اختصاصی90/عدهای منتظر بخشش پای دار بودند
محمد شیرمحمدی – گلشهر کرج
آری اینجا همان قتلگاه روحاله است، روحالهی که با همه فرق میکرد و ثابت کرد که محبوب بوده و هست.
اگر با چشمانم این همه جمعیت حاضر در محل قصاص را نمیدیدم، باورم نمیشد که چقدر مردم گلشهر و البته ایران او را دوست داشتند.
مردمیکه از 12شب تا 5 صبح سرپا ایستادند تا شاهد مرگ کسی باشند که عزیزشان را از آنها گرفته بود. روی پشت بامها، روی دیوارها، روی درختان و روی سقف ماشینها همه مملو از جمعیتی بود که چشم انتظار کشیدهشدن طنابدار بودند.
دیگر کسی حوصله انتظار نداشت. عقربههای ساعت 5 صبح را نشان میداد و کمکم اتومبیل حامل قاتل، سروکلهاش پیدا شد. ناگهان موجی بر جمعیت افتاد گویی دریا خروش کرده است.
پلیس مردم را به خویشتنداری دعوت کرد
فرمانده پلیس کرج پشت بلندگو چندین و چند بار مردم را به خویشتنداری دعوت کرد، چراکه در گوشه و کنار کمی تشنج به وجود میآمد. رئیس پلیس از مردم خواست که خونسرد باشند و به پلیس کمک کنند تا آنها بتوانند مراسم قصاص را بدون مشکل اجرا کنند.
صدای قرآن همه را ساکت کرد
مراسم با صدای تلاوت قرآن مجید شروع شد و جمعیت ساکت شدند تا کلام خدا را بشنوند و بعد از آن همه بیصبرانه منتظر اجرای حکم بودند. آنهایی که نزدیکتر بودند به طنابدار خیره شده بودند و آنهایی که نمیدیدند از آنهایی که میدیدند توضیح میخواستند.
عدهای منتظر بخشش پای دار بودند
نوشتن در این مورد خیلی سخت است، چراکه تفکر شخصی جایی در این مقوله ندارد، ولی از افکار عمومی حاضر در آن جمع برایتان مینویسم که مستند است. بله عدهای هم منتظر بخشش قاتل از سوی علی داداشی، برادر مرحوم روحاله بودند، چراکه معتقد بودند آن واقعه هم شاید اتفاقی بوده که افتاده و با خون قاتل هیچ چیز عوض نمیشود و تنها یک مادر دیگر به داغداران این ماجرا اضافه خواهد شد. عدهای هم بر این عقیده بودند که قاتل باید قصاص شود تا درس عبرتی برای سایرین شود و به این راحتی آدم نکشند. به هر حال هر چه بود بخششی در کار نبود همانطور که علی داداشی قبلا هم به این موضوع تاکید کرده بود.
بالاخره بامدادی غمانگیز با سخنرانی یک از مسئولین قضایی مبنی بر این که حکم اسلام اجرا خواهد شد تا درس عبرتی برای تمام هنجارشکنان باشد و با قصاص قاتل کمی درد از دست دادن قهرمانملی این مرز و بوم تسکین یابد، دستور قصاص صادر شد و به ناگاه جرثقیل طناب دار را در میان هیاهوی مردم بالا کشید.
آری او قاتل روحاله داداشی است که در بین زمین و آسمان در حال دست و پا زدن است. عدهای چشمهایشان را بستند، عدهای کف زدند، عدهای هورا و هل هله کشیدند و عدهای هم با صدای ا... اکبر نظارهگر جان دادن قاتل بودند. جرثقیل پیکر در حال مرگ قاتل را بالاتر برد تا همه آنهایی که صدها متر آن طرفتر بودند هم بتوانند اجرای حکم را ببینند. همه از مرد و زن گرفته تا پیر و جوان روی پنجه پا ایستاده بودند تا کمی بلندتر شوند او راحتتر ببیند.
باور کنید کسی دلش نسوخت!
وقتی اشکهای علی داداشی، پریشانی خانوادهاش و دل سوخته هزار ورزشکار را دیدیم، باور کنید وقتی طنابدار کشیده شد، کسی دلش نسوخت. در واقع مرگ روحاله آنقدر دل مردم را سوزانده بود که دیگر دلشان برای کسی نمیسوخت.
پیرزنی را دیدم که نتوانسته بود صحنه قصاص را ببیند و با هر ترفندی که بود خود را به جایگاه خبرنگاران رساند، جایگاهی که به علت تعداد افراد کنترلش از دست پلیس خارج شده و فرو ریخته و پایههای آن کج شده بود. ماموران از ورود پیرزن جلوگیری میکردند، اما او اصرار داشت که بالا بیاید و صحنه به دار آویخته شدن قاتل را ببیند با همه شرایط خود را به بالا رساند و با چشمهای گریان برای روحاله فاتحه خواند.
کمکم جرثقیل جنازه بیجان را پایین آورد و در شلوغی بیمثال، آن را به داخل آمبولانس فرستاده و راه افتادند. هوا کم کم روشن میشد و کمکم جمعیت پراکنده شدند.
روحاله رفت! قاتلش هم رفت، اما چه عبرتی گرفتیم؟ آیا واقعا برای تماشا آمده بودیم؟ یا برای گرفتن درس عبرت؟ اگر ننویسیم رسالت خودمان زیر سئوال میرود.
برگزاری مراسم قصاص بیحاشیه هم نبود. بعضیها واقعا حاضر نیستند عبرت بگیرد و اینگونه مراسم برایشان شبیه تئاتر است، چراکه در گوش و کنار به وفور درگیری به وجود میآمد که با دخالت پلیس ختم به خیر میشد.
یک نفر به دنبال ساعتش میگشت، آن یکی دلقک بازی درمیآورد، عدهای هم به خاطر یک وجب جا آنچنان همدیگر را میزدند که پلیس مجبور به استفاده از شوکر و گاز شد، بعضیها هم در میان زن و فرزند مردم فحاشی و حتاکی میکردند که آدم از خجالت دنبال راه فرار میگشت، واقعا برای عبرت گرفتن آمده بودیم؟
















