکرد کدام خبرنگار و عکاس به فرودگاه برود و کدام خبرنگار و عکاس به بهشت زهرا. برای ما هم کارت صادر کردند به نام جمهوری اسلامی و من را فرستادند بهشت زهرا. عکسهای خیلی خوبی آن روز در بهشتزهرا گرفتم. آن لحظهای که امام گفت: من تو دهن این دولت میزنم. همه آنها الان در آرشیو تلویزیون است. یا 8 سال بعد زمان ارتحال امام، فکر میکنم که باز هم بهترین عکسها را گرفتم. آن عکس قاب شکستهای که تصویر امام در آن قرار دارد و چندین دست در حال کشیدن آن است را من گرفته بودم که خیلی معروف بود.»
** روزهای جنگ و شهادت در جبهه
« رسید به 31 شهریور 1359. جنگ شروع شد. اول فکر میکردیم جنگ عین فیلمهای سینمایی است. جای خوبی است برای عکس گرفتن. ما هم با گریه و زاری از آقای جواد قندی - که از دوستان شهید چمران در لبنان بود، خواستم که به جنگ بروم. از هفته دوم جنگ بود که برای عکاسی به مناطق عملیاتی رفتم. یک جایی در لرستان به نام دشت لالهها بود. همکاران صداسیما را در بین این لالهها جمع میکردم و از آنها تک تک عکس میگرفتم که اگر شهید شدند عکس آنها را داشته باشیم. عکس همه را گرفتم. خودم هم با این لالهها عکس گرفتم. هنوز جنگ را ندیده بودم و فکرم در فیلمهای سینمایی بود. آن یک ربع اول که صداها را میشنیدم خیلی ترسیده بودم، اما کم کم طبیعی شد. یادم میآید یک روز در منطقه عملیاتی فاو بودیم که دو تا سرباز در سنگر با هم کری خوانی را شروع کرده بودند. یکی استقلالی بود و یکی پرسپولیسی. آن طرف عراقیها چنان توپ میزدند و گلوله آنچنان به زمین میخورد که مانند یک قیف در آسمان درست میشد، این طرف اینها شوخی میکردند. عجب روزهایی بود. از بس شهید دیدیم که ترسمان کمکم ریخت.
در جبهه یک پیرمردی را دیدم که در بخش جنگهای نامنظم بود. همان اوایل جنگ بود که هنوز سپاه هم چندان تشکیل نشده بود. من به آن پیرمرد گفتم: آخه پیری، تو به درد جبهه میخوری که آمدی اینجا؟ به من گفت باشه بعدا حالت رو میگیرم. ساعت 4 صبح از خواب بیدار شدم و میخواستم از آن منطقه بروم؛ دیدم آن پیرمرد دیگهای غذا را میشوید. این صحنه را که دیدم حسابی ناراحت شدم که چرا آن حرف را به او زده بودم. رفتم و دست و پایش را بوسیدم. از او معذرتخواهی کردم. او گفت من نمیتوانم بجنگم، اما حداقل دیگ که میتوانم بشویم. واقعا در جبهه به صحنههای قشنگی برمیخوردیم. مثلا دروازهبان تیم خرمشهر را در جبهه دیدم که اگر حواسش به من نبود، من با رگبار عراقیها به دیوار دوخته شده بودم.
من در طول این 8 سال جبهه بودم. یک هفته میرفتم و یک هفته برمیگشتم. سعی میکردم در جنگ عکسهایی را بگیرم که نشانه پیروزی ما باشد. از سربازان میخواستم که اسلحههایشان را بالا ببرند یا پرچم را بالا ببرند که با صحبتهای گوینده تلویزیون همخوانی داشته باشد.
یادش بخیر یک روز در فاو از یک سرباز خواستم که شلیک کند و برگردد. 8 بار او این کار را تکرار کرد تا آن چیزی که می خواستم را گرفتم و 10 ـ 15 سال این عکس برای آزادسازی خرمشهر در بنرها استفاده شد.
من عاشق کشورم هستم. عاشق وطنم هستم و 8 سال در جنگ عکس گرفتم. دو تا دیپلم جنگ دارم، ولی در پرونده استخدامیام در صداوسیما یک روز حضور در جبهه ندارم. یعنی اینکه 8 سال جبهه عکاسی کردم و اکنون 10 هزار نگاتیو در آرشیو صداوسیما دارم، اما یک روز سابقه جبهه برایم رد نشده است. آن دوره کارمند واحد سیاسی خبر صداوسیما بودم.
همه این خاطرات باعث شده که خجالتی نداشته باشم، چرا که در جنگ من هم شریک بودم. در طول این 8 سال چیزی در حدود 8 هزار فریم عکس گرفتم و همه را به آرشیو تلویزیون تحویل دادم. از این کار پشیمان هم نیستم، اما ای کاش حداقل از این عکسهای که تحویل دادهام یک عکس هم برای خودم نگه میداشتم فکر میکنم که این حقم بود که این کار را بکنم.»
**خاطرات عکسهای امام خمینی(ره)
« عکسهای خیلی خوبی از امام دارم. یک بار وارد اتاق ایشان شدم و تنهایی از او عکس گرفتم. حتی آن روز سردبیرم که نامه من را نوشته بود، داخل اتاق راه ندادند. فقط من را راه دادند که عکاس بودم. وارد اتاق شدم. امام آن سر اتاق نشسته بود و من طرف دیگر. دو زانو نشستم و شروع کردم به عکس انداختن. به این فکر بودم اگر یک دفعه بروم جلو و عکس بگیرم، چند فریم عکس میگیرم و از اتاق بیرونم میکنند؛ بنابراین تصمیم گرفتم از همان ابتدای اتاق چند فریم عکس بگیرم، کمی جلوتر بروم و دوباره عکس بگیرم. این کار را کردم تا همه 36 فریم را در آن اتاق گرفتم. وقتی فیلمهایم تمام شد، به یک متری صورت امام رسیده بودم. آن جا خواستم فیلم عوض کنم که دیگر نگذاشتند و از اتاق بیرونم کردند.
یک خاطره دیگرم از امام این بود که من و چند عکاس دیگر در منزل ایشان از امام در حالی که یک عرقچین به سر داشتند عکس میگرفتیم. برای عکاسان روزنامه چندان مهم نبود که عمامه سر امام نباشد، اما برای من که قرار بود عکس در تلویزیون منتشر شود، مهم بود که ایشان عمامه داشته باشند. به حاج احمد آقا گفتم: این عکسهایی که من دارم، یکی به درد نمیخورد؛ گفت: چرا؟ گفتم: باید امام عمامه داشته باشد. حاج احمد آقا رفت خدمت امام و گفت: عکس با عمامه میخواهند. امام هم با اخم گفت نمیشود، اما همان عکسهای من باز هم منتشر شد و در کنار شعر معروف ایشان، من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم، چاپ شد.
همچنین تنها کسی که از امام و عکاسان ایران عکس گرفته من بودم. هیچ کس این عکس را در ایران ندارد. ما 9 عکاس بودیم که رفته بودیم از امام عکس بگیریم. خرداد سال 1361. امام آمد در حیاط نشست و من همان روز یکی از معروفترین عکسهای امام را گرفتم که از آن عکس برای طراحی روی پول استفاده شد و همه طرحهای امام روی پول از همان عکس گرفته شد. بعد هم عکاسها جمع شدند و 8 فریم عکس از عکاسها و امام گرفتم.»
** درخواست بازنشستگی از صدا و سیما
« سال 74 بود که از تلویزیون بازنشست شدم. البته خودم خواستم بازنشست شوم. یک روز ساعت 7 صبح از نارمک آمدم تلویزیون، دوربینم را برداشتم و رفتم برای یکی از برنامههای سیاسی در خیابان پاستور که عکس بیاندازم. وقتی میخواستم وارد شوم، جلویم را گرفتند و گفتند که دیر آمدهای من به آنها گفتم :برنامه ساعت 10 است الان ساعت 9:30 دقیقه است س دقیقه مانده. آنها گفتند نه نمیشود. چند بار التماس کردم و گفتم بگذارید بروم داخل اشکم در آمد. گفت حالا چرا گریه میکنی: گفتم زوم که به شما نمی رسد، میروم صداسیما خودم را بازنشست کنم. 22 سال بود که من عکاس صداوسیما بودم. اشک در چشمانم حلقه زد. ناراحت شدم و برگشتم صداوسیما و گفتم میخواهم استعفا بدهم. هر کاری کردند گفتم نمیخواهم ادامه بدهم. من را معرفی کردند کارگزینی و کارگزینی در حالی که من 40 هزار تومان حقوق میگرفتم، به خاطر 3 سال کمبود سنوات، گفتند باید 350 هزار تومان بدهی. چند سالی هم بیمهام در موسسه اطلاعات رد شده بود. آنها را هم آوردم و دو سال هم نسبت به آنچه باید بازنشست میشدم، بیشتر شد. بنابراین سال 1374 بود که بازنشست شدم.»
** سخنی از شخصیت ورزشکاران با ادب
« در بین عکسهای ورزشیای که گرفتم، عکسهای کشتی را از همه بیشتر دوست دارم. راستش را بخواهید به غیر از فوتبال از همه رشتهها خوشم میآمد. فوتبال هم جذاب است، نگاه میکنم، اما عکاسی در فوتبال را دوست ندارم. چرا؟ چون خیلی از این فوتبالیستها حتی به آدم سلام هم نمیکنند. حداقل یک خسته نباشید هم نمیگویند. مربی میآید و در کنفرانس مطبوعاتی حتی سلام هم نمیکند، اما در خیلی از رشتهها به من میگویند آقای کاوه خسته نباشید. چند روز پیش رفته بودم سر تمرین تیم ملی که حواسم نبود، یکی گفت: علی آقا سلام، فکر کردم خسرو والی زاده است، اما سرم را برگرداندم، دیدم علی کریمی است. خیلی خوشحال شدم. گفتم نگاه کن، علی کریمی به تو سلام میکند. من که 65 سال سن دارم چیزی از فوتبالیستها نمیخواهم، جز همین احترام. اما در رشتههای دیگر این طور نیست. مثلا همین تکواندو که ورزش خشونت است، ورزشکارنش آنقدر سلام میکنند و احترام میگذارند که آدم تعجب میکند که چقدر باشخصیت و دوستداشتنی هستند. همه رشتهها این طور است، به غیر از فوتبال. نمیدانم چرا فوتبالیستها این طور شدهاند، شاید به خاطر این است که تلویزیون و رسانهها زیاد به فوتبالیستها رسیدهاند. فلان فوتبالیست به عکاسان میگوید، اگر از ما عکس نگیرید، از نان خوردن میافتید. کار به جایی رسیده که فکر میکنند اگر از آنها عکس نگیریم، بدبخت میشویم. از بالا به ما نگاه میکنند. اما قدیم این طور نبود. سال 1350 من بیست و پنج سالم بود، فوتبالیستها هم همسن بودند. خیلی بامعرفت بودند، خیلی احترام میگذاشتند. نمیدانم به خاطر این بود که رسانهها کم بودند یا چیز دیگری.
البته در میان فوتبالیستها هم، ما با ادب و با معرفت کم نداریم. همین وحید هاشمیان. یک بازیکنی که میرود خارج، فکر میکنیم که دیگر سلام کردن از یادش میرود. یک روز آمد گرم کند که به گرمی به من گفت: آقای کاوه سلام. نمیخواهم بگویم چون هاشمیان به من سلام کرد، بهترین بازیکن دنیاست، اما یک دفعه خیلی لذت بردم؛ گفتم: ماشاءالله، رفتی خارج سلام یادت نرفته، گفت: ما هرچه داریم از شما عکاسها داریم. ببینید، همین یک کلمه برایم خیلی ارزش داشت. یا دروازهبان فصل پیش استقلال، محمد محمدی، همیشه به من سلام میکرد. من فکر میکنم این کارهای قشنگ را باید تبلیغ کرد. وقتی یک بازیکن به یک عکاس و خبرنگار سلام میکند، این نیست که از آنها میترسد، ادبش را نشان میدهد.
ببینید کریم باقری اکنون چند سال است که مرد اخلاق میشود. به نظر من از کریم باقری در فوتبالیستها ما آدمتر نداشتیم. من هم تمرینهای استقلال میروم و هم پرسپولیس. هر دفعه کریم باقری من را دیده، به من گفته خسته نباشید. در همین ختم ناصر حجازی هم من را دید و گفت: آقای کاوه خسته نباشید. مگر چه میخواهم از یک بازیکن. این مسئله را هیچ گاه فراموش نمیکنم. مجید حلوایی و حسین کازرانی یا منصور پورحیدری همدورهایهای من هستند. به هر حال در این 50 سال با هم دوست شدهایم و با هم سلام علیک میکنیم، اما از یک نسل جوان چندان توقع نداریم که بخواهد این مسائل را رعایت کند. کریم باقری یادم است در نوجوانان که بازی میکرد، او دفاع بود. من آن موقع به او گفتم امیدوارم بازیکن بزرگی شوی و امروز نگاه میکنم میبینم که او مرد بزرگی در فوتبال بود. او تا به حال حاشیه چندانی نداشته. فوتبالیستها را ببینید چقدر حاشیه دارند.»
** خاطراتی از دروازهبان خوش تیپ
« اما در بین فوتبالیستها ناصر حجازی چیز دیگری بود. او واقعا خوشتیپ بود. در طول این 50 سالی که عکس گرفتم، فوتبالیستی از او خوشتیپتر ندیدم. ناصر حجازی چیز دیگری بود. در روزهایی که شیمی درمانی کرده بود و موهایش ریخته بود به او گفتم: ناصر خان یک مقدار بخند. او گفت: علی مریضم، حال ندارم. گفتم: ناصرخان مریض نیستی، تازه موهایت را زدهای میخواهی بروی المپیک مونترال. یادش آمد که آنجا سرباز بود و موهایش را زده بود. به هر حال خنداندمش. یادم هست سال 50 از او عکس گرفتم و دادم به حجازی که میخواست آنها را پوستر کند که هزار تا عکس چاپ شد. در این 50 سال یک عکس من پوستر شده که آن هم همین بود.»
** داستان علی کاوه و علی پروین
« علی پروین را خیلی دوست دارم. یادش بخیر، رفته بودیم عربستان، یک دفعه دیدم که یک ساعت به من داد. گفتم این را برای چی دادی؟ گفت 300 تومان از من طلب داشتی، این هم 300 تومانت. نگو که ولیعهد عربستان به او ساعت داده بود و این ساعت به دردش نمیخورد و آن را به من داد.
علی پروین یک کار خوبی که کرده بود، یک پلیس پرسپولیسی، یک عکاس را کتک زده بود، زمان آقای سردار طلایی بود. علی پروین آمد به عکاس گفت: رضایت بده و یک پولی هم به آن عکاس داد. این کاری که برای همکارم کرد، باعث شد خیلی خوشم بیاید. همین علی پروین یک روز به من گفت: علی جان، ( حالا نمیدانم راست گفته یا دروغ) تو 3 میلیون پیش من پول داری، هر موقع احتیاج داشتی بیا بگیر. من هیچ موقع نرفتم آن پول را بگیرم، اما حداقل این معرفت را داشت که این را بگوید.
همین علی پروین یک روز نصرالله عبداللهی همسرش فوت کرده بود، به من گفتند برو ختمش. من گفتم نمیروم. همکارم آمد و این مسئله را در روزنامه نوشت. چند وقت بعد که افطاری رفته بودیم خانه علی پروین، چند تا از آن جملههایی که همیشه میگوید را به ما گفت.
ببینید، من پروین را چقدر دوست دارم که برای افطارش حتی تا لواسان هم میروم. علی پروین را نه من، بلکه مردم هم دوست دارند. به هر حال او کارهایی کرده که مردم دوستش داشته باشند. چند روز پیش جلوی استادیوم آزادی یک بازیکنی که عاشقش هستم و دوستش دارم را دیدم که به یک بازیکن دیگر فحش میدهد. ای بابا تو چند سال بازیکن بودی و فلانی که به او فحش میدهی کنار تو در زمین بوده. حالا نباید جلوی جمعیت به زن و بچهی او فحش بدهی.»
** به علی دایی بارها گفتم با خبرنگاران مهربان باش
«تابحال دهها بار به دایی گفتم: آقای دایی به این خبرنگارها نزدیک شو، اینقدر فاصله نگیر. سلام کن به آنها. به او گفتم که بابا، خبرنگارها فقط از تو یک اخلاق خوب و سلام میخواهند.
بازی ایران و عربستان گفتند امروز آخرین روز مربیگری علی دایی در تیم ملی است. اگر ببرد میماند، اگر نبرد اخراج میشود. رفتم کمپ تیم ملی که وقتی بازیکنان از زیر قرآن رد میکنند، عکس بگیرم. برای اینکه از بازیکنان زمانی که از زیر قرآن رد میشوند عکس بگیرم، رفتم داخل اتوبوس. یک دفعه با اخم گفت: آقا، آمدی توی اتوبوس. گفتم: من زمان علی پروین هم میآمدم توی اتوبوس. ببینید علی دایی برای این مملکت یک افتخار است. چطور نفت ایران را میشناسند، علی دایی را هم همان طور میشناسند؛ ولی میخواهم به علی دایی بگویم: علی دایی! تو باسوادی، تو مهندسی، تو بهترین گلزن دنیا شدی، مربی بزرگی هستی، تو چرا با این خبرنگاران این همه پرخاشگری میکنی؟ خط و نشان میکشی. پدر من، یک ذره با مهربانی حرکت کن.
من دیدم که بازیای که علی دایی را از مربیگری تیم ملی برداشتند، تماشاچی از کنار گذاشتن علی دایی اعتراض نکرد. هم خبرنگار خوشحال شده بود، هم عکاس و هم مردم. میگویم چرا آقای علی دایی از تیم ملی این طوری رفتی؟ این مسئله را با چشمم دیدم.
اما یادم هست وقتی رسول خادم در مسابقههای جهانی کشتی تهران با کوبایی کشتی میگرفت، برای او گریه کردم. من در طول این 50 سال برای کسی چندان گریه نکردم، اما آن جا خیلی گریه کردم. رسول خادم آن جا باخت و دوم شد، اما آن روز در سالن همه گریه کردند، از جمله من. همین کار او باعث شد همه در سالن گریه کنند. من میگویم برای علی دایی هم باید این طور میشد، همه باید برایش گریه میکردند. علی دایی باید خودش بیشتر به خودش کمک کند. خبرنگار بد، عکاس بد، همه بدند؟ یک نفر خوب نیست؟»
** بهترین خاطره دوران
« در این 50 سال به غیر از رسول خادم، یک روز دیگر هم گریه کردم و آن روزی بود که اولین گروه آزادهها به ایران بازگشتند و من این افتخار را داشتم که آن جا عکاسی کنم. ما اسیران عراقی که حسابی اینجا خورده بودند، تحویل دادیم و ایرانیهای لاغر را از آنان تحویل گرفتیم. عراقیها که از مرز رد میشدند، به صورت نمایشی روی خاک میافتادند و الکی زمین را میبوسیدند، اما وقتی بچههای ما آمدند، چنان روی این خاک و خاشاک و تیغهای بیابان افتاده بودند و گریه میکردند که دل سنگ آب میشد. من هم عکاسی میکردم و گریه میکردم. شاید آن روز یکی از بهترین روزهای زندگیام بود. بالا و پایینهای زیادی در این 65 سال دیدم، اما روزی که اولین گروه آزادهها به ایران برگشت برای من روز دیگری بود.»
** بزرگترین افسوس زندگی، بازی با استرالیا
« هیچ موقع برای ورزش افسوس نخوردم، اما بیشتر افسوس برای کار خودم بوده. بیشتر زمانی افسوس میخورم که کارم را درست انجام ندهم. بیشتر جایی افسوس خوردم که نتوانستم آن تصویری را که می خواهم ثبت کنم و گرنه تا به حال شادیها و غمهای زیادی در ورزش دیدم.
اما خیلی جاها در ورزش افسوس خوردم. یکی از بزرگترین افسوسهایم روزی بود که خداداد عزیزی در تهران به استرالیا گل زد. وقتی او گل زد، یکی از عکاسها جلوی من بلند شد و نتوانستم عکس بگیرم. چنان با دوربین به سر او زدم که سرش ضرب خورد. گفتم: چرا بلند شدی نگذاشتی عکس بگیرم؟ به او گفتم: تو باید بنشینی عکس بگیری، بلند میشی شادی میکنی؟ شانس آوردم آن روز پسرم هم عکاسی میکرد. من یک طرف دروازه بودم و پسرم طرف دیگر. شانس آوردم که او عکس گرفته بود. یک مقدار دلم آرام شد.»
** خادم، جدیدی و ساعی در آئینه کاوه
« یادم میآید در المپیک آتلانتا هنوز دوربین ما نگاتیوی بود و با سرعت نمیتوانستم عکس بگیریم، اما در همان فن بزکش رسول خادم، دیدم که 36 فریم عکس گرفتم. آن مدال برای ما خیلی ارزش داشت، به نظر من مدال طلای خادم در آتلانتا یکی از بحق ترین مدالهای تاریخ ورزش ایران بود. او در دل آمریکا این مدال طلا را گرفت، در حالی که خیلیها از عباس جدیدی انتظار داشتند که مدال طلا بگیرد. عباس جدیدی آنجا باید طلا می گرفت، اما رسول آن شکست را جبران کرد. یا همان مدالهای طلای هادی ساعی. شما فینال المپیک پکن را نگاه کنید، حریفاش حداقل 10 سانت یا 20 سانت از او بلند تر بود، اما او باز هم طلا را گرفت. به نظر من دو مدال طلای ساعی و رسول خادم از بهترین مدالهای طلای ایران بودند. واقعاً خیلی صحنههای لذت بخشی بود، صحنهای که عکس می گیری و زیر لب داد میزنی ایران. واقعاً لحظههای فراموش نشدنی است؛ صحنهای که یک ورزشکار در المپیک مدال طلا می گیرد و پرچم ایران در بین پرچمها بالاتر از همه قرار میگیرد، مگر ایرانی نباشی که از این صحنهها لذت نبری و گرنه یکی از بهترین صحنههای ورزشی است.»
** روزی که در ورزش تاسف خوردم
« در مورد رضازاده باید بگویم او صورت دوست داشتنی دارد که عکسهایش قشنگ میشود، اما این اواخر موضوع سعید علی حسینی یک مقدار خاطرهها را مکدر کرد. امیدوارم که رضازاده او را حمایت کند تا مشکلاش حل شود. وقتی صورت علی حسینی را میبینیم، غم همه وجودم را میگیرد. شاید یکی از تلخترین دوران حضورم در ورزش نیز روزی بود که برای مسابقههای لیگ وزنهبرداری به اهواز رفته بودم. یک دفعه نمایندههای مبارزه با دوپینگ آمدند و همه وزنهبرداران از صحنه مسابقه گریختند. خیلی صحنه بدی بود، آن روز یکی از بدترین صحنههای دوران حضورم در ورزش بود.»
** ضرر عزیزی و گلمحمدی
« یک روز خداداد عزیزی و یحی گلمحمدی از روی علاقه زیاد من را گرفتند و برف ریختند روی سر من. یک دوربینی داشتم که 4 میلیون و 400 هزار تومان آن را خریده بودم. وقتی برف ریختند روی من و با من آدم برفی درست کردند، دیگر این دوربین، دوربین نشد. آخر آن دوربین را 250 هزار تومان فروختم. شانس آوردم زمانی که اینها ریخته بودند روی سرم، یکی از عکاسان به نام رضا علیشیری 30 فریم از ما عکس گرفته بود. این برمیگردد به سوم اسفند 1383. آن موقع رفتم به آقای مصطفوی که رییس فدراسیون بود، گفتم و او یک میلیون و800 هزار تومان به من داد. وقتی هم به خداداد و یحیی گفتم که باید خسارت من را بدهید؛ گفتند: ما خراب نکردهایم که بخواهیم خسارت بدهیم. بعد گفتند: ما نداریم که بدهیم. البته آنها منظوری نداشتند و از روی علاقه این کار را کردند. به من گفتند شکایت کن. گفتم خداداد عزیزی 70 میلیون ایرانی را شاد کرده، حالا من باید از او شکایت کنم، یا نباید گریه یحیی گل محمدی را وقتی که تیم ایران به جام جهانی نرفت فراموش کرد. همین گریه برای من یک میلیون ارزش داشت.»
** هاشمیطبا، بهترین مدیر ورزش
« از مدیران ورزش هاشمی طبا را هیچوقت فراموش نمیکنم، برای این مملکت خیلی زحمت کشید. افشارزاده را هم هر چه از او تشکر کنم کم است. او خیلی زحمت میکشد و واقعاً کار میکند این را همه میدانند اگر میگویم هاشمی طباء به خاطر این است که بسیاری از ساخت و سازهای خوب ورزش زمان او انجام شد. ساختمان آکادمی ملی المپیک، ساختمان سازمان تربیت بدنی و ساختمان هتل المپیک اینها برای هاشمی طباء نماند چون برای او نیست شاید اگر یک روز بخواهد برود به این مکانها او را راه ندهند اما به نام او ثبت شده.»
** از این 50 سال راضیام
« من از این 50 سال راضیام و اگر دوباره برگردم، همین کار را انجام میدهم. شاید البته کشاورزی هم بکنم اکنون هم اگر یک مقدار سرم خلوت شود، دوست دارم هفته سه روز برم شمال کار کشاورزی بکنم. اکنون هم یک زمین در شمال دارم که برنج می کارند.
من در ورزش چیز زیادی نخواستم که برآورده نشود، چون توقعی نداشتم. همین من اگر فردا بمیرم همه میگویند وای چه عکاس بزرگی بود، اما الان کسی از من خبر نمیگیرد. همین صدا و سیما که سالها برای آنها کار کردم، هیچ کاری برای من نکرده است.»
علی کاوه، علی کاوه است. نه چاپلوسی بلد است و نه زیر پای کسی را خالی کرده تا نردبانی برای پیشرفتش شود. همیشه افتخار میکند به روزی که آخرین مدرک تحصیلیاش دوم راهنمایی بود و برای آزمون ورود به صدا و سیما با 104 دیپلمه و لیسانسه امتحان داد و در میان آنها یکی از دو نفری بود که پذیرفته شد. «نه پارتی داشتم و نه کسی حمایتم می کرد، فقط کار میکردم و کار.»
علی کاوه، همو که همچون علی پروین در میان عکاسها است، بیش از 50 سال است که سوژهها را به قاب تصویر کشانده، یعنی درست از سال 1340 در مجله فردوسی، ولی او خود امروز – در روز گرامیداشت اهل رسانه - سوژه مدیران گروههای ورزش و عکس ایسنا شده تا ساعاتی را به گپ و گفت بگذرانند. در ادامه به پاس نیم قرن تلاش مرد شاد و خستگی ناپذیر ورزش ایران، گفت و گویی از او منتشر خواهد شد که بی شک تا کنون نشنیدهاید. (البته سخنان او به صورت پاره پاره و خاطره محور تنظیم شده است.)
علی کاوه روز چهارم مهر 1325 در روستای "وازیک" میان آمل و محمودآباد چشم به جهان گشود و سال 1332 بود که برای کار به پایتخت آمد. در هفت سالگی کارهای متفرقه از جمله خیاطی می کرد، اما به خاطر اینکه کوچک بود و هر روز برای آوردن چای از خیابان رد میشد، استادکارش تصمیم گرفت از این خطر روزانه بگذرد و او را شاگرد عکاسخانهای کند که در طرف مقابل خیابان بود.
علی کاوه برای نخستین بار در همان هفت سالگی بود که با دنیای عکس، در عکاسخانهای در میدان امام حسین (ع) آشنا شد. جایی که صاحب مغازه کسی نبود جز (حاج) اسماعیل زرافشان. همو که نه تنها او را عکاس کرد، بلکه راهور کاوه برای ورود به عرصه رسانه بود.
** آشنایی با تاریکخانه و عکاسخانه
«حدود 7 سالم بود که شاگرد آقای زرافشان شدم. پس از یک هفته ته کشیدن رفتم کارم را در تاریکخانه شروع کردم. آنجا یک کاغذ سفید را میانداختیم در آب، دارو هم میریختیم، عکس درمیآمد. کار جالبی بود و خوشم آمد. این طور شد که من از عکاسی خوشم آمد. آن روزها حاج اسماعیل کاسهای به من میداد و میگفت برو از مغازه کناری برق بگیر. من هم میرفتم میگفتم: یک کم به ما برق بدهید. آنها هم در کاسه را میبستند و میگفتند مواظب باش که نریزد. بعدها به حاج اسماعیل گفتم چرا با من این کار را میکردید، او هم به من گفت: وقتی من خودم هم تازهکار بودم، استادم به من میگفت این آب را اینقدر هم بزن تا سفت شود!
یادم میآید اولین دوربینی که خریدم، دوربین لوپیتر روسی بود که 12 فریم عکس میگرفت. آن قدر کوچک بودم که وقتی برای برنامههایی مانند تولد یا عروسی میرفتم عکاسی- هنوز 12 سالم بود - با مداد پشت لبم را سیاه میکردم که نگویند عکاس بچه است.
اوایل مشتری وقتی برای گرفتن عکس به عکاسی میآمد، برای اینکه نشان بدهیم وارد هستیم، او را روی صندلی مینشاندیم، چراغ را روشن میکردیم و الکی سرش را درست میکردیم و میرفتیم از او عکس میگرفتیم، در حالی که در دوربین فیلمی نبود. چون که صاحب مغازه به ما اجازه نداده بود عکس بگیریم. به ما گفته بود، فیلم داخل دوربین نگذارید. برای اینکه فیلم داخل دوربین نبود، به طرف میگفتیم فیلمت سیاه شده، باید دوباره عکس بگیری؛ یا میگفتیم که پلک زدی و عکست خراب شده. دیگر تا آن موقع صاحب مغازه از بیرون آمده بود و خودش عکس میگرفت. یک بار به خودم گفتم تا کی باید این کار را بکنیم. فیلم نگذاریم و سر مردم را کلاه بگذاریم. یک بار گفتم فیلم بگذاریم و به هر حال یاد میگیریم. دیگر خودمان داخل دوربین فیلم میگذاشتیم، اما به صاحب مغازه نمیگفتیم. بعضی وقتها متاسفانه طرف پلک میزد و فیلم خراب میشد. وقتی صاحب مغازه میفهمید، حسابی دعوا میکرد و یک سیلی نصیب ما میشد. ولی کم کم که دیدند عکاسیام خوب است، گفتند عیب ندارد، عکس بگیر. دیگر خودم اوستا شده بودم. کسی میآمد عکسش را میگرفتم و عکس 6 در 4، پانزده ریال بود. این طور بود که عکاسی را شروع کردم، تا سال 1340.»
** ورود به عرصه مطبوعات از سال 1340
«ورودم به عرصه مطبوعات مربوط به آقای زرافشان - صاحب مغازهام بود که با مجله فردوسی همکاری میکرد. این مجله، مجلهای بود که قشر دانشجو آن را میخریدند. آقای زرافشان هم برای این مجله عکاسی میکرد.
یادم هست که در روزهای اول به من گفتند برو میدان توپخانه و از یک نفری که روی پوست موز سر میخورد، عکس بگیر. یک کیلو موز خوردم و پوستش را ریختم در خیابان فردوسی. هرچی ایستادم کسی نیامد سر بخورد. آن موقع من یک لنز 135 داشتم و تک فریم هم باید عکس میگرفتم. دوربینم موتور هم نداشت و باید دستی فیلم را عوض میکردم. یکی را پیدا کردم، گفتم تو رو خدا بیا اینجا بخور زمین، من میخواهم از تو عکس بگیرم. او سر خورد و من عکس گرفتم؛ گفتم این خوب نشد یک بار دیگه. دفعه دوم چنان رفت و خورد زمین که خودم دلم سوخت. بهش گفته بودم که به تو پول میدم، اما تا عکس را گرفتم فرار کردم. آن عکس چاپ شد. این یکی از کارهایی بود که در اوایل عکاسی کردم. البته این کار کاملا غلط بود، اما به هر حال برای روزنامه باید این کار را میکردم.»
** ورود به عکاسی ورزشی و ورزشگاه امجدیه
« در همان مجله فردوسی بودم که برخی اوقات من را میفرستادند امجدیه (شیرودی امروز) و میگفتند کنارمرحوم باقر زرافشان، عکاس کیهان ورزشی بنشین و عکس بگیر. یادم هست که 15 سالم بود وقتی برای عکاسی اولین بار به امجدیه رفتم. خیلی ترسیده بودم. 10 ـ 15 هزار تماشاگر در ورزشگاه بودند. ناگهان دیدم پشتم از ترس خیس شده. یک بازی ملی بود، اما نمیدانم با کجا بود. واقعا خیلی ترسیده بودم.
البته در آن دوران یادم هست که یک مدتی هم خودم کشتی میگرفتم. در کشتی باید پل میرفتیم تا عضلات گردن قوی شود. من هرچه پل رفتم، نه گردنم قوی شد و نه کلفت. از میدان ژاله تا میدان امام حسین(ع) با کفش کشتی پیاده میرفتم و گردنم را این طرف و آن طرف میکردم تا کلفت شود، اما آخر نشد. وقتی دیدم گردنم کلفت نمیشود، کشتی را ول کردم و رفتم دنبال دوچرخهسواری. از تهران تا اصفهان یا از تهران تا بابل با دوچرخه میرفتیم. این رشته خیلی سخت بود، چون کسی نبود که تشویق کند. در یک دورهای هم میخواستم فوتبالیست شوم، اما اصلا استعداد نداشتم. در 90 دقیقه یک بار هم توپ به پایم نمیخورد، اما با این حال یک جایی بین ناهاری میرفتیم که اسمش طیارخانه بود در تهراننو و تمرین فوتبال میکردیم. دیگر تا سال 45 همین کارها را ادامه دادم تا رفتم سربازی.»
** ورود به موسسه اطلاعات و دنیای ورزش
« سال 47 بود که رفتم موسسه اطلاعات. برای رفتن به موسسه اطلاعات با همین آقای زرافشان آمدم ازگل تا تست بدهم. یک دوربین رولفلکس دادند که عکس بگیریم و بعد به موسسه اطلاعات بدهیم تا آزمایشمان کنند. آقای زرافشان برای من آن موقع زاویه را انتخاب میکرد و من هم شاتر را میزدم که وقتی عکسها را بردیم آنجا و قسم میخوردیم که علی کاوه این عکسها را گرفته، دروغ نباشد. رفتم آن جا و با آن عکسها قبول شدم. شدم عکاس مجلات اطلاعات. من آن زمان از خوانندهها زیاد خوشم نمیآمد و از آنها عکاسی نمیکردم. در موسسه اطلاعات هم عکاسی میکردم، هم عکس ظاهر میکردم. یک روز قرار بود عکس یکی از خوانندههای زن معروف را ظهور اسلاید کنم. قرار بود این عکس صفحه اول مجله چاپ شود. وقتی آن موقع اسلاید را درون آب ظاهر میکردیم، باید همیشه دستم در آب میبود تا آب بیش از حد گرم نشود. باید دمای آب بین 24 تا 27 درجه میبود. یکی اشتباه میکند و شیر آب داغ را باز میگذارد. من هم حواسم نبود و دمای آب به 40 درجه رسید. تمام اسلایدها ژلاتینش کنده شد و همه عکسها خراب شد. سردبیرها فهمیدند که عکسها خراب شده، اما خراب شدن آن عکسها کار آن عکاس را خراب کرد، چون قرار بود این عکسها را به یک مجله بدهد، اما وقتی عکسها خراب شد، فهمیدند او قول داده عکسها را به مجلههای دیگر هم بدهد، بنابراین آن عکاس را به کارگزینی معرفی کردند، سپس تصمیم گرفتند که عکاسهای مجلات را تقسیم کنند. من را گذاشتند عکاس ورزشی. وقتی من رفتم ورزشی، همه به عکاسهای قدیمیتر میگفتند وای به حالتون، علی کاوه از محلات آمده تیم ملی. یعنی تا آن زمان محلات بودم و الان وارد تیم ملی شدم. یادم میآید تاج تهران با تاج نوشهر در نوشهر مسابقه داشت. ساعت 11 شب از نوشهر برمیگشتم و عکس را به مجله دادم تا شنبه چاپ شود. واقعا تلاشم را میکردم که در زمان مناسب عکس داشته باشیم.»
** خروج از موسسه اطلاعات به خاطر سردبیر پرسپولیسی
« در موسسه اطلاعات شاید یکی از بهترین روزهای زندگیام، روزی بود که عکسم از ورزشگاه امجدیه در صفحه اول دنیای ورزشی چاپ شد. چرا آن روز خاطرهانگیز بود؟ برای اینکه چاپ کردن اسلاید یک دورهای داشت که باید در آن حرفهای میشدی. من تنها با تحقیقات تجربی خودم و در هم ریختن مواد مختلف ظهور عکس، توانسته بودم بفهمم که چه اسلایدی را با چه نوری باید چگونه به چاپ رساند. آن روز امجدیه نور زرد داشت و من هم فیلمی را در دوربین داشتم که مخصوص نور زرد بود. این عکس را خوب چاپ کردم و صفحه اول روزنامه شد. آن هم عکسی بود که بدون فلاش گرفته بودم.
