برای استفاده از همه امکانات سایت باید جاوا اسکریپت مرورگر خود را فعال کنید.

یادداشت، برای 50سالگی سن‌سیروس/ عجب قایقرانی داشت انزلی

پسرک سبزه‌روی موژولیده حالا در کنار پیرمرد صیادی که اولین کاشفش بود به خوابی ابدی فرو رفته‌اند. پیرمرد هم نتوانست طالع سیروس را کامل بخواند.

امیرحسین البرز


محله کلویر بندرانزلی اول بهمن‌ماه 50سال قبل شاهد زایش پسری بود که پدرش در شناسنامه‌ نام سیروس را بر او نهاد.

سیروس، کودکی‌اش را با عشق به فوتبال سپری کرد. لازم نبود کف‌بین ماهری باشی تا نبوغ را در آن پسرک موژولیده انزلی‌چی کشف کنی. فقط کافی بود دقایقی در زمین‌های خاکی کلویر به تماشایش در بازی گل‌کوچک با بچه‌های محله بنشینی تا به آسانی نبوغش را کشف کنی.

این را حتی آن پیرمرد صیاد که سیروس تورهای ماهیگیری‌اش را کش می‌رفت و از آن تور دروازه می‌ساخت، فهمیده بود. روزی که در چشمان پسرک سبزه انزلی‌چی زل زد و گفت: «یه روز انزلی به تو افتخار می‌کنه.» اما پسرک تنها دلخوشی‌اش این بود که توپ را به تور بنشاند. شب‌ها که خسته به خانه می‌رفت فرصت داشت که به حرف‌های پیرمرد فکر کند. اما خستگی فرصتی برای فکر کردن نمی‌داد.

سیروس بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد و جادوی فوتبال او را بیش از پیش مسحور خود می‌کرد. او در تیم منتخب آموزشگاه‌ها هنرش را به نمایش گذاشت. مربیان ملوان که هنر سیروس را دیده بودند او را به تیم نوجوانان ملوان آوردند تا ستاره بخت سیروس شروع به تابیدن کند. ملوان با فرماندهی پسرکی که تازه پشت لب‌هایش سبز شده بود قهرمان باشگاه‌های گیلان در رده نوجوانان و جوانان شد. بعد از آن سیروس به بزرگسالان ملوان راه یافت تا پیش‌بینی پیرمرد صیاد آرام‌آرام رنگ واقعیت به خود بگیرد. هر چند سیروس فراموش کرده بود گفته‌های پیرمرد را.

حالا در انزلی همه از جوانی حرف می‌زدند که شوت‌هایش دروازه حریفان را پاره می‌کرد و موج شادی را به دل مردم انزلی می‌نشاند. سیروس قایقران اسطوره انزلی شده بود. خیلی‌ها عکسش را به دیوار اتاقشان زده بودند و شب‌ها با رویای سیروس به خواب می‌رفتند. سیروس الگوی انزلی بود.

او در سال1363 و در 23سالگی پیراهن تیم ملی ایران را بر تن کرد تا کلکسیون افتخاراتش کامل‌تر شود. روزی که کیهان ورزشی تیتر زد «عجب قایقرانی دارد ملوان» آن روز در انزلی جشن بود. سیروس دو گل به پرسپولیس زده بود و دل ملتی را شاد کرده بود. آن روز سیروس پیام‌آور شادی برای مردمانش بود. اما او فارغ از هیاهو راه محله قدیمی‌شان را در پیش گرفت تا خاطرات کودکی‌اش را دوباره زنده کند. سیروس پیرمردی تکیده را دید که کنار خانه‌ای قدیمی نشسته بود و چشم در چشم او زل زده بود. سلامی کرد و گذشت. پیرمرد اما آهسته جوابی داد. زیر لب زمزمه کرد «دیدی گفتم یه روز انزلی بهت افتخار می‌کنه.» سیروس اما راهی خانه قدیمی پدری شده بود.

حالا آن پسرک سبزه‌روی موژولیده در کنار آن پیرمرد صیاد که اولین کاشفش بود به خوابی ابدی فرو رفته‌اند. پیرمرد هم نتوانست طالع سیروس را کامل بخواند. سیروس نه‌تنها افتخار انزلی شد که افتخار ملتی شد. ملتی که در سال‌های عبوس جنگ تحمیلی با گل‌های سیروس در لباس تیم‌ملی دل‌شان شاد شد.

اما او حالا فرصت دارد تا بیشتر با سیروس حرف بزند. کسی چه می‌داند شاید سیروس آن‌جا هم با قامتی افراشته مشغول دریبل حریفان باشد و پیرمرد سرخوش به تماشای کشف محبوب و محجوبش بنشیند.

هم او که روزی در گوشش گفت: تو یه روز افتخار انزلی میشی.

روحشان شاد...

تاریخ: 1390/11/7
موضوع: فوتبال
اشتراک گذاری:          
لینک کوتاه:

نظرات
نام:
ایمیل:
وب سایت:
متن:
کد امنیتی:کد امنیتی
تکرار کد امنیتی: