فوتبالي که فرزندانش را ميبلعد!
مسابقات ليگ برتر فوتبال ايران، نيمه راه را رد کرده و وارد دور برگشت خود شده. نگاهي به جدول ردهبندي بازيها خبرهاي خوبي براي ما ندارد چون ظاهرا اين فوتبال فرزندان خود را ميبلعد.
در تاريخ فوتبال اين مملکت در چند مقطع خاص، بازيکناني آمدهاند که هر کدام تاثير خاصي بر اين فوتبال گذاشتهاند و باعث رشد چشمگيرش شدهاند.
بازيکناني که از آنها به عنوان نسل طلايي ياد شده و واقعا هم لياقت اين عنوان را داشتهاند. شايد به جرات به توان گفت که نخستين نسل طلايي فوتبال ايران، نسلي بود که فوتبال اين کشور با آنها حيات خود را آغاز کرد، بازيکناني که يا اکنون ديگر در ميان ما نيستند و يا اگر هستند در کنج عزلتي گوشه گرفتهاند مثل برومندها، دانايي فردها و ...
اما پس از اين نسل که فوتبال ايران، حيات خود را مديون آنهاست، بدون ترديد نوبت به نسل بازيکنان جام جهاني 1978 ميرسد، بازيکناني که پرورش يافته دست نسل اوليها بودند و به واقع فوتبال ايران را بسيار جلو بردند تا پس از نسل اوليها، خشت دوم عمارت تاريخ اين فوتبال شوند. نسل سوميکه در اين فوتبال بسيار با اهميت است، نسل جام جهاني 1990 است.
جايي که تيم ايران با اين همه بازيکن خوب و مستعد از راهيابي به جام جهاني بازماند اما نام اين بازيکنان آنقدر بلند و بزرگ بود که فوتبال ايران حتي با يک عنوان قهرماني در بازيهايي آسيايي پکن بتواند يک گام بلند به سوي جلو بردارد.
نسل سوم پر اهميت اين فوتبال هم بي گمان نسل جام جهاني 1998 است. نسلي خاطره انگيز که همه فوتبالدوستان ايراني آنها را به حماسه ميشناسند و کارهاي بزرگي که کردند. نسل 98، راهي را جلوي پاي فوتبال ايران گشود که نسل جام جهاني 2006 را پديد آورد و برعکس دورههاي قبل فوتبال ايران انتظار زيادي براي يافتن يک نسل جديد نکشيد...
مي خواستيم به اينجا برسيم که اکنون نسلهاي قبلي اين فوتبال در کجاي ليگ برتر ايران نقش دارند و آنها براي پديدآوري نسل جديد چه ميکنند؟
اگر به ليست تيمهاي حاضر در ليگ برتر دهم بنگريد به وضوح مشاهده ميکنيد که نسل 98 فوتبال ايران بيشترين سهم را در آن دارد. از بين 18 تيم ليگ برتري، 8 تيم سرمربي شان از نسل 98 فوتبال ماست:
1- علي دايي در پرسوليس
2- فراز کمالوند در تراکتورسازي (در اين مطلب حتي آنهايي که سابقه پوشيدن پيراهن ملي را ندارند اما هم دوره نسل مورد نظر هستند در همان رديف قرار گرفتهاند)
3- عبدالله ويسي در صباي قزوين
4- مهدي تارتار در راه آهن
5- فرهاد پورغلامي در ملوان
6- علي اصغر مديرروستا در پاس (او را هنوز سرمربي اين تيم فرض کرده ايم)
7- محمد خاکپور در استيل آذين (تازه افشين پيرواني در اين ليست محاسبه نشده است)
8- حميد استيلي در شاهين بوشهر
و اين يعني حدود 50 درصد از کل ليگ که اصلا رقم کمي نيست. اين مساله نشان ميدهد که نگاهها نسبت به نسل 98 بد جوري مثبت است اما اين نسل هنوز نتوانسته پاسخ خوبي به اعتمادها بدهد. از اين نسل عليرضا منصوريان و خداداد عزيزي نتوانستند آنگونه که حتي خود ميخواهند نتيجه بگيرند، پس اولي به تيم ملي رفت که دستيار باشد و دومي به قول خودش به غار پناه برد. در ليگ برتر دهم نيز که بنگريد اصلا نکات خوبي نميبينيد چون بهترين رده اين نسل در جدول رده بندي تا هفته هجدهم، رده پنجمي فراز کمالوند است و پس از او علي دايي که در رده هفتم قرار گرفته است.
