برای استفاده از همه امکانات سایت باید جاوا اسکریپت مرورگر خود را فعال کنید.

اختصاصی90/آتیلا حجازی: بی‌معرفت‌ها می‌گفتند ناصرخان معتاد است!

90: ناصرحجازی زنده است. یادش، خاطره‌اش و آنچه از خود به جای گذاشت ماندنی است. میراث او میراث مردانگی بودن. مردانه زیستن و مردانه مردن. آتیلا حجازی هم هنوز رفتن او را باور ندارد. هنوز و هرگز. او به دفتر 90 آمد تا خاطرات ناصرخان را مرور کنیم. خاطرات مردی که انگار همین حوالی است و ما را نگاه می‌کند... پسر ناصرحجازی از بی‌معرفتی‌ها گفت و نامرادی‌ها. از سختی‌هایی که او کشید و از پایمردی‌هایی که او انجام داد. آتیلا خاطره گفت و بغض کرد. تنها بخشی از حرف‌های یادگار ناصر نوشتنی بود...

رضا عباسی – بهنام معتمدی

 

90: می‌خواهیم برخلاف اکثر مصاحبه‌ها خودت بگویی از کجا شروع کنیم.

اکثر گفتنی‌ها را در این مدت زمان گفته‌ام مگر اینکه بخواهید حرف‌هایی جنجالی بزنم (می‌خندد)

90: چه خوب. پس شروع کن

نه، من اهل جنجال و حاشیه نیستم و برخی افراد که این کار را بلدند باید اینگونه صحبت کنند.

90: به نظرات صراحت لهجه ناصرخان را داری؟

هرگز صراحت لهجه پدرم را کمتر کسی دارد. یک خاطره جالب برایتان تعریف کنم. روزی خانمی به منزل ما آمده بود و مدت زیادی مشغول صحبت با تلفن بود. پدر هم کاری فوری داشت و باید با فردی تماس می‌گرفت اما هرچه قدر صبر کرد آن خانم تلفن را قطع نکرد. ناصرخان هم سیم تلفن را کشید و گفت تلفن خانه ما بیش از اندازه که صحبت می‌کنی سیستمش به هم می‌ریزد. می‌خواهم بگویم که ناصرحجازی یک رو بود. تکلیف آدم با او مشخص بود خیلی‌ها جلو رویت می‌گویند مخلصیم بعد پشت سرت فحش و بد و بیراه می‌گویند.

90: برخی می‌گویند صراحت لهجه مایلی‌کهن شبیه ناصرخان است، این حرف را قبول داری؟

نه. در این حد هم درست نیست که آدم با هر فردی درگیر شود، ‌البته در این باره مردم بهترین اظهارنظر را می‌توانند داشته باشند. برخی اوقات صراحت لهجه و بیان برخی حرفها به دل مردم می‌نشیند اما برخی اوقات این اتفاق حتی اگر هم درست بگویی ناراحتی به همراه دارد.

در این باره خیلی فکر کردم و فهمیدم ناصرحجازی فقط به دنبال حق گویی بود و به خاطر منافع شخصی فریاد نمی‌زد.

90: صراحت لهجه ناصرخان برای شما مشکل‌ساز نبود؟

چرا اتفاقا می‌گفتم اینکه با همه درگیری می‌شوی به ضرر من هم هست و برایم مشکل ساز خواهد شد اما حالا این اعتقاد را دارم که کارش کاملا درست بود. آن زمان درست فکر نمی‌کردم و الان می‌فهمم حق گویی چقدر آدم را ارزشمند و ماندگار می‌کند.

90: پسر ناصرحجازی بودن سخت نیست؟

سخت بود و بعد از فوت او خیلی سخت‌تر هم شده است. دیدگاهها و نظرات نسبت به من عوض شده و خیلی باید مراقب رفتارهایم باشم.

90: حس می‌کنی زیر ذره‌بین هستی؟

بله کاملا به هر حال ادامه دادن راه او خیلی دشوار است اما همه تلاشم را می‌کنم تا شاید بتوانم ده درصد راه او را در پیش بگیرم. در این مدت اتفاقاتی افتاد که فهمیدم ناصرحجازی چقدر بزرگ بود.