سال 54 تصمیم گرفتم که از دنیای ورزشی بیایم بیرون. علتش پرسپولیس و سردبیرم بود. وقتی پرسپولیس میبرد، من بهترین عکاس دنیا بودم، اما وای به روزی که میباخت. من میشدم بدترین عکاس دنیا و سردبیرم میگفت: برو دهاتت، تو عکاس بشو نیستی. همین مسئله باعث شد تا بخواهم از دنیای ورزش بیرون بیایم. وقتی هم فهمیدم صداوسیما عکاس میخواهد، مصمم شدم بروم و تست بدهم. آقای فرهاد مسعودی من را خواست؛ گفت: شنیدم از دنیای ورزش میخواهی بروی؛ گفتم: دیگر نمیتوانم کار کنم، یا باید زنم را طلاق بدهم یا دنیای ورزش. گفتم: تمام روزهای پنجشنبه و جمعه که فوتبال است، استادیومم و زنم میخواهد از من طلاق بگیرد. گفتم: زنم را که نمیتوانم طلاق بدهم، اما دنیای ورزش را میتوانم. او یک دفعه 5 هزار تومان درآورد و به من داد و گفت: برو با همسرت شمال بگرد. حالا حقوقم چقدر بود، ماهی هزار و سیصد تومان. پول را گرفتم و گذاشتم بانک و 15 روز هم مرخصی رفتم. بعد که برگشتم، گفتم: میدانید مشکل من چیست؟ مشکل من این آقای رفیعی است؛ و داستان پرسپولیس را گفتم. گفتم من دیگر نمیتوانم کار کنم. باز با این حال که این حرفها را راجع به سردبیرم زدم، او به من گفت: اینجا خانه توست، اگر میخواهی برو، اما هر موقع خواستی میتوانی برگردی.»
** بازیهای آسیایی تهران، 3.5 کیلو لاغر شدم
« بازیهای آسیایی سال 1353 سه و نیم کیلو لاغر شدم، چون فقط در بین دویدن بین سالن 12 هزار نفری، سالن شنا و یا استادیوم اصلی بودم. در این بازیها از شمشیربازی عکاسی میکردم که نوک شمشیر ایرانی شکست و به دل شمشیرباز ژاپنی فرو رفت. همان عکس من را AP خرید. گفتند از ما چه میخواهی، گفتم فقط اسمم را زیر عکس بزنید. آنها حتی حاضر بودند یک دوربین به من بدهند. فردا همه مجلهها، دنیای ورزش و کیهان ورزش آن عکس را چاپ کردند. به آنها گفتم که این عکس من است. آنها خندیدند و گفتند: بابا ما این عکس را از AP گرفتیم. رفتم نگاتیو عکس را آوردم. آنها گفتند: چقدر برای این عکس پول گرفتی؟ گفتم: هیچی. گفتند: پس برای چه عکس را به آنها دادی، گفتم: دادم که اسمم را بزنند، گفتند: اسمت را هم که نزدند؛ بعد رفتم از آنها حداقل یک چیز بگیرم. رفتم گفتم اگر میشود همان دوربین را بدهید، گفتند: نمیشود، چون همه بارهایمان را جمع کردهایم.»
** استخدام رویایی در صدا و سیما
« رفتم برای آزمون صداوسیما. برای آزمون باید چند حلقه عکس میبردیم. عکسهای من از آقای پرویز زاهدی و خانوادهاش بود. از آقای زاهدی در محیط کار عکس گرفتم. از همسرش در محیط آشپزخانه و از فرزندش در محیط بازی. بعد چون نمایشگاه بینالمللی افتتاح شده بود، همه اینها را سوار جرثقیل کردم رفتیم بالا و از آنها طوری عکس گرفتم که نمایشگاه زیر پایشان مشخص بود. همین عکس باعث شد با توجه به اینکه کلاس دوم راهنمایی، باز با این حال در میان 104 نفر یکی از دو نفری باشم که انتخاب میشوم.»
** نخستین سفر خارجی به عراق
« اولین سفر خارجیام، قرار بود با تیم فوتبال نوجوانان برویم عراق. به من گفتند برو شناسنامهات را بیار. من هم از خوشحالی داشتم بال درمیآوردم. فکر میکنم پیش از بازیهای آسیایی تهران بود. رفتم میدان راهآهن شناسنامهام را برداشتم و آوردم. در راه بود که شناسنامهام را گم کردم، از بس گیج و خوشحال بودم. دو ماه گذشت تا بتوانم شناسنامهام را بگیرم. بعد از آن قرار شد با تیم کشتی بروم عراق. رفتیم کربلا، مسابقههای کشتی جوانان آموزش و پرورش. قاسم رایگان هم آنجا داور بود. قرار بود آنجا هم عکس بگیرم و هم خبر بفرستم. من که خبر نوشتن بلد نبودم، به این آقای رایگان میگفتم تو اسم کشتیگیران را بنویس، نتیجه آنها را هم بنویس و من هم چیزهایی که او مینوشت را تلفنی برای تهران میخواندم.
در همان سفر ما هم بغداد رفتیم، هم سامره. در سامره عکاسی کردیم، وقتی آمدیم بیرون، یک سدی آنجا بود. من، داوران و کشتیگیران را همه جمع کردم که کنار سد، عکس دسته جمعی بگیریم. یک دفعه پلیس عراق آمد و ما را گرفت. در آن حالت من سریع دوربینم را با یکی از داوران عوض کردم. آنها آمدند و دوربینی که دست من بود را گرفتند و فیلمش را پاره کردند، اما فیلمهای ما در دوربین دیگری بود و سالم چاپ شد.»
** خاطرات بیزبانی در المپیکهای مونترال و آتلانتا
« در المپیک 1976 مونترال، در یک آپارتمان 40 طبقه بودیم. یکی از اساتید دانشگاه هم آن جا بود. او خبرنگار بود و من عکاس. تیم تایوان را از المپیک اخراج کردند و تیم چین را وارد کردند. من عکس خروج پلاکارد تایوان و ورود چین را داشتم. او گفت: عجب عکسی انداختی و 100 دلار به من جایزه داد.
من به آن آپارتمان 40 طبقه که میرفتم، کارت ورود نداشتم. بنابراین دوربینم را روی سینهام میگذاشتم تا نگهبان به من گیر ندهد. یک روز او به من گفت "پارابلوم". رفتم به آقای گیلانپور- سردبیر کیهان ورزشی گفتم که این آقا به من گفته یک بار دیگر بدون کارت بیایی با "پارابلوم" میکشمت. او گفت: بابا جان، منظورش این است که تو بدون کارت میآیی و این مسئله مشکلساز شده. منظورش "problem" بوده. همین مسئله باعث شد در طول زندگیام وقتی بچههایم به دنیا میآمدند و بزرگ میشدند، اولین کاری که میتوانستم بکنم ثبت نام آنها در کلاس زبان بود. به آنها گفتهام که حرف اول و آخر را زبان انگلیسی میزند. دخترم را دوم دبستان بود گذاشتم کلاس زبان. یارو به من میگفت رشدش میسوزد، گفتم مگر میخواهد کشتی بگیرد که رشدش میسوزد. خدا را شکر اکنون او دکتر است. پسرم هم زبانش فول است. او هم عکاس است و هم مترجم. یا دختر کوچکترم فوقلیسانس فرانسه است.
در المپیک 1996 آتلانتا هم چند نفر بودیم که همیشه از یک در وارد ورزشگاه میشدیم. یک خانمی آنجا بود که همیشه به ما میگفت "excuse me next door please" ما هم به او میگفتیم "thank you very much" چون زبان بلد نبودیم، نمیفهمیدیم که او به ما میگوید که باید از در بعدی وارد ورزشگاه شویم. تا آخر المپیک از همان در وارد میشدیم. برای همین به همه همکارانم توصیه میکنم که زبان را یاد بگیرند. واقعا برای یک خبرنگار زبان حرف اول را میزند حتی برای یک عکاس.
یک روز به آقای ابوالقاسم فارسی که عکاس بزرگی بود، گفتم: آقای فارسی شما 8 بار المپیک رفتید، 20 بار بازیهای آسیایی، چرا تو حداقل یک "next door" بلد نیستی؟ او به من گفت مگر خودت بلدی؟ من به او گفتم next نمیدانم یعنی چه، ولی door یعنی در. ببینید اگر زبان بلد نباشید همین یک چیز کوچک هم برای شما مشکلساز میشود. مثلا شما وقتی به عنوان خبرنگار یا عکاس میروید جام جهانی، اگر زبان بلد باشید میدانید کجا بروید و چه بازیهایی را ثبت نام کنید تا به استادیوم بروید. به نظر من کسانی که زبان بلد هستند در کار رسانه بسیار موفقترند.»
** خاطرات روزهای شلوغ انقلاب و دستگیریاش
« در همان شلوغیهای سال 57 من و برادر خانمم را را به اسم خرابکار در خانه پدرخانمم گرفتند. وقتی پدر خانمم به پاسگاه آمد، آنها گفتند این فرد اعلامیه چاپ میکند، اما من کارت عکاسیام را درآوردم و گفتم من خودم عکاس شاه هستم، کجا اعلامیه چاپ میکنم، این هم کارتم. رفتند و خانه ما را گشتند و چند کتاب دکتر شریعتی را آورده بودند و چند تا از اعلامیههای امام(ره) داخل آن بود. آنها به من گفتند که پس اینها چیست؟ گفتم چون برادر خانمم دانشجو است، اینها را از مسجد هدیه گرفته. به هر حال سه روز آنجا ما را نگه داشتند و چون من ترسو بودم، آن سه روز30 سال برایم طول کشید. برادر خانمم هم که با من زندان بود، راحت در زندان سخنرانی میکرد و از امام دفاع میکرد. هر غذایی هم که میدادند میخورد، اما من آب هم از گلویم پایین نمیرفت. بعد از 3 روز ما را بردند دادستانی ارتش. یارو گفت: پس که این طور، شما میخواستید اعلیحضرت را بکشید؛ گفتم والله من وقت این کار را ندارم، گفت: چرا؟ گفتم صبح تا ظهر تلویزیونم و بعدازظهرها روزنامه. پنجشنبهها هم صبح در کاخ گلستان عکاسی میکنم. آنجا از وسایل و فرشهای قدیمی و یک سری وسایل باقی مانده از دوره قاجار عکس میگیرم. جمعهها هم میروم از اسبسواری عکس میگیرم. من کی وقت دارم که اعلیحضرت را بکشم؟ به هر حال ما را با سند آزاد کردند.»
** بهمن 57 و عکسهای امام (ره) و انقلاب
« بهمن 57 همه جا اعتصاب بود. رفتم عکاسی برای خودم، اما عکسها را به تلویزیون تحویل دادم، چون اعتقاد داشتم کارمند رادیو تلویزیون هستم. هنوز انقلاب به پیروزی نرسیده بود که کارت جمهوری اسلامی داشتم. همان کارتی که پسر آقای طالقانی به من داد. در روز ورود امام یک گروهی تشکیل شده بود که تقسیم میکرد کدام خبرنگار و عکاس به فرودگاه برود و کدام خبرنگار و عکاس به بهشت زهرا. برای ما هم کارت صادر کردند به نام جمهوری اسلامی و من را فرستادند بهشت زهرا. عکسهای خیلی خوبی آن روز در بهشتزهرا گرفتم. آن لحظهای که امام گفت: من تو دهن این دولت میزنم. همه آنها الان در آرشیو تلویزیون است. یا 8 سال بعد زمان ارتحال امام، فکر میکنم که باز هم بهترین عکسها را گرفتم. آن عکس قاب شکستهای که تصویر امام در آن قرار دارد و چندین دست در حال کشیدن آن است را من گرفته بودم که خیلی معروف بود.»
** روزهای جنگ و شهادت در جبهه
« رسید به 31 شهریور 1359. جنگ شروع شد. اول فکر میکردیم جنگ عین فیلمهای سینمایی است. جای خوبی است برای عکس گرفتن. ما هم با گریه و زاری از آقای جواد قندی - که از دوستان شهید چمران در لبنان بود، خواستم که به جنگ بروم. از هفته دوم جنگ بود که برای عکاسی به مناطق عملیاتی رفتم. یک جایی در لرستان به نام دشت لالهها بود. همکاران صداسیما را در بین این لالهها جمع میکردم و از آنها تک تک عکس میگرفتم که اگر شهید شدند عکس آنها را داشته باشیم. عکس همه را گرفتم. خودم هم با این لالهها عکس گرفتم. هنوز جنگ را ندیده بودم و فکرم در فیلمهای سینمایی بود. آن یک ربع اول که صداها را میشنیدم خیلی ترسیده بودم، اما کم کم طبیعی شد. یادم میآید یک روز در منطقه عملیاتی فاو بودیم که دو تا سرباز در سنگر با هم کری خوانی را شروع کرده بودند. یکی استقلالی بود و یکی پرسپولیسی. آن طرف عراقیها چنان توپ میزدند و گلوله آنچنان به زمین میخورد که مانند یک قیف در آسمان درست میشد، این طرف اینها شوخی میکردند. عجب روزهایی بود. از بس شهید دیدیم که ترسمان کمکم ریخت.
در جبهه یک پیرمردی را دیدم که در بخش جنگهای نامنظم بود. همان اوایل جنگ بود که هنوز سپاه هم چندان تشکیل نشده بود. من به آن پیرمرد گفتم: آخه پیری، تو به درد جبهه میخوری که آمدی اینجا؟ به من گفت باشه بعدا حالت رو میگیرم. ساعت 4 صبح از خواب بیدار شدم و میخواستم از آن منطقه بروم؛ دیدم آن پیرمرد دیگهای غذا را میشوید. این صحنه را که دیدم حسابی ناراحت شدم که چرا آن حرف را به او زده بودم. رفتم و دست و پایش را بوسیدم. از او معذرتخواهی کردم. او گفت من نمیتوانم بجنگم، اما حداقل دیگ که میتوانم بشویم. واقعا در جبهه به صحنههای قشنگی برمیخوردیم. مثلا دروازهبان تیم خرمشهر را در جبهه دیدم که اگر حواسش به من نبود، من با رگبار عراقیها به دیوار دوخته شده بودم.
من در طول این 8 سال جبهه بودم. یک هفته میرفتم و یک هفته برمیگشتم. سعی میکردم در جنگ عکسهایی را بگیرم که نشانه پیروزی ما باشد. از سربازان میخواستم که اسلحههایشان را بالا ببرند یا پرچم را بالا ببرند که با صحبتهای گوینده تلویزیون همخوانی داشته باشد.
یادش بخیر یک روز در فاو از یک سرباز خواستم که شلیک کند و برگردد. 8 بار او این کار را تکرار کرد تا آن چیزی که می خواستم را گرفتم و 10 ـ 15 سال این عکس برای آزادسازی خرمشهر در بنرها استفاده شد.
من عاشق کشورم هستم. عاشق وطنم هستم و 8 سال در جنگ عکس گرفتم. دو تا دیپلم جنگ دارم، ولی در پرونده استخدامیام در صداوسیما یک روز حضور در جبهه ندارم. یعنی اینکه 8 سال جبهه عکاسی کردم و اکنون 10 هزار نگاتیو در آرشیو صداوسیما دارم، اما یک روز سابقه جبهه برایم رد نشده است. آن دوره کارمند واحد سیاسی خبر صداوسیما بودم.
همه این خاطرات باعث شده که خجالتی نداشته باشم، چرا که در جنگ من هم شریک بودم. در طول این 8 سال چیزی در حدود 8 هزار فریم عکس گرفتم و همه را به آرشیو تلویزیون تحویل دادم. از این کار پشیمان هم نیستم، اما ای کاش حداقل از این عکسهای که تحویل دادهام یک عکس هم برای خودم نگه میداشتم فکر میکنم که این حقم بود که این کار را بکنم.»
**خاطرات عکسهای امام خمینی(ره)
« عکسهای خیلی خوبی از امام دارم. یک بار وارد اتاق ایشان شدم و تنهایی از او عکس گرفتم. حتی آن روز سردبیرم که نامه من را نوشته بود، داخل اتاق راه ندادند. فقط من را راه دادند که عکاس بودم. وارد اتاق شدم. امام آن سر اتاق نشسته بود و من طرف دیگر. دو زانو نشستم و شروع کردم به عکس انداختن. به این فکر بودم اگر یک دفعه بروم جلو و عکس بگیرم، چند فریم عکس میگیرم و از اتاق بیرونم میکنند؛ بنابراین تصمیم گرفتم از همان ابتدای اتاق چند فریم عکس بگیرم، کمی جلوتر بروم و دوباره عکس بگیرم. این کار را کردم تا همه 36 فریم را در آن اتاق گرفتم. وقتی فیلمهایم تمام شد، به یک متری صورت امام رسیده بودم. آن جا خواستم فیلم عوض کنم که دیگر نگذاشتند و از اتاق بیرونم کردند.
یک خاطره دیگرم از امام این بود که من و چند عکاس دیگر در منزل ایشان از امام در حالی که یک عرقچین به سر داشتند عکس میگرفتیم. برای عکاسان روزنامه چندان مهم نبود که عمامه سر امام نباشد، اما برای من که قرار بود عکس در تلویزیون منتشر شود، مهم بود که ایشان عمامه داشته باشند. به حاج احمد آقا گفتم: این عکسهایی که من دارم، یکی به درد نمیخورد؛ گفت: چرا؟ گفتم: باید امام عمامه داشته باشد. حاج احمد آقا رفت خدمت امام و گفت: عکس با عمامه میخواهند. امام هم با اخم گفت نمیشود، اما همان عکسهای من باز هم منتشر شد و در کنار شعر معروف ایشان، من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم، چاپ شد.
همچنین تنها کسی که از امام و عکاسان ایران عکس گرفته من بودم. هیچ کس این عکس را در ایران ندارد. ما 9 عکاس بودیم که رفته بودیم از امام عکس بگیریم. خرداد سال 1361. امام آمد در حیاط نشست و من همان روز یکی از معروفترین عکسهای امام را گرفتم که از آن عکس برای طراحی روی پول استفاده شد و همه طرحهای امام روی پول از همان عکس گرفته شد. بعد هم عکاسها جمع شدند و 8 فریم عکس از عکاسها و امام گرفتم.»
** درخواست بازنشستگی از صدا و سیما
« سال 74 بود که از تلویزیون بازنشست شدم. البته خودم خواستم بازنشست شوم. یک روز ساعت 7 صبح از نارمک آمدم تلویزیون، دوربینم را برداشتم و رفتم برای یکی از برنامههای سیاسی در خیابان پاستور که عکس بیاندازم. وقتی میخواستم وارد شوم، جلویم را گرفتند و گفتند که دیر آمدهای من به آنها گفتم :برنامه ساعت 10 است الان ساعت 9:30 دقیقه است س دقیقه مانده. آنها گفتند نه نمیشود. چند بار التماس کردم و گفتم بگذارید بروم داخل اشکم در آمد. گفت حالا چرا گریه میکنی: گفتم زوم که به شما نمی رسد، میروم صداسیما خودم را بازنشست کنم. 22 سال بود که من عکاس صداوسیما بودم. اشک در چشمانم حلقه زد. ناراحت شدم و برگشتم صداوسیما و گفتم میخواهم استعفا بدهم. هر کاری کردند گفتم نمیخواهم ادامه بدهم. من را معرفی کردند کارگزینی و کارگزینی در حالی که من 40 هزار تومان حقوق میگرفتم، به خاطر 3 سال کمبود سنوات، گفتند باید 350 هزار تومان بدهی. چند سالی هم بیمهام در موسسه اطلاعات رد شده بود. آنها را هم آوردم و دو سال هم نسبت به آنچه باید بازنشست میشدم، بیشتر شد. بنابراین سال 1374 بود که بازنشست شدم.»
** سخنی از شخصیت ورزشکاران با ادب
« در بین عکسهای ورزشیای که گرفتم، عکسهای کشتی را از همه بیشتر دوست دارم. راستش را بخواهید به غیر از فوتبال از همه رشتهها خوشم میآمد. فوتبال هم جذاب است، نگاه میکنم، اما عکاسی در فوتبال را دوست ندارم. چرا؟ چون خیلی از این فوتبالیستها حتی به آدم سلام هم نمیکنند. حداقل یک خسته نباشید هم نمیگویند. مربی میآید و در کنفرانس مطبوعاتی حتی سلام هم نمیکند، اما در خیلی از رشتهها به من میگویند آقای کاوه خسته نباشید. چند روز پیش رفته بودم سر تمرین تیم ملی که حواسم نبود، یکی گفت: علی آقا سلام، فکر کردم خسرو والی زاده است، اما سرم را برگرداندم، دیدم علی کریمی است. خیلی خوشحال شدم. گفتم نگاه کن، علی کریمی به تو سلام میکند. من که 65 سال سن دارم چیزی از فوتبالیستها نمیخواهم، جز همین احترام. اما در رشتههای دیگر این طور نیست. مثلا همین تکواندو که ورزش خشونت است، ورزشکارنش آنقدر سلام میکنند و احترام میگذارند که آدم تعجب میکند که چقدر باشخصیت و دوستداشتنی هستند. همه رشتهها این طور است، به غیر از فوتبال. نمیدانم چرا فوتبالیستها این طور شدهاند، شاید به خاطر این است که تلویزیون و رسانهها زیاد به فوتبالیستها رسیدهاند. فلان فوتبالیست به عکاسان میگوید، اگر از ما عکس نگیرید، از نان خوردن میافتید. کار به جایی رسیده که فکر میکنند اگر از آنها عکس نگیریم، بدبخت میشویم. از بالا به ما نگاه میکنند. اما قدیم این طور نبود. سال 1350 من بیست و پنج سالم بود، فوتبالیستها هم همسن بودند. خیلی بامعرفت بودند، خیلی احترام میگذاشتند. نمیدانم به خاطر این بود که رسانهها کم بودند یا چیز دیگری.
البته در میان فوتبالیستها هم، ما با ادب و با معرفت کم نداریم. همین وحید هاشمیان. یک بازیکنی که میرود خارج، فکر میکنیم که دیگر سلام کردن از یادش میرود. یک روز آمد گرم کند که به گرمی به من گفت: آقای کاوه سلام. نمیخواهم بگویم چون هاشمیان به من سلام کرد، بهترین بازیکن دنیاست، اما یک دفعه خیلی لذت بردم؛ گفتم: ماشاءالله، رفتی خارج سلام یادت نرفته، گفت: ما هرچه داریم از شما عکاسها داریم. ببینید، همین یک کلمه برایم خیلی ارزش داشت. یا دروازهبان فصل پیش استقلال، محمد محمدی، همیشه به من سلام میکرد. من فکر میکنم این کارهای قشنگ را باید تبلیغ کرد. وقتی یک بازیکن به یک عکاس و خبرنگار سلام میکند، این نیست که از آنها میترسد، ادبش را نشان میدهد.
ببینید کریم باقری اکنون چند سال است که مرد اخلاق میشود. به نظر من از کریم باقری در فوتبالیستها ما آدمتر نداشتیم. من هم تمرینهای استقلال میروم و هم پرسپولیس. هر دفعه کریم باقری من را دیده، به من گفته خسته نباشید. در همین ختم ناصر حجازی هم من را دید و گفت: آقای کاوه خسته نباشید. مگر چه میخواهم از یک بازیکن. این مسئله را هیچ گاه فراموش نمیکنم. مجید حلوایی و حسین کازرانی یا منصور پورحیدری همدورهایهای من هستند. به هر حال در این 50 سال با هم دوست شدهایم و با هم سلام علیک میکنیم، اما از یک نسل جوان چندان توقع نداریم که بخواهد این مسائل را رعایت کند. کریم باقری یادم است در نوجوانان که بازی میکرد، او دفاع بود. من آن موقع به او گفتم امیدوارم بازیکن بزرگی شوی و امروز نگاه میکنم میبینم که او مرد بزرگی در فوتبال بود. او تا به حال حاشیه چندانی نداشته. فوتبالیستها را ببینید چقدر حاشیه دارند.»
** خاطراتی از دروازهبان خوش تیپ
« اما در بین فوتبالیستها ناصر حجازی چیز دیگری بود. او واقعا خوشتیپ بود. در طول این 50 سالی که عکس گرفتم، فوتبالیستی از او خوشتیپتر ندیدم. ناصر حجازی چیز دیگری بود. در روزهایی که شیمی درمانی کرده بود و موهایش ریخته بود به او گفتم: ناصر خان یک مقدار بخند. او گفت: علی مریضم، حال ندارم. گفتم: ناصرخان مریض نیستی، تازه موهایت را زدهای میخواهی بروی المپیک مونترال. یادش آمد که آنجا سرباز بود و موهایش را زده بود. به هر حال خنداندمش. یادم هست سال 50 از او عکس گرفتم و دادم به حجازی که میخواست آنها را پوستر کند که هزار تا عکس چاپ شد. در این 50 سال یک عکس من پوستر شده که آن هم همین بود.»
** داستان علی کاوه و علی پروین
« علی پروین را خیلی دوست دارم. یادش بخیر، رفته بودیم عربستان، یک دفعه دیدم که یک ساعت به من داد. گفتم این را برای چی دادی؟ گفت 300 تومان از من طلب داشتی، این هم 300 تومانت. نگو که ولیعهد عربستان به او ساعت داده بود و این ساعت به دردش نمیخورد و آن را به من داد.
علی پروین یک کار خوبی که کرده بود، یک پلیس پرسپولیسی، یک عکاس را کتک زده بود، زمان آقای سردار طلایی بود. علی پروین آمد به عکاس گفت: رضایت بده و یک پولی هم به آن عکاس داد. این کاری که برای همکارم کرد، باعث شد خیلی خوشم بیاید. همین علی پروین یک روز به من گفت: علی جان، ( حالا نمیدانم راست گفته یا دروغ) تو 3 میلیون پیش من پول داری، هر موقع احتیاج داشتی بیا بگیر. من هیچ موقع نرفتم آن پول را بگیرم، اما حداقل این معرفت را داشت که این را بگوید.
همین علی پروین یک روز نصرالله عبداللهی همسرش فوت کرده بود، به من گفتند برو ختمش. من گفتم نمیروم. همکارم آمد و این مسئله را در روزنامه نوشت. چند وقت بعد که افطاری رفته بودیم خانه علی پروین، چند تا از آن جملههایی که همیشه میگوید را به ما گفت.
ببینید، من پروین را چقدر دوست دارم که برای افطارش حتی تا لواسان هم میروم. علی پروین را نه من، بلکه مردم هم دوست دارند. به هر حال او کارهایی کرده که مردم دوستش داشته باشند. چند روز پیش جلوی استادیوم آزادی یک بازیکنی که عاشقش هستم و دوستش دارم را دیدم که به یک بازیکن دیگر فحش میدهد. ای بابا تو چند سال بازیکن بودی و فلانی که به او فحش میدهی کنار تو در زمین بوده. حالا نباید جلوی جمعیت به زن و بچهی او فحش بدهی.»
** به علی دایی بارها گفتم با خبرنگاران مهربان باش
«تابحال دهها بار به دایی گفتم: آقای دایی به این خبرنگارها نزدیک شو، اینقدر فاصله نگیر. سلام کن به آنها. به او گفتم که بابا، خبرنگارها فقط از تو یک اخلاق خوب و سلام میخواهند.
بازی ایران و عربستان گفتند امروز آخرین روز مربیگری علی دایی در تیم ملی است. اگر ببرد میماند، اگر نبرد اخراج میشود. رفتم کمپ تیم ملی که وقتی بازیکنان از زیر قرآن رد میکنند، عکس بگیرم. برای اینکه از بازیکنان زمانی که از زیر قرآن رد میشوند عکس بگیرم، رفتم داخل اتوبوس. یک دفعه با اخم گفت: آقا، آمدی توی اتوبوس. گفتم: من زمان علی پروین هم میآمدم توی اتوبوس. ببینید علی دایی برای این مملکت یک افتخار است. چطور نفت ایران را میشناسند، علی دایی را هم همان طور میشناسند؛ ولی میخواهم به علی دایی بگویم: علی دایی! تو باسوادی، تو مهندسی، تو بهترین گلزن دنیا شدی، مربی بزرگی هستی، تو چرا با این خبرنگاران این همه پرخاشگری میکنی؟ خط و نشان میکشی. پدر من، یک ذره با مهربانی حرکت کن.
من دیدم که بازیای که علی دایی را از مربیگری تیم ملی برداشتند، تماشاچی از کنار گذاشتن علی دایی اعتراض نکرد. هم خبرنگار خوشحال شده بود، هم عکاس و هم مردم. میگویم چرا آقای علی دایی از تیم ملی این طوری رفتی؟ این مسئله را با چشمم دیدم.
اما یادم هست وقتی رسول خادم در مسابقههای جهانی کشتی تهران با کوبایی کشتی میگرفت، برای او گریه کردم. من در طول این 50 سال برای کسی چندان گریه نکردم، اما آن جا خیلی گریه کردم. رسول خادم آن جا باخت و دوم شد، اما آن روز در سالن همه گریه کردند، از جمله من. همین کار او باعث شد همه در سالن گریه کنند. من میگویم برای علی دایی هم باید این طور میشد، همه باید برایش گریه میکردند. علی دایی باید خودش بیشتر به خودش کمک کند. خبرنگار بد، عکاس بد، همه بدند؟ یک نفر خوب نیست؟»
** بهترین خاطره دوران
« در این 50 سال به غیر از رسول خادم، یک روز دیگر هم گریه کردم و آن روزی بود که اولین گروه آزادهها به ایران بازگشتند و من این افتخار را داشتم که آن جا عکاسی کنم. ما اسیران عراقی که حسابی اینجا خورده بودند، تحویل دادیم و ایرانیهای لاغر را از آنان تحویل گرفتیم. عراقیها که از مرز رد میشدند، به صورت نمایشی روی خاک میافتادند و الکی زمین را میبوسیدند، اما وقتی بچههای ما آمدند، چنان روی این خاک و خاشاک و تیغهای بیابان افتاده بودند و گریه میکردند که دل سنگ آب میشد. من هم عکاسی میکردم و گریه میکردم. شاید آن روز یکی از بهترین روزهای زندگیام بود. بالا و پایینهای زیادی در این 65 سال دیدم، اما روزی که اولین گروه آزادهها به ایران برگشت برای من روز دیگری بود.»
** بزرگترین افسوس زندگی، بازی با استرالیا
« هیچ موقع برای ورزش افسوس نخوردم، اما بیشتر افسوس برای کار خودم بوده. بیشتر زمانی افسوس میخورم که کارم را درست انجام ندهم. بیشتر جایی افسوس خوردم که نتوانستم آن تصویری را که می خواهم ثبت کنم و گرنه تا به حال شادیها و غمهای زیادی در ورزش دیدم.
اما خیلی جاها در ورزش افسوس خوردم. یکی از بزرگترین افسوسهایم روزی بود که خداداد عزیزی در تهران به استرالیا گل زد. وقتی او گل زد، یکی از عکاسها جلوی من بلند شد و نتوانستم عکس بگیرم. چنان با دوربین به سر او زدم که سرش ضرب خورد. گفتم: چرا بلند شدی نگذاشتی عکس بگیرم؟ به او گفتم: تو باید بنشینی عکس بگیری، بلند میشی شادی میکنی؟ شانس آوردم آن روز پسرم هم عکاسی میکرد. من یک طرف دروازه بودم و پسرم طرف دیگر. شانس آوردم که او عکس گرفته بود. یک مقدار دلم آرام شد.»
** خادم، جدیدی و ساعی در آئینه کاوه
« یادم میآید در المپیک آتلانتا هنوز دوربین ما نگاتیوی بود و با سرعت نمیتوانستم عکس بگیریم، اما در همان فن بزکش رسول خادم، دیدم که 36 فریم عکس گرفتم. آن مدال برای ما خیلی ارزش داشت، به نظر من مدال طلای خادم در آتلانتا یکی از بحق ترین مدالهای تاریخ ورزش ایران بود. او در دل آمریکا این مدال طلا را گرفت، در حالی که خیلیها از عباس جدیدی انتظار داشتند که مدال طلا بگیرد. عباس جدیدی آنجا باید طلا می گرفت، اما رسول آن شکست را جبران کرد. یا همان مدالهای طلای هادی ساعی. شما فینال المپیک پکن را نگاه کنید، حریفاش حداقل 10 سانت یا 20 سانت از او بلند تر بود، اما او باز هم طلا را گرفت. به نظر من دو مدال طلای ساعی و رسول خادم از بهترین مدالهای طلای ایران بودند. واقعاً خیلی صحنههای لذت بخشی بود، صحنهای که عکس می گیری و زیر لب داد میزنی ایران. واقعاً لحظههای فراموش نشدنی است؛ صحنهای که یک ورزشکار در المپیک مدال طلا می گیرد و پرچم ایران در بین پرچمها بالاتر از همه قرار میگیرد، مگر ایرانی نباشی که از این صحنهها لذت نبری و گرنه یکی از بهترین صحنههای ورزشی است.»
** روزی که در ورزش تاسف خوردم
« در مورد رضازاده باید بگویم او صورت دوست داشتنی دارد که عکسهایش قشنگ میشود، اما این اواخر موضوع سعید علی حسینی یک مقدار خاطرهها را مکدر کرد. امیدوارم که رضازاده او را حمایت کند تا مشکلاش حل شود. وقتی صورت علی حسینی را میبینیم، غم همه وجودم را میگیرد. شاید یکی از تلخترین دوران حضورم در ورزش نیز روزی بود که برای مسابقههای لیگ وزنهبرداری به اهواز رفته بودم. یک دفعه نمایندههای مبارزه با دوپینگ آمدند و همه وزنهبرداران از صحنه مسابقه گریختند. خیلی صحنه بدی بود، آن روز یکی از بدترین صحنههای دوران حضورم در ورزش بود.»
** ضرر عزیزی و گلمحمدی
« یک روز خداداد عزیزی و یحی گلمحمدی از روی علاقه زیاد من را گرفتند و برف ریختند روی سر من. یک دوربینی داشتم که 4 میلیون و 400 هزار تومان آن را خریده بودم. وقتی برف ریختند روی من و با من آدم برفی درست کردند، دیگر این دوربین، دوربین نشد. آخر آن دوربین را 250 هزار تومان فروختم. شانس آوردم زمانی که اینها ریخته بودند روی سرم، یکی از عکاسان به نام رضا علیشیری 30 فریم از ما عکس گرفته بود. این برمیگردد به سوم اسفند 1383. آن موقع رفتم به آقای مصطفوی که رییس فدراسیون بود، گفتم و او یک میلیون و800 هزار تومان به من داد. وقتی هم به خداداد و یحیی گفتم که باید خسارت من را بدهید؛ گفتند: ما خراب نکردهایم که بخواهیم خسارت بدهیم. بعد گفتند: ما نداریم که بدهیم. البته آنها منظوری نداشتند و از روی علاقه این کار را کردند. به من گفتند شکایت کن. گفتم خداداد عزیزی 70 میلیون ایرانی را شاد کرده، حالا من باید از او شکایت کنم، یا نباید گریه یحیی گل محمدی را وقتی که تیم ایران به جام جهانی نرفت فراموش کرد. همین گریه برای من یک میلیون ارزش داشت.»
** هاشمیطبا، بهترین مدیر ورزش
« از مدیران ورزش هاشمی طبا را هیچوقت فراموش نمیکنم، برای این مملکت خیلی زحمت کشید. افشارزاده را هم هر چه از او تشکر کنم کم است. او خیلی زحمت میکشد و واقعاً کار میکند این را همه میدانند اگر میگویم هاشمی طباء به خاطر این است که بسیاری از ساخت و سازهای خوب ورزش زمان او انجام شد. ساختمان آکادمی ملی المپیک، ساختمان سازمان تربیت بدنی و ساختمان هتل المپیک اینها برای هاشمی طباء نماند چون برای او نیست شاید اگر یک روز بخواهد برود به این مکانها او را راه ندهند اما به نام او ثبت شده.»
** از این 50 سال راضیام
« من از این 50 سال راضیام و اگر دوباره برگردم، همین کار را انجام میدهم. شاید البته کشاورزی هم بکنم اکنون هم اگر یک مقدار سرم خلوت شود، دوست دارم هفته سه روز برم شمال کار کشاورزی بکنم. اکنون هم یک زمین در شمال دارم که برنج می کارند.
من در ورزش چیز زیادی نخواستم که برآورده نشود، چون توقعی نداشتم. همین من اگر فردا بمیرم همه میگویند وای چه عکاس بزرگی بود، اما الان کسی از من خبر نمیگیرد. همین صدا و سیما که سالها برای آنها کار کردم، هیچ کاری برای من نکرده است.»
تاریخ: 1390/5/17
موضوع: فوتبال
نظر: 0
