اين آمار اصلا براي نسلي که اکثرا اروپا رفته و فوتبال اين کشور را سياحت کرده، نيست که نيست اما اين واقعيت است که با وجود همه تصوراتي که در خصوص اين نسل ميرفت آنها نتوانستند انتظارات را حداقل تا اين لحظه بر آورده کنند و اين نسل بسيار ضعيف ظاهر شده، شايد از اين نسل فقط مهدي تارتار را در راه آهن بتوان قابل قبول دانست چون تيم انتهاي جدولي را بالا کشيد و الا مابقي چندان چنگي به دل نميزنند با اينکه به نظر تيمهايشان خوب بازي ميکنند.
به طوريکه شايد به زودي يا حتي در انتهاي ليگ از تعداد اين نسل بر روي نيمکت مربيان بکاهد.(هرچند که 2 نفر از آنها از سمتشان برکنار شدند)
اما نسل ديگري که در اين ليگ مربيگري ميکند، نسل 90 است. نسلي که بدون ترديد امير قلعه نويي پرچمدارش است و اصلا هم او باعث شد که اين نسل خفته در افيون و اعتياد، سرانجام تحرکي به خود بدهد و برخيزد تا خودي نشان دهد.
در واقع با حضور امير قلعه نويي در اين نسل، عنوان پر افتخارترين مربي تاريخ ليگ برتر ايران متعلق به نسل 90 است. وقتي در جدول رده بندي مسِ صمد مرفاوي را ميبينيم که شانه به شانه بزرگان حرکت ميکند، ايمان مان به نسل 90 بيشتر هم ميشود.
اگرچه مجيد جلالي در فولاد معمولي نتيجه گرفته، محمد احمدزاده از اين نسل در پيکان قزوين، در اواسط نيم فصل نخست اخراج شد و هم اکنون حميد درخشان که از نيمههاي راه هدايت شهرداري را بر عهده گرفته در انتهاي جدول قرار دارد اما واقعيت اين است که نسل 90 روي نيمکت مربيگري ليگ دهم آمار خوبي دارد و قابل اعتناست.
اما نسل 78؛ هم بد دارد، هم خوب دارد و هم خوش شانس! اين نسل در ابتدا 2 اخراجي به خود ديد؛ يکي کربکندي در راه آهن و ديگري ميثاقيان در شهرداري.
اولي که با کج سليقگي مديران اخراج شد و دومي با اينکه خودش تيم را به دسته برتر آورد اما ديگر به انتهاي خط رسيده بود. از اين نسل منصور ابراهيم زاده را ميتوان خوب هفتاد و هشتيها قلمداد کرد، پرويز مظلومي را خوش شانسش که خود او هم آن را قبول دارد و محمد مايلي کهن را بدش خواند که نتوانسته با سايپا نتيجه بگيرد.
در عوض حميد عليدوستي تازه وارد موفق شد تيم بحران زده پيکان را از قعر جدول جدا کند و بالا بياورد يا حسين فرکي تيم کم مدعا و کم خرج نفت تهران را توانسته در ميانه جدول نگه دارد که اين خود براي اين تيم تازه دسته برتري شده حائز اهميت است.
از همين رو به نظر ميآيد نسل 78، نسلي است که هنوز براي زندگي کردن ميجنگد و حتي در رويارويي با نسلهاي جوان تر هيچ هراسي به خود راه نميدهد.
***
بدين ترتيب از آنچه گفته شد، ميتوان نتيجه گرفت:
1- فوتبال ايران بيشتر از آنکه داراي مکتب خاصي باشد، بيشتر وامدار نيروهاي شاغل خود است. نيروهايي که داراي سبک خاصي نيستند و در همين فوتبال به صورت کاملا ديمي رشد کردهاند.
2- نسل 1978، به نسبت نسلهاي ديگر بيشتر قابل اعتماد است و هنوز کارايي خود را از دست نداده است. حميد عليدوستي وقتي وارد اين ليگ ميشود، نه تنها خارج نميزند بلکه هنوز چيزهايي بلد است که نسلهاي بعديش بلد نيستند. البته اين يک خبر بد هم در پي دارد و آن هم اينکه نسلهاي بعدي در زمينه مربيگري آنقدر پيشرفت نکردهاند که بتوانند آدمهايي از نسل او را از پيش رو بردارند.
3- نسل 1990 ظاهرا تازه از خواب بيدار شده و خود را با فوتبال جديد همسو کرده است. اگرچه از اين نسل آدمهايي چون کرماني مقدم، محرمي، پيوس، زرينچه، فنوني زادهها و بيانيها و... نتوانستند خود را با شتاب فوتبال ايران همسو سازند اما قلعه نويي، مرفاوي، نامجو مطلق و ... به خوبي توانسته خود را به آن برسانند.
4- نسل 1998 در خواب فتوحات گذشته بوده و بر علم خود نيفزوده است. همه اميد فوتبال ايران به آنها بود تا سقف اين فوتبال را بشکنند و راهي جديد براي آن باز کنند همانگونه که در زمان بازيگري آن را انجام دادند. به نظر ميرسد دايره تکامل آنها هنوز کامل نيست چون با وجود تجربههاي گرانبهايي که دارند هنوز نتوانستهاند به انتظارات جواب بدهند.
5- در فوتبال ايران هيچگونه سيستم مدون، مشخص و درستي براي هدايت نسلهاي مختلف اين فوتبال وجود ندارد. همانطور که بدون هيچ حساب و کتاب دقيقي، بازيکناني از اين نسلها به جرگه مربيان پيوستند، به همان ترتيب هر آن شايد عذرشان خواسته شود.
هيچکس متوجه نميشود آنها کي مربي ميشوند و کي از کار برکنار؛ مثل زماني که علي دايي يکباره سرمربي شد (وقتي در سايپا هنوز بازي ميکرد) و همه شوکه شدند و يا مثل زماني که کربکندي در همين فصل از نيمکت راه آهن اخراج شد.
6- فاصله چنداني بين مربيان ايراني نيست. آنها حداکثر يا 5 درصد از همتايان خود بهترند و يا 5 درصد بدتر. مثلا فرق بين آنها هرگز همچون فرق بين هيدينگ و هوليه نيست. دايي تيمش در ابتداي فصل صدرنشين بود و حالا هفتم جدول است، کسي چه ميداند شايد در انتهاي فصل حتي قهرمان شود.
7- هفتمين نتيجه به نظر مهمترين نتيجه هم هست. نتيجه اي که اصلي ترين دليل اين همه چيدمان کلمات کنار هم بود. به نظر ميآيد اين فوتبال فرزندان خود را ميخورد چون براي آنها هيچ برنامه اي ندارد. فوتبال ايتاليا حالا که به بن بست خورده، رفته سراغ روبرتو باجو، پائولو مالديني و فرانکو باره سي.
آنها را آوردهاند تا سر و ساماني به قسمت اتاق فکر خود بدهند. ما چه کرده ايم؟ ستارههاي سابقمان را از يک در وارد ليگ برتر ميکنيم به عنوان مربي و از در ديگر به عنوان اخراجي خارج ميکنيم و پس از آن هرگز سراغشان را نميگيريم. آنها ميآيند و ميروند بي آنکه براي آمدن و رفتنشان برنامه اي وجود داشته باشد. جدول رده بندي فعلي ليگ برتر ايران شلم شوربايي را نشان ميدهد که اصلا به نفع آينده اين فوتبال نيست.
فراموش نکنيد تا چند سال ديگر نسل 78 به سرنوشت نسل نخستين تاريخ فوتبال ايران دچار ميشود و پس از آن نسل 90 نيز پيروش خواهد بود. اگر نسل 98 با همه تواناييهايي که دارد همچنان بي در و پيکر به حرکت خود ادامه دهد نه تنها گره گشا نخواهد بود بلکه با تيشه به ريشه خود خواهد زد. بايد هر چه زودتر به فکر افتاد و براي سازماندهي نسلهاي 78، 90 و 98 فکري کرد و حتي براي آموزششان کمر همت گماشت. همين امروز که فردا خيلي دير است.
















