اختصاصی90/پایان حاج حبیب...
رضا عباسی
90: این بود «پرسپولیس جهانی» جناب کاشانی؟ این تیمی بود که دایی تنها مشکل آن بود و باید میرفت تا همه چیز به سامان برسد؟ این بود تیمی که به میل حاج حبیب و بیهیچ مزاحمی ساخته و پرداخته شد؟ با رفیقی شفیق روی نیمکت و با کمیتهای فرمایشی که یکشبه ظهور یافت و با همه کیاستی که از مردی سیاستمدار انتظار میرفت؟ این فرجام سیاست بازیها نیست آیا؟
***
از «پرسپولیس مردم» چه بر جای مانده امروز؟ باشگاهی که هیات مدیره ندارد، سرپرست موقتش از نظرها پنهان شده،سرپرستش بیمار است، سرمربیاش بیپناه و بازیکنش ترس خوردة لیدرهایی بیمهار... آری، این است آنچه از پرسپولیس باقی مانده. قعرنشینی تحقیر شده با کوهی از شرمساری و غروری فرو ریخته. شهرآورد هم البته میخی بود بر تابوت پرسپولیسی که بیش از هرچیز ویران سیاست بازیهاست...
***
پرسپولیس نه با شکست مقابل استقلال و نه با آن شکستهای پیشین به تباهی رسید و نه حتی زمانی که دایی رفت و استیلی بر نیمکت نشست. پرسپولیس آنجایی به ویرانی سلام کرد که «قدرت مطلقه» در باشگاه بزرگ پا گرفت. بیهیچ لگام و افساری و بیهیچ مشروطهای که بر این ترکتازی «مهار» بزند. باشگاهی که حتی هیاتی را بالای سر ندارد تا یک مدیر هر آنچه دل بخواهش است آن کند و هر آنچه دوست نمیدارد – حتی اگر به صلاح باشگاه باشد و به سودش - کنار بگذارد. این البته نه عیب حاج حبیب که ذات قدرت است. آنکه بر اسبش مینشیند تا نفس فرصت دهد، میتازاند و از هیچش هراس نیست. آری پرسپولیس از روزی برخاک سیاه نشست که همه چیزش در «ید قدرت» یک تن شد و خطا و صوابش را یک نفر به قضاوت و اجرا و رای و عمل نشست. همه چیزش یک نفر شد. حکم و حاکم و محکمهاش...
***
روزی که سعیدلو بر این قدرت مطلق مهار نزد و پرسپولیس بزرگ را نه به هیاتی و شورایی که به یک تن سپرد، باید بیم این میرفت که این شود که شده است. روزی که رئیس بزرگ، تعیین شورا و هیاتی برای آغاز حکومت خردجمعی بر پرسپولیس و پایان ترکتازی یک نفر در پرسپولیس را به امروز و فردا موکول کرد چنان که عمر او به پایان آمد و فردای موعود از راه نرسید، باید ترس این فرجام شوم بر جان پرسپولیس میافتاد. که این عاقبتی است محتوم بر هر نهاد و گروه و تشکیلاتی – تو بگو مملکتی - که به «شور» و «شورا» پشت کند و صلاحش را به گریبان یک نفر بیاویزد. که اگر استقلال هم تا اینجا از مهلکه جان سالم به در برده ریشه در ویژگیهای مردی دارد که چشم به دهان هوادار دوخته و خواست او را بر میل خود رجحان داده. بیشک اگر امروز فتحالهزاده – با همه محاسن و معایبش – مدیری فاتح است و محبوب القلوب هواداران، همین است که او هوادار را میشناسد، غم او را میخورد و به شوق و اشکش حرمت میگذارد. نه اینکه تمام ایران دایی را بخواند و همه ایران آن را بشنود و «حاج حبیب» سر در گریبان خود داشته باشد و فریادها را به هیچ بگیرد... نه اینکه آتش معرکه را او بگرداند و اینگونه تنها سوختن استیلی را نظاره کند و خود پناهی و کنجی به عافیت برگزیند...
***
بامدادی که دایی از پس حرفهای کاشانی در استودیو 90 نشست و حرفها زد و پردهها بالا برد و پشت پردهها عیان کرد روز پایان «حاج حبیب» بود. او که مرد سیاست است و قواعد بازی را خوب میداند اگر به وسوسه قدرت تن نمیداد و آن جمله معروف را به خاطر میآورد که «گاهی برای ماندن باید رفت» شاید نه امروز تصویر حاج حبیب کاشانی در پرسپولیس چنین ترک خورده بود و نه استیلی جوانمرگ شده بود و نه از عظمت پرسپولیس، تنها ویرانهای بر جای مانده بود. «قدرت» اما چنان «بیوفا اسبیست سرکش» که اگر خود به پایت نروی تو را به قهر بر زمیننت میکوبد. قصهای که امروز بر کاشانی خواهد رفت و اگر عباسی – این وزیر تازه نفس – بهرهای از درایت برده باشد همین امروز در سیاههای که برای استقلال و پرسپولیس میپیچد نه نامی از کاشانی خواهد برد و نه نشانی از او خواهد گرفت. همان که سکوهای سرخ میخواهد و پرسپولیس به عیان طلب میکند. که اگر وزیر هم پایان حاج حبیب را در پرسپولیس اعلام نکند بر او شاید همانی خواهد رفت که بر کاشانی رفت...
