90: مثلا چه اتفاقی؟

یادش به خیر می‌خندید و می‌گفت وقتی من رفتم می‌بینید که شما را چقدر تحویل خواهند گرفت. بعد از رفتن او بود که در شهرها و روستاهای دور افتاده هم برایش مراسم گرفتند و سیاه پوشیدند. قبل از بازی مقابل فجر در هتل سه نفر از روستایی دور افتاده آمده بودند و عکسهای پدرم را به همراه داشتند. جاهایی که من حتی اسمشان را نشنیده بودم. چقدر مراسم گرفتند؟

در شهرهای آمل، رشت، ساری، نکا، قائمشهر، اهواز، آبادان، بگیر تا تورنتو و لندن. چقدر از اروپا و آمریکا تماس داشتیم. برای آنها که بر پا کردن این مراسم منافعی نداشته و فقط به علاقه آنها به پدرم باز می‌گردد.

آنها از جیبشان هزینه کردند تا این علاقه و ارادت را نشان دهند.

90: ظاهرا از صدا و سیما به دلیل نحوه پوشش مراسم و خبر رسانی هم گلایه داشتید.

تنها فردی که سنگ تمام گذاشت عادل فردوسی‌پور بود. خیلی حرفها گفتنی نیست. اجازه بدهید در دلم بماند. فقط می‌گویم شرمنده مردم شدیم و آنها باید کم و کاستی‌ها و مشکلات حضور در مراسم را به ما ببخشند.

90: با رفتن ناصرخان کنار آمده‌ای؟

هنوز هم نتوانسته‌ام این اتفاق را باور کنم. احساسم این است که همیشه هست. تفریح ما شده تماشای عکسها و CD های مربوط به او و گریه کردن. همین حالا فکر می‌کنم یا در خانه است و یا به خارج سفر کرده باور کنید به هیچ عنوان رفتن پدر را باور نکرده‌ام.

90: با وسایلش چه کرده‌ای؟

همه وسایل او را مثل یک گنج جمع کرده‌ام. می‌خواهم به عکسها،‌کارتهای مربیگری، ‌شناسنامه‌اش را بزنم به دیوار خانه خودم. می‌خواهم همه چیز جلوی چشمم باشد.

مادرم از زمان بازی تا حالا دو صندوقچه بزرگ از پدرم روزنامه و عکس و مصاحبه‌ دارد. شاید حدود پنج هزار جلد باشد. می‌خواهم همه را پیش خودم نگه دارم.

90: بعد از رفتن ناصرخان درباره قلعه‌نوعی حرف و حدیث‌هایی مطرح شد خیلی‌ها اعتقاد داشتند نباید درباره او موضع می‌گرفتید.

من مصاحبه‌ای نکردم از من پرسیدند چرا او در بازی جام حذفی مقابل پرسپولیس سیاه نپوشید که گفتم این مسائل زورکی نیست.

90: باید قبول کرد که او جدا از اختلافاتی که وجود داشت از درگذشت ناصرحجازی ناراحت و غمگین بود.

بله. هیچ انسانی از مرگ انسانی دیگر خوشحال نمی‌شود. از این موضوع بگذریم.

90: البته آتوسا خانم و سعید رمضانی هم مصاحبه تندی علیه او انجام دادند.

قلعه‌نوعی مصاحبه کرده بود و بحث قهرمانی‌های استقلال را به میان آورد که اشاره‌ای به پدرم نکرد. این اتفاق ناراحتی آنها را به همراه داشت. زیرا گفته‌اش به دور از حقیقت بود. حتی در ذکر خاطره هم دچار اشتباه شد البته می‌دانم که قلعه‌نوعی منظوری نداشت اما خاطره‌اش را بدبیان کرد. آمد درستش کند خراب‌تر شد!

90: ناصرخان در خلوت خودتان از نامهربانی‌هایی که به او شد چه می‌گفت؟

از برخی مسائل خیلی ناراحت بود و در دلش مانده بود. یکی از موضوعات این بود که بی‌معرفت‌ها شایعه کردند. پدرم معتاد است! آن هم در شرایطی که ناصرخان از این مسائل متنفر بود. برخی مواقع در مهمانی‌هایی که این مسائل وجود داشت بلافاصله به همراه ما از مجلس خارج و به خانه برمی‌گشتیم. بعدها فهمیدیم که آقایان می‌خواستند ناصر حجازی را از چشم مردم بیندازند. نقطه ضعفی پیدا نمی‌کردند به او تهمت زدند و برایش شایعه درست کردند. بگذریم.

90: اولین مرتبه چه زمان از بیماری ایشان خبردار شدید؟

از اتریش تماس گرفت و گفت «خواستم به توپ ضربه بزنم پایم درد گرفت احتمالا سرما خوردم. نیم‌فصل بود و آمد تهران رفتیم دکتر آزمایشی داد اما تا چند روز جواب آنرا به ما ندادند. خودم احساس کردم حتما موضوعی وجود دارد. در خانه که راه می‌رفت با خودم می‌گفتم چرا اینقدر لاغر شده. آخر زنگ زدم و رفتم تا جواب را بگیرم. گفتند سرطان است و چهار ماه بیشتر دوام نخواهد آورد. باور نمی‌کردم او را نزد چهار پزشک دیگر هم بردم اما افسوس که نظر آنها نیز همین بود.

90: خودش چه زمانی متوجه شد؟

هر که می‌آمد خانه تقاضا می‌کردیم به سرطان اشاره نکنند. اما فهمیده بود به خصوص زمانی که موهایش ریخت به این موضوع پی برد. (اشک در چشمانش حلقه می‌‌زند) روزهای آخر فقط گریه می‌کرد. تلویزیون می‌دید، موزیک گوش می‌داد و هر اتفاق احساسی که می‌افتاد اشک از چشمانش جاری می‌شد. خیلی احساسی شده بود. یک هفته آخر فقط اشک می‌ریخت انگار فهمیده بود که نزدیک است...

90: وقتی قلعه‌نوعی به بیمارستان آمد برخوردشان باهم چطور بود؟

کاملا معمولی بود. فقط سلام و احوالپرسی

90: خودت در مورد او چه فکر می‌کنی؟

باورکنید اصلا به قلعه‌نوعی فکر نمی‌کنم! او برای من مثل بقیه آدمها است.

90: ولی برخی طرفداران ناصرخان، نسبت به قلعه‌نوعی موضع تندی دارند نامهربانی‌های زیادی دید و به ناحق درباره‌اش خبرسازی‌های منفی زیادی کردند. به عنوان مثال در دوران مربیگری هدایت تیم‌هایی مثل شهرداری کرمان، ماشین‌سازی تبریز، سپاهان اصفهان، ‌استقلال رشت و ... را به عهده داشت که هدایت آنها خیلی سخت و کار آسانی نبود. این تیم‌ها با مشکلات مالی عدیده‌ای روبرو بودند بانک تجارت تیم ایده‌آل من بود که با این تیم قهرمان شدم. آنوقت درباره مربیگری او حرفهایی می‌زدند که با عقل سلیم جور در نمی‌آید. در حقش نامردی زیاد می‌شد. خارجی‌ها بیشتر هوایش را داشتند، خودش می‌گفت: معرفت غریبه‌ها بیشتر است.

90: مثلا بنگلادشی‌ها؟

در پنج سالی که بنگلادش بود پنج قهرمانی بدست آورد. در اولین حضور با محمدان در آسیا پرسپولیس را شکست داد و سال بعد با سه مساوی از بازی‌ها کنار رفتند. در شرایطی که بنگلادش از تیم‌های درجه چهار آسیا است. در بنگلادش حجازی را می‌پرستیدند. او بت آنها شده بود.

90: خودت هم آنجا بودی؟

بله دو سال آنجا بودم و به چشم دیدم که مردم برای پدرم چه کار می‌کردند. یادم هست دو تیم مطرح داشتند که مثل استقلال و پرسپولیس خودمان بود. محمدان چند سالی بود داربی را نبرده بود. دو تیم در هفته‌های آخر اختلاف امتیازشان به عدد دو رسید و داربی برگزار شد که تیم پدرم با نتیجه سه بر دو برنده شد. او را در استادیوم و کل شهر روی شانه‌های خود گذاشتند و دور افتخار زدند. چه جشنی برایش گرفتند...

90: البته سختی هم خیلی کشید؟

صد در صد. قبل از رفتن تنها دارایی او یک پیکان و یک زیرزمین بود. می‌گفت اگر آنجا به بن‌بست رسیدم خانه را هم باید بفروشم و خلاصه شرایط خیلی سخت بود. در هندوستان خانه‌ای که در اختیارش قرار گرفته بود پنجاه پله زیرزمین بود. می‌گفت وقتی باران می‌آمد داخل خانه آب جمع می‌شد و پر از موش و مارمولک بود. اما هیچ فردی این سختی‌ها را نمی‌دانست. یک وعده غذایی هم نمی‌خورد. اما همه آن سختی‌ها را به جان خرید تا زیر منت کسی نباشد. خدا هم به او عزت داد. نجاتش از آن شرایط مثل یک معجزه بود.

