برای استفاده از همه امکانات سایت باید جاوا اسکریپت مرورگر خود را فعال کنید.

نه نبی ماند، نه قطب- نه غلام ماند، نه قیمت؛ دلواپس یک قطره نفت‌ام!

ورزش > کشتی  - ابراهیم افشار:
کشتی ایران، دنیای عجیبی است. یک گابریل گارسیا مارکز می‌خواهد که از زندگی و خاطرات اساطیری‌اش، ده‌ها رمان «نئورئالیستی» بنویسد و جهان را انگشت به دهان کند.

وقتی کاروان 17نفره ایران از المپیک ملبورن (1956) برگشت کله‌ها هنوز داغ بود. این کم‌تعدادترین کاروان تاریخ المپیکی ایران است که با 17ورزشکار در سه‌رشته شرکت کرد و به مصاف 67کشور رفت.

هنوز برق دومدال طلا، دونقره و یک‌برنز در چشم کاروان کم‌تعداد ایران می‌درخشید و کسی خرده‌ای نمی‌گرفت از این‌که چرا 17ورزشکار 17همراه داشته‌اند! (تعداد ورزشکاران و همراهان برابر بود)
هنوز ملت داشتند به افتخار آقاتختی و ببر مازندران که گردن‌آویز طلا بر سینه‌شان می‌درخشید میهمانی پشت میهمانی می‌دادند، هنوز محمدمهدی یعقوبی و خجسته‌پور با مدال نقره‌شان صاحب عزت و احترام غریبی بودند، هنوز دنیا داشت از قدرت خارق‌العاده محمود نامجو می‌گفت که در آستانه چهل‌سالگی، رکورد المپیک را شکسته و روی سکوی ملبورن رفته بود.

هنوز «جرج کرکلی» مفسر آمریکایی داشت نامجو را به جنگجویان روم باستان تشبیه می‌کرد که «قدرتش جزو اسرار لاینحل طبیعت است و در آستانه چهل‌سالگی شگفت‌انگیزترین حادثه تاریخ وزنه‌برداری جهان را رقم زده»، هنوز غربی‌ها داشتند روی فناناپذیری کوچک‌مرد بزرگ ایران تحلیل می‌کردند، هنوز خجسته‌پور داشت با لقبی که آقاتختی به او داده بود صفا می‌کرد، ‌هنوز به صحنه پل رفتن ناگهانی‌اش در مقابل کشتی‌گیر ژاپن که عین هیولا روی او افتاده بود، فکر می‌کرد که وقتی در همان وضعیت پل،‌ خودش را با سلحشوری از وسط تشک به کنار تشک کشاند تا ضربه فنی نشود از آقاتختی لقب «مشدی» را گرفت. (در نظر غلامرضا، این حرکت شجاعانه، مشدی‌گری توام با چالاکی و تسلیم‌ناپذیری می‌خواست. آقا تختی این لقب را فقط به کسی می‌داد که وسط تشک، هنری به خرج دهد)

هنوز خجسته‌پور افسوس لحظاتی را می‌خورد که طلا را چه آسان از دست داد،‌ هنوز از مربی‌اش شاکی بود که به جای روحیه ‌دادن، او را از حریف مخوف ترکیه‌ای‌اش (حسین آکباش) می‌ترساند. هنوز از دست آقابلور ناراحت بود که او را دست‌کم گرفته بود و همه‌اش «رهنوردی» وزنه‌بردار را برایش مثال می‌زد که چهارم شده و می‌گفت تو هم مثل او باشی خوب است! هنوز دنیا کوچک بود و نقره المپیکی محمدمهدی یعقوبی را در قزوین، روی چشم‌شان گذاشته بودند.

وقتی کاروان ایران از المپیک ملبورن برگشت، کله همه داغ بود از آن 5مدالی که کاروان 17نفره گرفته بود و تازه خیلی‌هایشان هم جزو 6نفر اول وزن‌شان شده بودند. از جمله آن‌ها «نبی‌خان» بود که چهارم شده بود، اما از سالاری‌اش هیچ‌چیز کم نشده بود. نبی همیشه این لوطی‌گری را از تختی تعریف می‌کرد که تیم 8نفره کشتی که با چهارنشان از ملبورن برگشت، ما چهارنفر بی‌نشان مانده بودیم. یک روز دیدیم آقاتختی هر چهارتایمان را دعوت کرد چلوکبابی شمشیری -سبزه میدان- ناهار را که خوردیم،‌ من و گیوه‌چی و نوری و عباس‌آقا، رو کردیم بهش که ماجرا چیه داش؟ دیدیم پاداشی را که برای طلایش گرفته بود گذاشت روی میز.

ما همه مات ماندیم. گفتیم جریان چیه داش؟ دیدیم پول‌ها را دارد تقسیم بر پنج می‌کند. ما حیرت کرده بودیم. راضی نشدیم. بکش بکش شد که پول‌ها را برگردانیم. برش‌گرداندیم. حالا او یک مردونگی کرده بود، مگر ما حیامان کجا بود؟ البته این حرکتش ما را بیچاره کرد. عمری غلامش شدیم، غلام آن غلامرضا. دست برنمی‌داشت که این پول مال همه ماست -چه بازنده چه برنده- ولی آخه شکست خورده بودیم.

گفتیم خجالت‌مان نده پهلوان. همین تعارف، همین برنامه، همین چلو، همین صمیمیت‌ها یادمان نمی‌رود. کاش سینه به سینه تعریف شود برای نسل‌های بعدی. کاش هزار سال بعد بگویند داش‌غلام چنین آدمی بود. کاش از برکت چشم و سیرمونی دلش بگویند.

نبی‌خان ولی مرد. وقتی هم مرد در تنهایی مطلق مرد. 48ساعت هیچکس نفهمید که پهلوون مرده است. بالاخره همسایه‌ها بویی شنیدند که شبیه بوی گربه مرده بود. به رفیقش زنگ زدند که ما از نبی پهلوون خبر نداریم شما چی؟ رضوان آمد و در آپارتمان را که باز کردند دیدند چشم‌های غمگین جنازه‌ای از دشت دنیا به تنگ آمده است.

هیچ مادری دیگر نبی نزاید. الا مادر نبی، که «قیمت» نام داشت و قیمتی نداشت. قهرمان مسابقات جهانی استامبول (1957) هفده سال تنهایی کشید، اما تنهاترین روزهای او همان سه‌روز بازداشتش بود که بعد از مرگ تختی رخ داد. هر جا نشست داد و هوار راه انداخت تختی را این‌ها کشتند. همین‌ها! هر جا نشست یاد قیماق و عسل «قیمت خانوم» افتاد که وقتی برای تختی روی پیش‌دستی می‌کشید غلام انگار که مادر خودش باشد، زل می‌زد بهش و می‌گفت: «بی‌جهت نیست که نبی، پهلوون می‌شه!»

وقتی کاروان از ملبورن برگشت، کبک همه خروس می‌خواند. اما آب‌ها که از آسیاب افتاد، پیرمردی به مهم‌ترین تحریریه ورزشی آن زمان رفت و درحالی‌که به شدت عرق کرده بود حرف‌هایی زد که شهر را به‌هم ریخت: «در المپیک ملبورن، ‌به کشتی ما خیانت شده!» پرسیدند چطور مگر آقای قطب؟ پیرمرد عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و ادامه داد: «یک قهرمان ما ناچار شد به قهرمان شوروی ببازد تا تیم شوروی اول شود!»

انگار که چشم عالم سیاهی برود؛ جامعه کشتی در بهت فرو رفت. آقای قطب، رئیس سابق فدراسیون کشتی بود. آمده بود تحریریه که دلش را خالی کند. حرف‌هایش مثل توپ ترکید. پشت‌پرده‌های ورزش ما از همان روزهای اول، جذاب و بیچاره‌کننده بود. فقط مال حالا نیست که دست‌آویزی برای قیامت «عادل» شود! این حکایت 55سال پیش است، ولی شیرین است.

بدبخت قطب! همه همتش این بود که نمی‌گذاشت دیناری از مال فدراسیون تلف شود. رئیس فدراسیونی که هر شب (دقت کنید هر شب) به نفت کوره حمام سالن کشتی سرکشی می‌کرد که نگذارد نفت، ‌حیف و میل شود!
رئیس سابق فدراسیون در این مصاحبه شاکی است از این‌که از او به خاطر این سرکشی‌ها، ‌خرده می‌گرفتند! او در پاسخ به سوال خبرنگار که می‌پرسد چرا تیم ملی کشتی را در مسافرت‌ها همراهی نمی‌کردید، جواب وحشتناکی می‌دهد که برای امروزی‌ها، عجیب و کودکانه است:
«من که دنبال هدر نرفتن یک قطره نفت کوره در سوخت حمام سالن کشتی بودم، چگونه با پول این مردم گردش می‌رفتم!»

خبرنگار می‌گوید مقصود ما گردش نیست، می‌رفتید از کشورهای پیشرفته تجربه حاصل می‌کردید. اما قطب، دل پر از نداشته‌هایش را روی میز می‌گذارد و می‌گوید: آقا از لحاظ فن که عرض کردم هیچ ملتی به پای ملت‌ ما نمی‌رسد. در ثانی ما همراه تیم، مربی می‌فرستادیم و این وظیفه او بود که راجع‌به قسمت فنی دخالت کند و برای من وظیفه‌ای و بهانه‌ای برای مسافرت نمی‌ماند. در ثانی، ‌اگر من می‌رفتم و آنچه را که می‌شنیدم و از غصه شب و روز نداشتم، به چشم می‌دیدم، به‌راستی از غصه هلاک می‌شدم.

این‌جا به من پول نمی‌دادند که امکانات خارجی‌ها را برای بچه‌های خودم (کشتی) فراهم کنم. من هنوز مسافرت نرفته، می‌دانم که تشک‌های مدرن آن‌ها، رویه نایلونی دارد و داخل آن به جای پنبه، که از نظر بهداشتی برای کشتی‌گیران ما مضر است، کائوچوک و یا اسفنج فشرده می‌گذارند. سالن‌ها و دوش‌های آن‌ها هم «چنین و چنان» است.
خب انجمن که به من پول نمی‌داد، چه فایده داشت به این نحو، تجربه خود را زیاد کنیم. آقا به خداوندی خدا، یک‌سال چانه زدم تا حاضر شدند برای تعمیرات سالن دارالفنون مقداری پول به من بدهند و بالاخره آن را هم آن‌قدر امروز و فردا کردند که من استعفا دادم.

همین آقایان که به من پول نمی‌دادند حالا که کار دست خودشان است ببینید چه پولی خرج می‌کنند که مورد اعتراض بقیه فدراسیون‌هاست. به من ماهی 2200تومان برای اداره کشتی تمام کشور پول می‌دادند. من با این پول در 16ماه کارهایی را که گفتم، انجام دادم.

این آقایان که تمام بودجه انجمن (تربیت‌بدنی) را در اختیار دارند و سه‌سال است سرکار هستند بیلان بدهند که چه کرده‌اند تا وقتی نسبت گرفته می‌شود معلوم گردد چه کسانی غافل و کاهل هستند. در‌حالی‌که مسافرت خارجه باعث تاثر شدید من می‌شد و به این جهت، ‌نمی‌رفتم (در صورتی که جا هم داشتم) تیمسار ایزدپناه را به فدراسیون سوئد معرفی کردم و ایشان از همان وقت فهمیدند که کیف و لذت رئیس فدراسیون بودن غیر از رئیس انجمن بودن است. چون در انجمن مسافرت نیست، ولی در فدراسیون‌ها به‌خصوص کشتی مسافرت و تمام مزایای آن هست.

قطب می‌گوید: من روسفیدم که برنامه داشتم و تا آن‌جا که محیط مساعدی وجود داشت در 16ماهی که رئیس فدراسیون بودم آن را انجام دادم. اما این‌ها بگویند که برای مسابقه مهمی مثل المپیک ملبورن و قهرمانی جهان در استامبول چه کرده‌اند که باز قهرمانان فرنگی‌شان به‌اصطلاح با فن کمر زمین می‌خورند. جز این‌که یک مسابقه تشویقی و یک قهرمانی کشور گذاشته‌اید و کشتی‌گیران بی‌تجربه در این رشته را با هم روبه‌رو نموده‌اید؟ کشتی‌گیران فرنگی‌کار کیستند، در کجا تمرین می‌کنند و مربیان آن‌ها کیستند؟ شما که در مسابقات استامبول شکست‌خورده برگشتید و گفتید تمام عیب از ندانستن فنون فرنگی بوده است، به ما بگویید که با بودجه سرشاری که حالا دارید چه کرده‌اید؟ تمام، وعده‌های ظاهرفریب و توخالی.

خبرنگار از قطب می‌پرسد: اگر یک قهرمان بخواهد تمام دویست فنی را که در کشتی ایران مطرح است یاد بگیرد، چنین فرصتی پیش نمی‌آید.
و پاسخ رئیس فدراسیون جالب است: اولا این 200فن همه‌اش در کشتی آزاد نیست. تعدادی از آن فنون، مثل کنده یزدی و اقل چپ و راست و میناکوب، مخصوص کشتی باستانی بود که چون در آن شلوار تنکه بلند پوشیده می‌شود می‌توانستند از شلوار بگیرند و آن فنون را بزنند و به این دلیل در کشتی آزاد نیست.

چند تا فن دیگر هم در کشتی خطاست. مثل لواشک و دم گاو و... مقداری از آن‌ها هم به صورت فنون فرنگی درآمده است یعنی فنونی که فقط با قسمت بالاتنه کار دارد و یا از پا در آن استفاده نمی‌کنند. پس از کم کردن این‌ها، حدود یکصد و خرده‌ای فن در کشتی آزاد می‌ماند که البته نمی‌شود همه آن‌ها را یاد گرفت، ولی چسبیدن تنها به یکی، دو فن هم که دیگر تمام کشتی‌گیران دنیا به آن آشنایند نمی‌تواند ضامن موفقیت ما باشد، بلکه ما فنونی داریم که دنیا به آن آشنا نیست و از آن‌ها بهتر می‌توانیم نتیجه بگیریم.

کشتی ایران، دنیای عجیبی است. یک گابریل گارسیا مارکز می‌خواهد که از زندگی و خاطرات اساطیری‌اش، ده‌ها رمان «نئورئالیستی» بنویسد و جهان را انگشت به دهان کند. در زندگی پر از تعلیق پهلوانان و قهرمانان ما چیزهایی هست که پیچیدگی درونی انسان را بازنمود می‌دهد.

صرف‌نظر از مه‌آلودگی هستی آن‌ها صد‌البته ریاضت‌ها، خوش‌باشی‌ها، نابود‌خواهی‌ها و خودویرانگری‌ها و جوانه‌زدن‌های دوباره‌شان، نشانه‌هایی از عالم افسانه دارد. به‌ویژه پرافتخارترین مرد معاصرشان که وقتی در جوانی در زرورق و رود نقره‌ای و دوا(!) غرقه شد، همه را به مرگ‌آلودی هستی‌اش مطمئن کرد؛ آن‌جا که با غریبه‌ای ازدواج کرد و جدا شد، آن‌جا که به افراطی‌ترین وضع، به انهدام خویش پرداخت، اما تصمیم گرفت به «تغییر» و شفا گرفت، دست روی زانویش گذاشت و ایستاد و به موطنش آمد.

کاری کرد کارستان که جهان را انگشت به دهان کرد. مربی افسانه‌ای، زندگی افسانه‌ای دارد. اکنون مریدهایش به پایش گوسفند می‌کشند. خاطر‌خواه‌‌هایش روز‌به‌روز زیاد می‌شوند. مدال‌های بچه‌هایش روزبه‌روز خوشرنگ‌تر می‌شود و او دیگر در سایه شفای الهی به روزهای سیاه قدیمی فکر نمی‌کند.

چه کسی باور می‌کرد زندگی آدمی این همه دستخوش تغییر شود، از فرش به عرش رود، و عصری برسد که هر روز برای ایران محبوبش افتخار جدیدی بسازد و شب وقتی به خانه برود یادش بیاید که او را فقط مادری مانده است و کودکی، که دیگر متعلق به او نیست.

حالا دیگر جای کودک او را، مردان غولتشنی گرفته‌اند که قلبی قد فندق دارند و از روی سکوهای جهانی فرت و فرت بالا می‌آورند. نه آقای قطب زنده است که شب و روز دور سر او بگردد و خیالش بابت قطره‌های نفت پایمال‌شده در دارالفنون راحت باشد و نه گارسیا مارکز هست که فارسی بلد باشد. کشتی ما لبریز از مردان اساطیری است. حالا خاطرات «گرد سفید» پای این همه افتخارآفرینی‌ها، غبارنشین شده است. مرد می‌خواست چنین کند! دریغا «شیر، آهنکوه، مرد»ی که تو باشی!

همشهری تماشاگر

تاریخ: 1390/8/18
کلمات کلیدی: ، ، ، ، ،
اشتراک گذاری:          
لینک کوتاه:

نظرات
نام:
ایمیل:
وب سایت:
متن:
کد امنیتی:کد امنیتی
تکرار کد امنیتی: