خاطره خواندنی چلنگر از بازماندن ایران از جام جهانی در منامه؛ فحش می دادند، به بزرگ و کوچک ما
رضا چلنگر از خاطرات بازی ایران و بحرین در منامه و شکست تلخ تیم ملی و راه نیافتن به جام جهانی می گوید:
اول قرار بود چند روز در تهران اردو داشته باشیم ولی بعدا به پیشنهاد آقای صفایی برنامه عوض شد و تصمیم گرفتیم 3 روز زودتر به منامه برویم اما اتفاق بازی تایلند و بحرین برنامه هایمان را به هم ریخت.
در حین آن بازی یک آتش سوزی کوچک رخ داده بود و داوران چینی مسابقه را قطع کردند. نمی شد اسم آن قضیه را آتش سوزی گذاشت. فکرش را بکنید، چیزی به اندازه شش یا هفت صندلی ورزشگاه آزادی در ورزشگاه محل بازی آتش سوزی رخ داده بود.
به همین دلیل بازی 4 روز به تعویق افتاد. ما خودمان را برای بازی 3 روز بعد از حضور در منامه آماده کرده بودیم اما با این اتفاق عملا یک هفته در منامه باید در انتظار بحرین می ماندیم.
در بازی تعویقی تایلند و بحرین، داوران مالزیایی که دیدار رفت ایران و بحرین در تهران را سوت زده بودند قضاوت بازی را بر عهده گرفتند و بحرین، تایلند را شکست داد و با روحیه خوب به منامه آمد. ما در منامه در هتلی که چهار طرفش باز بود و امکان کنترل و رفت و آمد ها وجود نداشت یک هفته باید به انتظار بازی می نشستیم در حالی که فقط برای 3 روز برنامه ریزی کرده بودیم.
این یعنی دردسر. به این ترتیب باید طوری برنامه ریزی می کردیم که از خستگی روحی بازیکنان و کلافگی آنها جلوگیری می کردیم.
در هر صورت آن یک هفته کلافه کننده گذشت و به شب بازی رسیدیم. نماینده سفارت ایران در بحرین برای نهار روز بازی از تیم ملی دعوت کرد و در هتلی بسیار شیک و مجلل ناهار را مهمان سفارت بودیم. داستان کشک بادمجان که همان جا درست شد در واقع بزرگنمایی بود که به ماجرای این ناهار سنجاق شد.
اصل ناهار چیز دیگری بود و کشک بادمجانی که تبدیل به موضوع اصلی شکست مقابل بحرین شد در پیش غذایی بود که به اندازه هر نفر یک قاشق در کنار کوکو سبزی و سیر ترشی و... قرار داشت.
البته نه پیش غذا و نه خود غذا را نمی توان دلیل اصلی آن ناکامی دانست. برخی عوامل از جمله آن چهار روز اضافه، کلافگی بچه ها، تغییر موقعیت جغرافیایی و... دست به دست هم داد تا آن تراژدی رقم بخورد. بازیکنان ظرف یک هفته کلافه شده بودند و نشانه های آن روز به روز نمود پیدا می کرد.
روز بازی، یک راهنمای بحرینی ما را به سمت ورزشگاه برد. آنها لچکی به سر دارند که جزو لباس های سنتی شان محسوب می شود و تعصب و حساسیت خاصی هم نسبت به آن دارند. در حین حرکت به سمت ورزشگاه پرویز برومند ناگهان ضربه ای با دست به لچک روی سر راهنما زد و باعث شد به روی زمین بیافتد که این باعث ناراحتی و عصبانیت آن راهنما شد اما خودش را کنترل کرد. چیرو بلافاصله به سمت آن شخص رفت و از او عذرخواهی کرد. حرکت برومند در واقع نمودی از کلافگی مجموع بازیکنان بود. رفتیم داخل ورزشگاه برای گرم کردن. در آن لحظه دیدم چیرو به جای آنکه تیم خودمان را نگاه کند به بحرینی ها خیره شده است. بعد مرا صدا کرد و گفت به داخل رختکن برویم. داخل رختکن که شدیم به بچه ها گفت من امروز بحرینی ها را به شکلی دیدم که انگار دوپینگ کرده بودند. از همان ابتدا کار را جدی بگیرید اگر بخواهید آنان را حریفی ساده تصور کنید مثل بره شما را می درند.
به سمت زمین رفتیم. برای شروع مسابقه دیدیم زمین را به شکلی آب دادند که حرکت توپ در آن با مشکل روبرو خواهد شد. بلندگوهای بزرگی به اندازه قد من داخل تماشاگران قرار داده بودند که دائما به زبان عربی شعار می دادند و گاهی هم به فارسی بد و بی راه می گفتند. حتی به بعضی از بزرگان ما توهین کردند. به بازیکنان و افراد دیگر هم رحم نمی کردند. تماشاگران ما هم معدود بودند و در گوشه ای قرار گرفته بودند که اصلا به چشم نمی آمدند.
بازی در این شرایط شروع شد. در نیمه اول یک بر صفر عقب افتادیم. دروازه بان بحرین به طرز معجزه آسایی سه موقعیت گل صد در صد مارا گرفت. به داخل رختکن که آمدیم چیرو شروع به داد و بیداد کرد و به بازیکنان گفت این چه طرز بازی است که انجام می دهید.
علی دایی در حین بازی دندانش شکسته بود. بخیه ای هم که روی قوزک پایش وجود داشت با ضربه بازیکنان بحرین کاملا باز شده بود و خون تمام پایش را گرفته بود. با این حال خم به ابرو نیاورده بود و ناراحت از نتیجه در رختکن راه می رفت.
چیرو در این لحظه به دایی اشاره کرد و رو به بازیکنان گفت از کاپیتانتان یاد بگیرید مثل یک شیر زخمی از نتیجه ناراحت است. در این لحظه یکی از بازیکنان گفت به من توپ نمی دهند. چیرو فریاد زد این حرف ها را نزنید بروید به فکر جبران نتیجه باشید. نیمه دوم که شروع شد با گل دایی توانسیتیم نتیجه را برابر کنیم اما در ادامه، بازی به شکلی پیش رفت که می دانید و دیگر گفتن آن ضرورتی ندارد و ما بازی را واگذار کردیم.
بازی که تمام شد دایی به سمت داور رفت و مشخص بود که اعتراض دارد. سربازان بحرینی ناگهان به سمت او آمدند و قصد برخورد با کاپیتان ما را داشتند. خودم را سریعا به میان آنها رساندم و با هر مشکلی بود دایی را به رختکن آوردم. رختکن ماتم سرا شده بود. همه ساک خودشان را جمع کردند و سوار اتوبوس شدیم و به سمت هتل رفتیم فردا صبح با هواپیما به تهران برگشتیم.
چیرو، برانکو و فخرالدین دائم از بازی می گفتند. هواپیما که نشست موبایلم را روشن کردم ناگهان همشیره ام زنگ زد و گفت از سالن دیگری خارج شوید. مردم در سالن اصلی جمع شدند و ازدحام جمعیت زیاد است.
به مهندس صفایی فرهانی موضوع را اطلاع دادم. ایشان هم قصد داشت هواپیما را به سمت سالن دیگری هدایت کند که در این لحظه بهزاد کتیرایی ریاست آن زمان حراست سازمان تربیت بدنی گفت مشکلی نیست و می توانید از همان سالن اصلی خارج شوید. در حین عبور از سالن اصلی یکی یکی از بین همان مردم عبور کردیم و نه تنها اتفاقی نیفتاد بلکه آنها چیرو را هم به شدت تشویق و به سمتش گل پرتاب کردند.
به داخل اتوبوس رفتیم چیرو نگاه عمیقی را به جمعیتی که اتوبوس را دوره کرده بودند انداخت و بغضش ترکید. به طرزی که من، برانکو و بهزاد کتیرایی نتوانستیم آرامش کنیم. او می گفت این مردم باید مرا مورد انتقاد قرار می دادند و به سمت من سنگ پرتاب می کردند نه اینکه گل پرتاب کنند در واقع خودش را شرمنده مردم می دانست. بعد از ساعتی به کمپ رسیدیم.
چیرو اجازه خروج به هیچ کسی را از کمپ نداد و بعد تمرین سنگینی را در زیر باران برقرار کرد و بعد از آن تمرین سنگین بود که اجازه مرخصی داد. تازه بازی ایرلند در پیش بود.
