90: چطور؟

در حال بازگشت به ایران بوده که در فرودگاه با بازیکنی آشنا می‌شود. می‌گوید ناصر حجازی هستم و اینها مدارک و رزومه من است. آن فرد متعجب می‌پرسد پس اینجا چه کار می‌کنی. باهم به بنگلادش می‌روند. ابتدا به عنوان دروازه‌بان قرارداد می‌بندد و بعد که مربی برکنار می‌شود هدایت این تیم را قبول می‌کند و داستانش را همه می‌دانند. ناصرخان نان قلبش را می‌خورد.

90: در نبود او چه چیزی بیشتر عذابت می‌دهد؟

خیلی علاقه داشت مربی شوم. می‌گفت فاکتورهای لازم را داری و موفق خواهی شد. حسرت می‌خورم که ای کاش حالا بود. حیف ...

90: قبول داری در زمان بازیگری چون پسر ناصرحجازی بودی حساسیت روی تیم زیاد بود؟

بله. وقتی توپ زیر پایم می‌آمد می‌لرزیدم. جو استادیوم را هم که خودتان می‌دانید.

90: از باخت تلخ مقابل جوبیلو برایمان بگو.

آن بازی‌ها تلخ‌ترین و شیرین‌ترین بازی‌های عمرم بود. در نیمه نهایی چهار بر سه دالیان را شکست دادیم در فینال هم بالای ده گل باید می‌زدیم اما طلسم شده بودیم.

90: آن برهه خیلی‌ها به بازی ندادن برومند ایراد می‌گرفتند.

در بازی قبل برومند خوب کار نکرد و پدرم به همین دلیل به یحیوی بازی داد. در فینال با اینکه دو گل خورد اما توپهای زیادی را گرفت.

90: و بازی کذایی مقابل سایپا ...

در این باره نمی‌توانم صحبت کنم زیرا من مصدوم بودم و حتی به ورزشگاه هم نرفتم اما لابد چیزی بوده که همیشه از آن گلایه می‌کرده البته عزت و ذلت دست خدا است هر چه این اتفاقات می‌افتاد پدرم در نگاه مردم محبوب‌تر و بزرگتر می‌شد. همان سال 86 وقتی به پیکان باختیم مردم تا هتل و حتی دفتر حاجی کنارش بودند و با شعارهای خود حمایتش می‌کردند.

90: به نظرت تصمیمی درست گرفت که جایش را به کریمی داد؟

خیلی اذیت شد. خودش وقتی جمعیت و برخورد هواداران را دید که حمایتش می‌کردند گفت حالا زمان رفتن است. یک روزی می‌شود که همه اینها رفتارشان عوض خواهد شد. به نظرم باید می‌ماند. زیرا وقتی بود تیم ششم بود اما آخر فصل دیدید چه جایگاهی نصیب استقلال شد.

90: خیلی‌ها می‌گفتند دست‌های پشت پرده نگذاشت حجازی موفق شود.

بله خودم نیز این موضوع را به او گفتم اما آنقدر عاشق تیم بود که آگاهانه قبول کرد. برخی می‌دانستند اگر حجازی دوباره با استقلال قهرمان شود دیگر راه بازگشت برای آنها نخواهد بود. از قهرمانی او می‌ترسیدند.

90: خودت به سرمربیگری استقلال فکر می‌کنی؟

چرا نباید فکر کنم؟‌همه فاکتورهای لازم را دارم فقط باید چند سالی کسب تجربه کنم. همه مربی استقلال شده‌اند پس نوبت من هم می‌شود.

از اینکه روزی اتفاقاتی که برای پدرت رقم خورد برای تو هم تکرار شود هراسی نداری؟

به هیچ‌وجه. زیبائی این کار به مبارزه است. زندگی آرام را دوست ندارم و عاشق هیجان هستم زیرا از زیبایی‌های زندگی است. یک روز آن بالایی و روز دیگر پائین.

90: بهترین شعاری که در مورد ناصرخان شنیدی چه بود؟

«می‌خواهم دنیا نباشد اگر ناصر نباشد..» این شعار را هواداران جلوی درب خانه می‌خواندند حس عجیبی به من می‌داد.

90: کدام مراسم بهتر برگزار شد؟

همه مراسم‌ها آبرومندانه برگزار شد. با عشقی که مردم داشتند غیر از این هم انتظار نمی‌رفت. مردم خیلی لطف کردند و ما را تنها نگذاشتند.

روزها و شب‌ها عجیب و غریبی بود. نمی‌توانم آنها را توصیف کنم.

90: تکرار آن مراسم برای شما سخت نبود؟

خیر حضور آنها را دوست داشتیم زیرا به ما آرامش می‌دادند. احساس غرور می‌کردم که پسر ناصرحجازی هستم. به مردم گفتم ما عزاداری نداریم بلعکس پدرم را تشویق کنید. زیرا او گریه و زاری را دوست نداشت.

90: بهترین بازی استقلال زمان مربیگری ناصرخان را کدام دیدار می‌دانی؟

در جام چند جانبه ترکمنستان سال 76 که تیم‌های قدرتمندی مثل رنیت روسیه حضور داشتند که با شکست همه آنها قهرمان شدیم و البته جام باشگاه‌های آسیا در امارات که الهلال و ‌العین قدرتمند را بردیم هم بی‌نظیر بود.

90: فکر می‌کنی چرا استقلال با حجازی برنده داربی نمی‌شد؟

نمی‌دانم ما خیلی خوب بازی می‌کردیم. به یاد دارم بازی برگشت سال 77 که یک بر یک شد زمانی که عقب بودیم هواداران به شدت ما را تشویق می‌کردند. البته آن زمان داوران سوری به ایران می‌آمدند که قضاوتهای آنها فقط به ضرر ما بود.

90: البته پدرت در داربی‌ها با قلبش تیم را ارنج و وارد زمین می‌کرد.

دقیقا. عاشق فوتبال تهاجمی بود می‌گفت چهار گل بخورید اما پنج گل هم بزنید. محافظه کار نبود و به ذات فوتبال احترام می‌گذاشت. آنجا هم می‌گفت به خاطر مردم باید خوب بازی کنیم.

90: ظاهرا خیلی‌ها در مدت بیماری دیدنش نیامدند درست است؟

بله ایرادی هم ندارد این دوران برای همه است. فوتبالی‌ها که حضوری کم رنگ داشتند. اما او آنقدر بزرگ و محبوب بود که حضور خیل عظیم مردم یک دنیا ارزش داشت. زمان رفتن آنها شاید دو نفر هم نرود.

90: ناصرخان علاقه‌ای به زندگی در خارج از کشور نداشت؟

بارها به او گفتم برویم و خارج از کشور زندگی کنیم اما همیشه مخالف بود و می‌گفت: از آب و خاکم نمی‌گذرم می‌گفت با وجود نامهربانی‌ها یک وجب خاک ایران را با دنیا عوض نمی‌کنم.

90: برخی در مورد اعتقادات مذهبی ناصرحجازی هم شایعه سازی کرده بودند. خودش چه نظری داشت؟

همیشه از تظاهر بیزار بود. بارها می‌گفتند فلانی مراسم عزاداری و یا مولودی دارد که فیلم آن در تلویزیون پخش می‌شود اما او رفتن به آنجا را قبول نمی‌کرد می‌گفت بروم که ریا شود؟! برخی‌ها بعد از قهرمانی‌ها در همان زمین چمن نمازشکر می‌خواندند به شدت از این موضوع گلایه داشت و می‌گفت با بدن عرق کرده و بدون وضو نماز می‌خوانند و یا می‌گویند با کمک ائمه برده‌ایم مگر معصومین فقط برای یک نفر و یا یک تیم هستند؟ تیمت قهرمان شده برو خانه سه روز نماز بخوان. چرا جلوی دوربین؟! من که پسر ناصر هستم می‌گویم که نام خدا از دهانش نمی‌افتاد این‌ها گفتن نیست. چه روزهایی که غذا تهیه می‌کرد و به همراه مادرم به موسسات خیریه می‌برد اما اجازه نمی‌داد رسانه‌ای شود. البته باید به شیوه و روش هرکس احترام گذاشت اما چرا فقط تظاهر؟

90: و حرف پایانی در خصوص ناصرخان

اینجا همیشه اینگونه بوده که از اسطوره‌ها قدردانی نمی‌کنند آنوقت باشگاه منچستریونایتد پیراهن اورجینال باشگاه را با نام ناصر و شماره شصت و یک برای ما ارسال کرده و یا در فینال لیگ قهرمانان بنر او را نصب کردند حیف که قدر اسطوره‌هایمان را نمی‌دانیم. البته ناصر حجازی زیبا زندگی کرد و زیبا هم رفت.

 

تاریخ: 1390/6/2
اشتراک گذاری:          
لینک کوتاه:

نظرات
نام:
ایمیل:
وب سایت:
متن:
کد امنیتی:کد امنیتی
تکرار کد امنیتی: